جسيكا يا راشل واقعيت اين است؟!

آيا‌رسانه‌ها‌واقعيت‌را‌مي‌گويند؟

زهره شريعتي

اشاره

ما در جهاني اشباع شده از رسانه‌ها زندگي مي‌کنيم و همواره سيلي از تصاوير، اخبار و اطلاعات از رسانه‌هاي گوناگون به سويمان سرازير مي‌شود. مهم‌ترين منبع اطلاعاتي مردم براي درک جهان، رسانه‌ها هستند. اما اين رسانه ها چه تصويري از جهان پيرامون به مخاطب ارائه مي‌كنند؟ دو موضوع در اين باره قابل بحث و بررسي است: تعصب و کليشه سازي. عمدة رسانه‌ها به اين دو نوع رويکرد متهم هستند. يا اصول بي‌طرفي را رعايت نمي‌کنند و مغرضانه و هدفمند نسبت به يک موضوع، قشر، گروه يا سياست و تفکر تعصب مي‌ورزند، و يا از جدي‌ترين و مهم‌ترين اصول فکري، اخلاقي و انساني يک کليشه مي‌سازند و آن را به پايين‌ترين سطح خود مي‌رسانند و عامه‌پسند و کليشه‌اي مي‌کنند.

تعصب چيست؟

کوين ويليامز مي‌گويد: تعصب در اخبار و اطلاعات به معناي تمايل مستمر به نفع يک جناح يا حمايت از يک برداشت يا موضع‌گيري است. اما واقعيت چيست؟ در تعريف تعصب فرض بر اين است که واقعيت بي‌طرفي وجود دارد که بايد آن را بازتاب داد؛ اما تعصب مانع از اين بازتاب درست مي شود.1 ارزش‌گذاري ما بر واقعيت چيست؟

آيا رسانه‌ها واقعيت را مي‌گويند يا اين‌که تصويري واقع گرايانه از رخدادها عرضه مي‌کنند؟ البته همه رسانه ها هم اصراري ندارند که رخدادها را به صورتي که اتفاق مي افتند ارائه كنند. رسانه‌هايي مانند انيميشن، سينما و تئاتر، از ما مي‌خواهند تا واقعيت را کنار بگذاريم و وارد دنياي تخيل شويم.

رسانه ها به هر حال در روند کاريشان نوعي انتخاب و گزينش به کار مي برند. مهم اين است که اين انتخاب از ميان رخدادهاي واقع شده، مطابق کدام اصل و ارزش‌گذاري صورت مي پذيرد؛ زيرا در صورت گزينش، به هر حال بخشي از واقعيت از دست خواهد رفت.

برخي از واقعيت ها در رسانه منعکس نمي‌شوند

حادثه يازده سپتامبر اگر به هيچ کس خدمتي نکرده باشد، واقعيتي بود که از تمام ظرفيت آن براي کسب منفعت و سود بيش‌تر به طور كامل استفاده شد.

بوش پسر و ديک چني - معاون اول رئيس جمهور - در همان ابتداي قبول مسؤوليت، سهام خود را در شرکت‌هاي بزرگ نفتي در حالي فروخته بودند که شرکت‌هاي مزبور در حال ورشکستگي بودند و اين تأمل برانگيز بود. ديک چني، مدير عامل هاليبرتون بود که بزرگ‌ترين شرکت خدمات نفتي جهان به شمار مي‌آيد. غير از اين دو نفر، لشکري از سياسيون همفکر و هم‌حزب آنان هم در هيأت مديره انواع شرکت‌هاي نفتي و صنعتي(اي که حياتشان وابستگي عميقي به موضوع نفت داشت) عضويت داشته، همگي در حال از دست دادن منافع اقتصادي خود بودند. در همين زمان، اوضاع جمهوري‌خواهان که بوش و همفکرانش نيز از اين دسته بودند چنان بحراني بود که اگر دموکرات ها اکثريت سنا را داشتند، آنان را با پرسش‌ها و تحقيقاتشان شرمنده مي‌کردند و موجبات آبروريزي جمهوري‌خواهان را فراهم مي‌آوردند. در همين حين، واقعه يازده سپتامبر رخ داد و جمهوري خواهان راه نجاتي يافتند.

البته افکار عمومي مردم آمريکا از مشکلات اقتصادي جمهوري خواهان صهيونيست اطلاعي نداشت و قرار هم نبود اطلاع پيدا کند. در آستانه تبليغات دور بعدي رياست جمهوري که بوش آزمندانه خواهان ادامة رياست جمهوري خود بود، بوش پسر مقابل مجسمه آزادي در نيويورک اعلام کرد که صدام حسين سلاح‌هاي کشتار جمعي دارد و اين موضوع تهديدي براي ايالات متحده به شمار مي رود. صدام با القاعده نيز ارتباط دارد که متهم اصلي انفجارهاي يازده سپتامبر است. و کسي از خود نپرسيد که پايگاه اصلي القاعده در عربستان سعودي قرار دارد و اصلا شخص اول القاعده يک شاهزاده سعودي است و نه عراقي. و اگر اولويت جنگي هم در بين باشد، در اين ميان بايد به عربستان حمله کرد و نه عراق! اما روابط اقتصادي و بسيار دوستانه و صد البته نفتي خانواده بوش و خانواده بن‌لادن سعودي، مانع از حمله به عربستان مي‌شد. ضمن آن که افکار عمومي و موقعيت عراق و رهبري ظالمانه حزب بعث به سرکردگي صدام، پس از جنگ اول خليج فارس و حمله عراق به کويت، براي چنين حمله‌اي بسيار آماده شده بود.

زماني که چند دموکرات در سنا خواستار جزئيات ورود به مسأله جنگ شدند، بوش آن‌ها را متهم کرد که دغدغه امنيت مردم آمريکا را ندارند و همدست تروريست‌ها هستند!

رئيس جمهور خطر صدام را بسيار نزديك توصيف کرد و گفت ديگر نمي‌تواند منتظر بازرسان سازمان ملل بماند که چند سالي بود خلع سلاح عراق را آغاز کرده بودند. او گفت که صبر و شکيبايي خود را در قبال سازمان ملل از دست داده است و حمله به عراق را فوري آغاز خواهد کرد.

از آن زمان به بعد مسائل داخلي ايالات متحده از صفحه اول مطبوعات و اخبار اصلي شبکه‌هاي تلويزيوني محو شد. با وجودي که کشتي اقتصاد آمريکا در حال غرق شدن بود، کاخ سفيد بيش‌تر بر طبل جنگ مي‌کوبيد و کشتي اقتصاد هم جايگاهي پايين‌تر در اولويت بندي اخبار مي‌يافت. جمهوري‌خواهان نهايت استفاده را براي کسب کرسي‌هاي بيش‌تر در انتخابات ميان دوره اي نمايندگان و کنترل فضاي بيش‌تر در مجلس سناي آمريکا بردند.

تغيير ناگهاني رويدادهاي ايالات متحده شباهت فراواني به فيلم سگ را بجنبان (محصول 1998به کارگرداني بري لوينسون از کمپاني نيولاين پيکچرز هاليوود) داشت. اين فيلم چهار سال پيش از اين واقعه ساخته شد. بوش سگ را جنبانيد و بدنه اصلي رسانه هاي خبري هم دم خود را به نشانة موافقت جنباندند. داستان فيلم از اين قرار بود: يکي از رئيس جمهورهاي آمريکا که براي انتخاب مجدد در دور بعدي انتخابات با مشکلات متعددي روبرو بود، از يک متخصص برجسته تبليغات سياسي دعوت کرد تا بر نقاط آسيب پذير دوران رياست جمهوري اش سرپوش بگذارد. اين متخصص با نقش آفريني رابرت دنيرو، در تعبير و تغيير رويدادها به نفع اربابش استاد است. ايده بسيار عجيب و غريبي به ذهن او مي رسد. وي پيشنهاد مي‌كند جنگي رسانه‌اي و مجازي آغاز شود تا توجه افکار عمومي را از مشکلات داخلي منحرف کند.

رسانه‌هاي آمريکايي همواره به خود افتخار مي کنند که برخلاف مطبوعات حکومت‌هاي ديکتاتوري و کمونيستي، ابزار دست نيستند و واقعيت را کامل بازتاب مي‌دهند، اما آن‌ها در جنگ عراق و آمريکا ماهيت اصلي خود را نشان دادند.

جنگ عراق از نظر پوشش خبري و استفاده گسترده از خبرنگاران براي ارسال اخبار، در صدر تمام جنگ‌ها قرار مي‌گيرد. پنتاگون عجيب‌ترين بدعت در پوشش خبري را نخستين بار در جنگ خليج فارس در دوران رياست جمهوري بوش پدر به کار برد. بيش از پانصد خبرنگار در دل واحدهاي نظامي گنجانده شدند تا از نزديك دربارة جنگ آمريکا در عراق گزارش بگيرند. نام اين طرح امبدد بود. در واقع خبرنگاران رسانه را با لباس نظامي بين نيروهاي ارتش جاي دادند. اين کار به ظاهر براي امنيت خبرنگارها و در اصل براي کنترل اخبار ارسالي صورت گرفت. اکثر خبرنگاراني که با اين طرح به عراق رفتند، بي‌تجربه بودند و تماسشان با فرماندهاني که تصويري کامل از جنگ داشتند بسيار دشوار و در حقيقت غير ممکن بود. اين کار موجب شد تا آن‌ها نمايي کلي از جنگ نداشته باشند و جزئي از آن شوند و البته همان يک تکه از بدن فيل را ببينند و تصور کنند فيل را کامل ديده اند!

داستان سرجوخه جسيکا لينچ

در جنگ اخير که همچنان ادامه دارد، سربازان بوش پسر با مقاومت بسيار اندك و سازمان نيافته مواجه شدند. در يکي از موقعيت‌هاي جنگي، جسيکا لينچ، سرباز زن آمريکايي و همراهانش به کمين نيروهاي عراقي خوردند و درگير شدند. در اين ميان ماشين لينچ با کاميون تصادف کرد و او زخمي شد. همراهانش در درگيري کشته شدند و او با تني زخمي تنها مانده بود که پزشکان عراقي او را پيدا کردند و به بيمارستان خود بردند.

آن شب در قرارگاه نظاميان آمريکا، خبرنگارها را از خواب بيدار کردند تا از اين ماجراي داغ گزارشي تهيه کنند. خبرنگارهاي خواب آلود جمع شدند تا ماجرا را بشنوند. به آن ها گفته شد که لينچ تا آخرين گلوله جنگيده و چون مهماتش تمام شده، به چنگ شبه نظاميان عراقي افتاده و به سبب زخم ناشي از گلوله و سرنيزه به بيمارستان عراقي ها برده شده و آن جا هم پزشکان به جاي درمان، او را شکنجه داده و با همان حال زخمي و دست و پاي شکسته و بدن سوخته روي تخت بيمارستان بازجويي اش کرده اند.

پس از گذشت پاسي از شب، واحد عمليات ويژه ارتش آمريکا به مدد سلاح‌هاي مخصوص ديد در شب، به بيمارستان يورش برد و از تمام صحنه ها فيلمبرداري کرد و سرجوخه لينچ را از دست پزشکان عراقي نجات داد. او را با هلي کوپتر به نقطه‌اي امن بردند تا پزشکان آمريکايي معالجه اش کنند. بعد ارتش آمريکا اعلام کرد که او نمي ‌تواند مصاحبه کند؛ چون حافظه‌اش را در اثر شکنجه از دست داده است!

داستان نجات اين زن به همراه فيلم ويديويي آن در تلويزيون آمريکا پخش شد و خشم و وحشت مردم اين كشور را نسبت به رفتار وحشيانه عراقي‌ها برانگيخت.

اين ماجرا از اصل دروغ بود. البته واحد نجات آمريکا براي بيرون آوردن جسيکا به بيمارستان يورش برده و آن‌ها در کمين عراقي‌ها گرفتار شده بودند، اما او از گلوله و سرنيزه زخمي نشده بود، بلکه چند استخوانش به سبب تصادف شکسته بود و البته پزشکان عراقي با نهايت مهرباني و ادب او را درمان کرده بودند. آن ها حتي سعي کرده بودند راهي بيابند تا وي را به دوستان آمريکايي اش برسانند، اما ارتش به آن‌ها مهلت نداد و حمله اش را آغاز کرد. پس از اين ماجرا پدر جسيکا با عصبانيت به ادعاي از دست رفتن حافظه دخترش اعتراض کرد و گفت: دخترش همه چيز را به درستي و بسيار شفاف به خاطر مي‌آورد.

ارتش زماني حقيقت را اعلام کرد که اين دروغ در سراسر جهان پخش شده و اثر رواني خود را بر مردم باقي گذارده بود.

يک دروغ بزرگ به نام سلاح‌هاي کشتار جمعي در عراق، به دروغ‌هاي کوچک‌تري نياز دارد تا آشکار شدن حقيقت را به تأخير بيندازد.

پل وولفوويتز، معاون وزير دفاع آمريکا، در مصاحبه با مجله ونيتي فر، براي توجيه دروغ بزرگشان گفت: به دلايل بروکراتيک مي‌بايست روي يک دليل به توافق مي رسيديم و سلاح هاي کشتار جمعي مورد موافقت همه بود. دليل اصلي کار ما اين بود که راه را براي خروج سربازان آمريکايي از عربستان سعودي هموار کنيم؛ زيرا آل سعود در عربستان از حملات القاعده داخل عربستان در ادامه يازده سپتامبر مي‌ترسيدند؛ چرا كه بن‌لادن خود از نزديکان آل سعود و از ثروتمندترين خانواده‌ها بود.

جالب است! نجات عده اندكي آمريکايي در يک کشور ثالث، دليل آغاز جنگ ذکر مي‌شود. اما در عين حال تمامي شرکت‌هاي بزرگ نفتي که تا قبل از جنگ در مرز ورشکستگي بودند، پس از تسلط آمريکا بر نفت عراق، روز به روز سود سهامشان بيش‌تر مي‌شود و جرج دبليو بوش، ديک چني، کاندوليزا رايس و ديگر همفکران او که سهام‌هاي عمده‌اي در شرکت‌هاي بزرگ نفتي دارند، پيش از دستيابي به منابع نفت عراق، به سودهاي سرشار چندميلياردي دست مي يابند. اين است واقعيت در رسانه‌هاي آمريکا!

همپوشاني اخبار

همزمان با جنگ عراق، چند کيلومتر آن طرف‌تر، جنايت‌هاي اسرائيل همچنان ادامه يافت و هيچ يک از رسانه هاي بزرگ به اين موضوع نپرداخت. در نوامبر 2002، بيش از پنجاه فلسطيني به دست اسرائيلي ها کشته شدند. يک رکورد کم نظير! اين آمار شامل يک پيرزن 95 ساله، چهارده کودک و يک کارمند انگليسي سازمان ملل بود که از پشت سر به دست يک تک تيرانداز اسرائيلي هدف گلوله قرار گرفته بودند. گروه‌هاي مدافع حقوق بشر مي گويند: اين کشتارها اغلب هنگامي روي داده که هيچ تبادل آتشي در جريان نبوده است. اين يکي از شاهکارهاي ارتش غاصب اسرائيل است!

نکته ديگر اين که در همين ايام، راشل، دختري آمريکايي که جزو يکي از گروه‌هاي مدافع حقوق بشر بود و براي همدردي با مردم فلسطين در آن جا به سر مي برد، توسط يک بلدوزر اسرائيلي زير گرفته شد، اما صداي رسانه‌هاي آمريکايي هم درنيامد. در مقابل سرجوخه لينچ در عراق بسيار مهم‌تر از راشل بود.

پينوکيوي رسانه اي

در پايان بايد اين گونه نتيجه گرفت که رسانه تنها بازتاب دهنده واقعيت نيست؛ بلکه آفرينش واقعيت مي‌کند، نه تقليد و ارائة آن چه واقعيت است. بماند که نسبت بين واقعيت و حقيقت نيز نسبتي متفاوت است.

چنين است که زندگي مجازي در يک دنياي مجازي با رسانه هاي مجازي مانند تلويزيون و زندگي در ميان دوستان و خانه و همکاران مجازي براي ناديده گرفتن آن‌چه وجود دارد و آن‌چه بايد باشد، بسيار مطلوب طبع جواناني مي‌افتد که هويت مضطرب و سرگردان آن ها را رسانه ها شکل داده اند و در ميان سيلي از تناقض‌هاي اساسي در معتقدات و آرمان‌ها و واقعيت موجود پناهگاهي جز مخدر، سرگرمي‌هاي تصويري و بازي هاي رايانه اي و زندگي در يک دنياي مجازي در اينترنت نمي‌يابند.

منابع

1. امي گودمن، اکثريت خاموش، ترجمه ليلا حسيني، روايت فتح، 85.

2. بن اچ باگديکيان، انحصار نوين رسانه‌اي، ترجمه عليرضا عبادتي، روايت فتح، 85.

3. جان پيلگر، دروغ‌هاي ساختگي، تحريف جنگ عراق در رسانه‌ها، ترجمه رسول روناسي، روايت فتح،86

4. کوين ويليامز، درک تئوري رسانه، ترجمه رحيم قاسميان، ساقي، 86

5. سايت هاي خبري در اينترنت.

پي‌نوشت‌

1.کوين ويليامز، درک تئوري رسانه، ترجمه رحيم قاسميان، ساقي،86، ص 141.