در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام دكتر مرتضي آقاتهراني:

خودمان را فريب ندهيم حق را بشناس سپس اهل حق را

اشاره:
مرور و كنكاش جريانات فكري 50 سال اخير كشورمان - از زمان شهيد بهشتي و شهيد مطهّري كه تئوريسين‌هاي اصلي انقلاب به شمار مي‌آمدند و امام راحل (ره) و حضرت علامه كه نقش پدر فكري را براي نيروهاي انقلاب ايفاگر بودند - ما را به اين حقيقت مي‌رساند كه به رغم گذر از فراز و نشيب‌هاي بسيار، اين جريانات نتوانسته است آن ارتباط و تعاملي را كه مي‌بايست و مدّ نظر بوده، حتي بين نيروهاي اصيل انقلاب كه نيروهاي مستقر در خاكريز نظام محسوب مي‌شوند، با رزمندگان فرهنگي و نيروهاي فكري انقلاب برقرار كند. پس به جرأت مي‌توان گفت، اين ارتباط تا حد زيادي قطع و منفك شده است؛ به گونه اي كه در شرايط فعلي، نيروهاي اصيل انقلاب و نظام بي‌هيچ پروايي، در اين روزها مطرح مي‌كنند: «به راستي حق كجاست و باطل كجا قرار دارد؟!» اظهارات مطرح شده، گوشه‌اي از سخنان دكتر آقاتهراني، نماينده مردم پايتخت در مجلس شوراي اسلامي است كه ضمن حضور در گفت‌وگويمان، در پاسخ به سؤالاتي كه پيرامون جريانات فكري و نقش آنان در انقلاب پرسيديم، مطرح كردند. آنچه پيش روي شماست، حاصل اين گفت‌وگوست.

پويا: نگاهي به تاريخ كشورمان - از ديرباز تاكنون - حاكي از آن است كه اين سرزمين همچون ممالك ديگر، دولتمردان بسياري را به خود ديده است كه تحت تأثير جريانات فكري غالب حركت كرده‌اند. با اين اوصاف، شما تصور مي‌كنيد آيا خواص(نمايندگان، نخبگان و سياستمداران) دلسرد شده و عقب مي‌كشند يا تحت تأثير جريانات فكري و شرايط روز، تغيير موضع مي‌دهند و دگرديسي را تجربه مي‌كنند؟

دكتر آقاتهراني: متأسفانه پاسخ اين سؤال به اين موضوع برمي‌گردد كه ما هنوز در مباني ضعيف هستيم. با كمي بررسي، متوجّه مي‌شويم كه همة ما در يك برهة زماني شعار مي‌دهيم و جوابي كه از اين شعارها مي‌گيريم نيز يكي است. به طور مثال مجاهدين خلق از همان ابتداي كار مي‌گفتند: «هدف وسيله را توجيه مي‌كند و براي رسيدن به هدف مي‌توان از هر وسيله‌اي استفاده كرد.» هنوز هم‌چنين زمزمه‌هايي به گوش مي‌رسد، اما الفاظ و نقل قول‌ها تغيير كرده است. هم اكنون دنيادوستي و مال‌پرستي ميان عوام و خواص، نفوذ و جايگاه خاصي يافته است. گاه خودمان هم مي‌دانيم كه كاري اشتباه است، مثل داستاني كه از زمان امام صادق (ع) روايت شده است. روزي امام صادق (ع) همراه با شاگردش در حال گذر از كوچه بودند. شخصي را ديدند كه به در نانوايي رسيد و 5 قرص نان برداشت و بي‌آن‌كه پولش را پرداخت كند، از آن‌جا دور شد. در بين راه به فقيري رسيد. يكي از قرص‌هاي نان را به او داد. به فاصله كمي مسكيني را مقابل خود ديد، يكي ديگر از نان‌ها را به آن مسكين داد. نان سوم هم قسمت يك شخص گرفتار و به ظاهر مستحق شد و نان چهارم به شخصي بيچاره و ندار. سپس آن شخص در حالي كه تنها يك قرص نان برايش باقي مانده بود، در گوشه‌اي نشست و مشغول خوردن نان شد. امام صادق (ع) از وي در خصوص كاري كه انجام داده بود، پرسيدند. آن شخص پاسخ داد: مگر در قرآن كريم نيامده كه «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها»؛ كسي كه كار خوب كرد، ده مزد دارد. من چهار كار خوب كردم كه مي‌شود 40 مزد. 5 قرص نان دزديدم كه مي‌شود 5 اشتباه و يكي از نان‌ها را خوردم كه جمعاً مي‌شود 6 اشتباه، پس 34 كار خوب براي من باقي مي‌ماند. امام صادق (ع) فرمودند: اما در قرآن آمده «انما يتقبل الله من المُتّقين»؛ خداوند تنها از انسان‌هاي باتقوا، كارهاي درست را قبول مي‌كند، نه از يك دزد.

به راستي كدام‌يك از ما به اين مصاديق توجه مي‌كنيم؟! شايد به دليل جاذبه‌هايي است كه در برخي چيزها مي‌بينيم. وقتي كه جوان بوديم، هم همين منوال بود. بعضي طيف‌ها كه به ظاهر خيلي انقلابي بودند و در عين حال پرجاذبه و پرتحرك، با اسامي و شعارهاي جوان‌پسند، وقتي به صحنه مي‌آمدند، مورد توجه قرار مي‌گرفتند. آن زمان، امام خميني (ره) را نديده بوديم و حتي آرزوي ديدن عكس ايشان را داشتيم. فعاليت‌هاي ما ادامه داشت تا طلبه شديم و بعد يك مبارز انقلابي. در آن زمان هم گروه‌ها، طيف‌ها و احزابي به روي كار مي‌آمدند كه برخي بر حق بودند و برخي ديگر نه. در خصوص برخي عملكردها نيز ‌چنين نتيجه‌اي حاصل مي‌شود. پافشاري بر عقيده و ارزش‌ها در هر شرايط و زماني، خواه گروهي بپذيرند، خواه نه! پيروزي را نصيب مي‌سازد.

امام خميني (ره) هميشه اصول را مد نظر داشتند و هيچ كجا با مباني اسلام بازي نمي‌كردند و آن‌ها را به خاطر خوشامد اين و آن زير پا نمي‌گذاشتند. نمونة آن مصاحبه‌اي بود كه ايشان با زني خارجي داشتند. از آن زن خواسته شده بود طبق موازين اسلامي روسري سرش كند. آن زن از امام سؤال كرد: اگر من روسري را از سرم بردارم، چه مي‌شود؟ امام خميني (ره) به همراه شهيد بهشتي كه آن‌جا حاضر بودند، از جا بلند شدند و آن زن فهميد كه رعايت اصول و مباني تا چه حد مهم است. اما امروزه احكام خدا را به بازي مي‌گيريم. مي‌گوييم اگر اين كار را انجام دهيم، مردم را از اسلام فراري مي‌دهيم. پس چرا پيامبر اكرم (ص) آن زمان چنين رفتاري نداشتند؟ چرا علامه طباطبايي در زمان خود تحت تأثير جريانات نبودند؟ بلكه بالعكس خودشان جريان‌ساز بودند، اما اكنون برخي براي رسيدن به هدف، يكديگر را لگدمال مي‌كنند. مصلحت فردي و جمعي جاي اصول و ارزش‌ها را مي‌گيرد و اعتقادات و باورهايشان تحت تأثير شرايط تغيير مي‌يابد. حال آن‌كه در ميان مخلصان واقعي و در بهترين مصداق؛ شهيدان، اين خصايص جايي نداشته است. شايد به همين دليل است كه پاداش‌هايي كه از خدا مي‌گيريم، متفاوت است. بي‌شك اجري كه خداوند به دوستان انقلابي از جان گذشته مي‌دهد، با ساير مزدها و پاداش‌ها قابل قياس نيست. روراست بودن با خود، شناخت معرفت و توانايي‌هاي فردي، پرهيز از شعارهاي ناشدني و عمل كردن به شعارهاي انقلاب و به دنبال نام و نان نبودن، پارامترهايي است كه بايد همه به آن‌ها توجّه كنند.

پويا: حضرت عالي در ترسيم بهترين جريان، به بهترين آدم‌ها اشاره كرديد. به شهدا كه با پيروي از خط نوراني امام راحل (ره)، حرف و عمل‌شان يكي بود و انصافاً همين افراد، بهترين جواب را از خدا گرفتند. اين طور نيست؟

دكتر آقاتهراني: حقيقتاً همين‌طور است. بسياري از شهدا آرزوي‌شان اين بود كه در اوج گمنامي شهيد شوند و حتي جنازه‌شان باز نگردد. به دنبال برپايي يك مراسم تشييع آبرومند نبودند، اما آيا كانديداهاي انتخاباتي از اين رويه تبعيت مي‌كنند؟ آيا زمان رأي‌دهي به گزينة اصلح بودن توجه مي‌شود؟ در شرايط فعلي، بسياري از آقايان براي به دست آوردن رأي، وعده و نويد مي‌دهند. اين‌ها رانت‌خواري نيست؟ امتيازدهي نيست؟ فروختن نظام نيست؟ اگر مسئله كسب آرا است، بايد درست عمل شود و در اين بين انتخاب اصلح، مهم‌ترين اصل است، نه اين‌كه از هر راهي شده شروع كنيم و بگوييم هر چه مي‌خواهد بشود. به راستي خون شهدا چگونه پاس داشته مي‌شود و چه پاسخي در قبال خون‌هاي ريخته شده، مي‌دهيم؟!

پويا: از نظر حضرت‌ عالي، امام خميني (ره) چه قالبي را تعريف كرده بودند كه نه مانيفستي داشت و نه نيازي به عضوگيري بود؟ ادبيات وي چگونه بود كه براي همه از هر طبقه و گروهي، قابل فهم و شيرين مي‌نمود؟

دكتر آقاتهراني: امام خميني (ره) شخصي كاملاً متعهد، متديّن، شجاع، باتقوا و فهيم بودند. ايشان در هر حال، فقط رضاي خدا را در نظر مي‌گرفتند. پايبند دنيا و امور دنيوي نبودند. همين ويژگي‌ها ايشان را متمايز ساخته بود، به گونه‌اي كه حتي آن دسته از مردم كه وي را نديده بودند، نسبت به ايشان ارادت و محبت بسيار داشتند و اين محبوبيت، تنها ايرانيان را در بر نمي‌گرفت و فراتر از مرزهايش مي‌رفت. همة اقشار از هر گروه سني، حرف امام (ره) را مي‌فهميدند و با گوش جان به آن عمل مي‌كردند. مصداق اين حرف چنين جمله‌اي است كه آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند. غير از اين هم نيست. در فراسوي مرزها مي‌ديديم يك نوار يا فيلم امام خميني (ره) بسيار مورد استقبال قرار مي‌گرفت و همه به حقايق سخنان امام خميني (ره) پي مي‌بردند و حرف‌هايش را مي‌فهميدند. گويي روح‌ها با هم ائتلاف داشته‌اند. اين به خود فرد بستگي دارد كه اگر حرف‌هايش تأثيرگذار و جذاب باشد، قابل درك خواهد بود.

در خصوص برخي عرفا هم اين مسئله صدق مي‌كند. چنانكه گفته‌اند: روزي عارفي وارد مدرسه‌اي در نجف شد. زمان نماز بود و اذان گفته مي‌شد. آن عارف مستقيماً به محضر آيت‌الله مرتضي طالقاني مي‌روند. وقتي كارشان با آيت‌الله مرتضي طالقاني تمام مي‌شود، از آن عارف مي‌پرسند: شما ايشان را مي‌شناختيد؟ و وي پاسخ ‌مي‌دهد: خير! مي‌گويند: پس چگونه به نزدشان رفتيد؟ ايشان پاسخ مي‌دهد: من بين جماعت كسي را ديدم كه نور از دهانش خارج مي‌شود. امام خميني (ره) هم در تمامي گروه‌ها، احزاب، اقشار و اصناف؛ نوعي جذابيت و محبوبيت ويژه‌اي داشته و سخنان و رفتارشان نورانيت داشت. در اين ميان، جوان‌ها به دليل فطرت پاك‌شان، بيشتر با ايشان مأنوس مي‌شدند؛ همچون پيامبر اكرم (ص) كه در ميان اصحاب و ياران‌شان، جوان‌ها گوي سبقت را از پيران ربوده بودند.

پويا: جريانات از همه عوامل جذب و امكانات فريبنده و مدرني كه موجود است، براي يارگيري و خط‌‌دهي عناصر خود بهره مي‌گيرند و از اين سو نيروهاي خاكريز انقلاب و عناصر خودي مي‌خواهند با دست خالي به رقابت با آن‌ها بپردازند. واقعاً در اين رقابت سنگين و نابرابر تكليف چيست؟

دكتر آقاتهراني: برخي جريانات تصور مي‌كنند كه بايد كار خود را رنگ‌آميزي کنند، در حالي که «صبغة الله و من احسن من الله صبغة»(بقره/138) رنگ خدايي بهترين رنگ است. لازم نيست انسان به كار خود رنگ دهد؛ همچون کاري که منحرفين و مجاهدين خلق انجام مي‌دهند. براي اينکه باطل زيبايي و جذابيت ندارد، اهل باطل يک زرق و برق و روکش و زيبايي ظاهري را به كار خود مي‌دهند تا عوام‌پسند باشد. خداي تبارک و تعالي اگر قرار است كاري را رنگ آميزي بکند، رنگ آميزي مي‌کند. اگر رنگ آميزي نکرده، معلوم مي‌شود بي‌رنگ بودن آن زيباتر است. اين را بايد پذيرفت و حركت كرد. نمونه آن جنگ است. واقعاً وقتي يک لحظه از لحظات دوران جنگ را قطعه‌برداري مي‌کنيم، در برابر آن قطعه، خدا مي‌داند جان و دلمان مي‌لرزد. در آن دوره احساس ذوق و شعفي حاكم بود كه وصف ناشدني است. مي‌خواهم بگويم اين جذّابيّت است.

همين اواخر من سفري به اتيوپي داشتم. وقتي نماينده صهيونيست‌ها براي سخنراني برخاست، از جلسه برخاستيم. اين صهيونيست بيچاره در پشت بلندگو بنا کرد به فحش دادن. با خودم گفتم که اگر جاي تو بودم اين کار را نمي‌کردم. تو چرا خودت را باختي بدبخت. شما که تا كتف، دستانتان در خون است. هر کاري که خواستيد کرديد و هر کاري هم که بخواهيد مي‌کنيد. دنيا دست شماست. اسلحه دست شماست. پول و مقام براي شماست. آمريکا نوکر شماست. شما که خيلي ادعا داريد، پس چرا خود را باختيد و چرا فحش مي‌دهيد.

اگر ما حق را همين‌گونه که هست بپذيريم، دشمن از آن مي‌هراسد. اين را به تمام دوستان طلبه و عزيزان دانشجويي که نكاتي را مي‌دانند و مي‌خواهند به ديگران بياموزند، مي‌گويم. خداوکيلي سلايق و خواسته‌هاي شخصي را رها کنيد و حق را بگوييد و بسپاريد به خدا. هرچه که شد خداي تبارک و تعالي خود بهترين رنگ آميزي را خواهد کرد. لازم نيست که شما دلت بسوزد. پيامبر در بعضي از جنگها بر حسب ظاهر شکست مي‌خورد، امّا چون به وظيفه عمل کرده بود، پيروز بود.

بعضي، اين همه به همديگر فحش مي‌دهند و توهين مي‌کنند، همديگر ر ا لجن مال مي‌کنند؛ چرا اين طور مي‌كنند؟ چه گيرشان مي‌آيد؟ همين الان به نقد، آن‌ها باخته‌اند. ولو پيروزي از آن‌ها باشد، امّا در حقيقت بازنده‌‌اند. حافظ غزل زيبايي دارد که مي‌گويد: «من نقد امروز، به نسيه فردا نمي‌دهم» نقد را بچسبند. نقد اخلاق است. نقد اين است که انسان درست عمل کند و با صلابت حرفش را درست بگويد. شيوه‌ انتقادي، شيوه جذاب كردن بحث‌ها توسط منافقين بود. يعني از نظرات مارکس و انگلس مي‌آوردند و يا اصول ديالکتيک را با مباني اسلامي مخلوط مي‌كردند تا جالب و جاذب شود. اين‌كه ديگر اسلام نيست. مشکل مجاهدين خلق و فداييان همين بود. مشكل ليبراليست‌هاي امروزي نيز همين است. اينهايي که امروز خيال مي‌کنند با پشم مدرنيته مي‌شود کلاهي بافت، اسلام را نمي‌شناسند.

پويا: جريان‌هاي باطل، همواره سعي در شبيه‌سازي و رنگ‌ كردن باطل با امور حق دارند كه شناخت حق را از باطل سخت مي‌كند. براي شناخت رنگ و اصالت حق و فريب نخوردن نسخه بدل‌هايي كه ارايه مي‌شود، چه بايد بكنيم؟

دكتر آقاتهراني: در دوران حضرت اميرالمومنين (ع)، برخي از اصحاب خاص پس از جنگ جمل، با حضرت امير جلسات بسياري داشتند. انسان‌هاي خوب و انسان‌هاي متدين و انسان‌هاي انقلابي مثل «حارث همداني» يا «اصبغ بن نباته» كه جزء شرطة الخميس(نيروي ضربتي و مقرّبان) حضرت بودند و هميشه شمشير روي دوش، آماده فرمان بودند و رويشان حساب مي‌شد، آمدند خدمت حضرت که ما در اين جنگ جمل مانده‌ايم. آن طرف زن پيامبر و اين طرف داماد پيامبر؟ آن طرف صحابي بزرگ طلحه، اين طرف صحابي بزرگ عمارياسر؟ آن طرف زبير اين طرف محمدبن ابي‌بکر؟ چه کار بايد کرد؟ عبارت اين است «انا رجل مرموث» يعني من مردي هستم که قاطي کرده‌ام. حضرت فرمود «انت رجل مرموث؟» تو قاطي کردي؟ حق را بشناس آن وقت اهل حق را بشناس؟

شما اگر حق را بشناسي، مي‌بيني که شهيد بهشتي روي اين ميزان است يا نه؟ حق را بشناس، بعد ببين بني صدر روي اين ميزان است يا نه؟ حق را بشناس، ببين امام خميني روي اين ميزان است يا نه؟ حق را بشناس بيين شاه روي اين ميزان است يا نه؟ سخت نيست فهميدنش. رها کن رفاقت را که ما همدرس بوديم يا هم‌بازي بوديم. اينها که معيار حق و باطل نيست. در نماز جماعت براي انتخاب امام جماعت دونفر هستند که مي‌خواهند بايستند. شما به من جواب بدهيد. يکي زيبا است، يکي معمولي؛ چه کسي بايستد جلو؟ اين‌ها ملاک نيست. اولاً بايد ببينيم که كدام يك مسلمان است، كدام يك کافر؟ در مرحله بعدي در عمل چگونه هستند؟ بنده هم مسلمانم، شما هم مسلمانيد. من عمل نمي‌کنم، شما عمل مي‌کنيد، يکي از آن‌ها عارف بالله است، يکي از آن‌ها نيست. يکي آيت‌الله بهجت است، ديگري مثل من. خوب قابل مقايسه نيست، اگر هر دو، عين هم، هر دو مسلمان شيعه، اهل عمل، مؤمن داراي اخلاق، عارف بالله و در همه زمينه‌ها عين هم بودند و يکي زيباتر بود، آن وقت زيبايي هم مي‌تواند ملاك باشد. يكي بگويد قانون اساسي را من قبول ندارم، يکي بگويد من قبول دارم. يکي اصلاً براي عزّت اسلامي و مردم ارزش قائل نيست، يکي برايش مردم مهم هستند و با همه خطراتش در دل مردم مي‌رود. يكي کاخ نشين است، يكي ديگر ساده‌زيست. آيا اين‌ها با هم يکي هستند؟ آيا اين‌ها اصلاً با هم قابل مقايسه هستند؟ پس شناخت حق کار سختي نيست. ما مي‌آييم يک دکترا را با يک کلاس اولي مقايسه مي‌کنيم. بايد سطوح اينها را با همديگر دقيقاً مقايسه کرد. اينجا اميرالمؤمنين (ع) مي‌فرمايند، حق را بشناس، آن وقت اهل حق را بشناس. اين که بگوييد مثلاً بني‌صدر دكتر است و شهيد بهشتي روحاني، او دانشگاهي است و او نيست. اينها حرف مزخرف و بيهوده است.

پويا: در سال‌هاي اخير با پديده‌اي مواجه هستيم كه تشخيص را تا حدي سخت كرده است. مي‌بينيم فردي را كه عمري در مبارزه بوده، زندان‌ها و شكنجه‌هاي رژيم شاه را تحمل كرده، در جنگ و جهاد حاضر و تا مرز شهادت رفته است، هنوز هم به ظاهر در مسير حقّ قرار دارد و شعار آن را مي‌دهد؛ اما مواضعي مي‌گيرد كه به تعبير حضرت امام، جبهه حزب الله و عناصر خودي احساس سرافكندگي و شرمساري مي‌كنند. اين دسته را چگونه بايد شناخت و فريب آن‌ها را نخورد؟ چگونه مي‌شود، كه اين افراد مسيرشان تغيير مي‌كند؟

دكتر آقاتهراني: در روايت هست کساني که اهل دنيا، دنيازده و دنياطلبند، قابل اعتماد نيستند. دستور هست كه به اهل دنيا اعتماد نکنيد. اگر ديديد كسي اسير دنياست، فريبش را نخوريد. آن‌ها معيار و محور کار شما نباشند. يک کسي مثل طلحه و زبير آدم‌هاي پيشکسوت در اسلام بودند. واقعاً کار مي‌کردند. شايد هم با صداقت بودند، اما بعد آرام آرام در برهه‌اي افتادند که ديگر دوران جنگ تمام شده بود و به قول معروف صدرنشين و جزء صحابه خاص و خواص شدند؛ حقوق بسيار عالي مي‌گرفتند، آرام آرام احساس کردند که مي‌شود به جايي رسيد که با تبر؛ طلا و نقره خُرد کرد! اين‌ها را من به خودم و به دوستاني که مسئوليت دارند عرض مي‌کنم.

همين چند وقت پيش با يکي از دوستاني که مسئوليت داشت، همسفر شدم. صحبتي پيش آمد. ضمن صحبت ايشان مي‌گفت: چه اشکالي دارد نماينده مجلس کارهاي مفيد هم انجام بدهد؟ گفتم: مثلاً چه کار کند؟ گفت: من در شهرمان با يکي از کارخانه‌دارهاي بزرگ صحبت کردم، بنا شد در پروژه‌اي مشترك کارهاي اداري را من راه بيندازم و کارهاي مالي را او. گفتم: که به نظر تو اين کار درست است؟ گفت: بله! وقتي که وضع مان خوب شد، به فقرا و به گرفتارها مي‌رسيم. راه درست مي‌کنيم. جاده درست مي‌کنيم. پل درست مي‌کنيم. کارهاي عام‌المنفعه راه مي اندازيم. گفتم: حرفي نيست، تو براي خدا اين كار را مي‌کني؟ گفت: بله! گفتم: اگر براي خداست، تمام اين مالي که به دست مي‌آوري، روي کاغذ بنويس نذر کني تا به من بدهي و من اين کار خير را انجام دهم و ثوابش هم براي تو. يك دفعه توقف کرد. گفتم: ببين مي‌خواهي براي خود و بچه‌هايت اين مال را جمع كني يا با اين رأي جمع کني و به مجلس بروي يا حزبت را تأمين کني؟ چرا خود را فريب مي‌دهي؟ رانت‌خواري كه مي‌گويند همين است. مگر رانت‌خواري شاخ و دم دارد؟ ما يک رانت‌خوار گردن‌کلفت ميلياردي را به آساني توهين مي‌کنيم و مي‌گوييم منحرف است. من و تو که اندكش را انجام مي‌دهيم، به چشم‌مان نمي‌آيد. به او گفتم: تو سواد داري؟ دکترا دارد. گفت بله. گفتم: ممكن است از دو زاويه مساوي، ضلع يكي بزرگ‌تر باشد؛ اما آدمي که سال ششم دبستان را گذرانده باشد، يک نقاله مي‌گذارد، مي‌گويد اين 30 درجه است، آن طرف هم 30 درجه است. هيچ فرقي نمي‌کند. رانت‌خوار؛ كوچك و بزرگش هيچ فرقي نمي‌کند. اسم او فلان باشد يا فلان باشد. او باشد يا من. مجاهدين خلق همان اول که شروع کردند، مي‌گفتند «هدف وسيله را توجيه مي‌کند و براي رسيدن به هدف از هر وسيله‌اي مي‌شود استفاده کرد». اين آقا الان دارد همين کار را مي‌کند. غافل است. فرمول اين‌ها يکي بيشتر نيست. به او مهلت دادم و رفتم وضو بگيرم. يک مقدار فکر كرد، بعد هم گفت: حاج آقا! من اشتباه کردم. ديگر نمي‌کنم. جمعش مي‌کنم.

اگر واقعاً اين جوري بشويم که خالصاً و مخلصاً تصميم بگيريم، از حق دور نمي‌شويم. مگر انسان چقدر عمر مي‌کند؟ اتفاقاً شهدا عظمت‌شان همين است كه دنبال اين کارها نبودند. وقتي تشخيص دادند كه مقام ولايت مي‌گويد برويد بجنگيد، ‌گفتند: به روي چشم! آن وقت مي‌بينيد فلان شخصيت مي‌گويد که ما مي‌رويم حضرت آقا را راضي مي‌کنيم. ما فشار به آقا مي‌آوريم! قربان اين آقا بروم، تو ولي فقيه هستي يا او؟! شناخت اين دست از آدم‌ها كه اهل دنيا و رانت‌خواري هستند، كار خيلي سختي نيست، هر چند شعارهاي انقلابي و اسلامي بدهند و ظاهري خودي داشته باشند.

پويا: براي استواري در خاكريز حق و نلغزيدن در اين مسير، چه توصيه‌اي مي‌فرماييد؟

دكتر آقاتهراني: تصور مي‌كنم تنها راه استوار ماندن در حق همچون شهدا، ولايت‌پذير شدن است. اين راه رسيدن به خداست. اگر ما از ولايت جدا افتاديم و از صلحا و علمايي مثل حضرت آيت‌الله جوادي آملي(دامت برکاته)، و حضرت آيت‌الله مصباح(دامت برکاته) که عقبه نظامند، خيلي تشخيص امور سخت مي‌شود. آن وقت تنها خود من گمراه نمي‌شوم، بلكه بسياري گمراه مي‌شوند. به ويژه با گمراه شدن امثال ما که وجهه مردمي و وجهه انقلابي داريم. در هياهوها بايد توجه كنيم تا به تكليف عمل كنيم و در مسير ولايت باشيم. دل‌ها دست خداي تعالي است و خداوند اگر بخواهد كسي را عزيز کند، مي‌کند. کاري هم به کسي ندارد. عزّت هم در گرو تقواست. اگر آدم با خدا شد، خدا عزيزش مي‌کند. شما اميرالمؤمنين (ع) را نگاه کنيد. ما در آمريکا اساتيدي داشتيم كه اصلاً مسلمان نبودند. مادرش يهودي بود و پدرش مسيحي. خودش مي‌گفت من اصلاً هيچ ديني ندارم. مي‌گفت: «من به علي (ع) عشق مي‌ورزم» تعجب مي کردم کسي دين ندارد، خدا را قبول ندارد، ولي به امام علي (ع) عشق مي‌ورزد. ببينيد ارامنه، مسيحي‌ها و يهودي‌ها چگونه به حضرت ابوالفضل (ع) عشق مي‌ورزند؟ چرا؟ مگر شوخي است. در تهران روز تاسوعا و عاشورا، ارامنه و مسيحي‌ها کليد منزل خود را مي‌دهند، مي‌گويند اين خانة من، امروز وقف ابوالفضل (ع) است، بياييد و عزاداري کنيد. مسعود رجوي تا چهار نفر به دورش آمدند، ديديد چه شد؟ ببينيد الان به چه ذلّتي در دنيا افتادند. واقعاً ذليلند. نه دنيا دارند و نه آخرت. اين‌ها بايد براي همه ما و جريانات عبرت باشد. من توصيه‌ام به همه دوستان، مسئولان و دست اندرکاران اين است كه واقعاً با صداقت کامل کار بکنند، خدا را در نظر داشته باشند، با خدا باشند و براي خدا درست عمل بکنند و به دنبال اين نباشند که اشتباهات خود را توجيه کنند.