نظريه توطئه و مساله نفوذ

نظريه توطئه و مساله نفوذ

محمد محمدي نيا

شگفتزدگي آن روز را خوب به ياد دارم. سن و سالدارها دلداري ميدادند که انقلاب از آغاز، بارها چنين صحنههايي را به چشم ديده است و بيدي نيست که با اين بادها به خود بلرزد، اما پرسشها و ابهامهاي بسياري مرا در خود فرو برد. در تابستان 1386، صدا و سيماي آن ايام، امواج پرحرارتتر از شعاع آفتاب تيرماه را براي مردم ايران مخابره ميکرد.

شبکه يک سيما، چند شب متوالي از برنامههاي روشنفکرمآبان براي «دموکراسي» در ايران سخن گفت. آن شبها مردم شهيد و مجروحداده ايران، نمونههايي از طراحي و سازماندهي نفوذ در جمهوري اسلامي را به تماشا نشستند؛ نفوذي که در نهايت آرمانهاي فرزندان شهيد و جانباز و آزادهشان را هدف قرار داده بود.1

گاهي نظريهاي را از قفسه خاکخورده تاريخ انديشه بيرون ميکشيم و پس از غبارروبي آن را بر سر ميز گفتوگو مي گذاريم. و گاهي اگرچه از تولد يک نظريه سالها بلکه دههها ميگذرد اما هنوز پرتوان يا افتان و خيزان بر فضاي فکري‌‌‌فرهنگي امروز اثر ميبخشد. تئوري توطئه2 جزو دسته دوم است.

نخبگاني که بر تئوري توطئه پاي ميفشرند، بسط و تبيين مفهوم نفوذ و هشدار درباره آن را از مصاديق ذهنيت توهمآلود و پارانوئيدي3 انگاشته، آن را از نقاط ضعف جوامع و رهبرانشان ميشمارند؛ زيرا اعتقاد دارند جامعهاي که ادبيات سياسياش آکنده از واژههايي مانند دسيسه، جاسوس، خيانت، وابسته، خطر خارجي، عمال خارجي، نفوذ بيگانه، اسرار مخفي، نقشه دشمن، ستون پنجم، مزدوران استعمار، عوامل پشتپرده و پشتصحنه باشد، عاري از هر گونه ابتکار و نشانه بزدلي سياستمدارانش است. به زعم ايشان «سبک پارانوئيدي»4 در ايران پيامدهايي چون توسعهنيافتگي و تاخير افتادن پلوراليسم سياسي در پي داشته است5 و رويکرد توطئهانديش نهتنها جزئيات، بلکه تصوير کلي تاريخ را نيز غيرعادي نشان داده و تحريف ميکند.6

دکتر احمد اشرف، از سردبيران ارشد دانشنامه ايرانيکا7، شايد از جمله مفصلترين تحليلها به فارسي درباره نظريه توطئه را به دست داده است. او در مقاله «توهّم توطئه» ، صورت مساله را به صورت منطقي و معقول طرح کرده است و هرگز منکر وجود توطئه نمي شود:

 «اينکه ميگوييم«توهّم توطئه» نوعي بيماري است، بدين معنا نيست که اساسا هـيچ تـوطئهاي در هيچ موردي در کار نيست و آنچه توطئه خوانده ميشود، همه از باب خواب و خيال و توهّم است. بلکه منظور آن است که مقوله «توطئه»را به دو گونه ميتوان بررسي کرد: يکي برخورد علمي و ديگر برخورد عاطفي و بـيمارگونه. در بـرداشت علمي، «توطئه» به عنوان فرضيهاي در نظر ميآيد که قابل ردّ يا اثبات است و در پرتو دادههاي عيني و اسناد و مدارک تاريخي و بدون جانبداري عاطفي مورد بررسي و تحليل قرار ميگيرد.»8

هنگامي كه از «نظريه توطئه» سخن گفته ميشود، به معناي منفي مندرج در اصطلاح انگليسي9 اشاره ميشود که برگردان آن در فارسي «نظريه توهم توطئه» يا «توطئهپنداري» است. احمد اشرف در تعريف اين نظريه مينويسد:

«کسي که به«توهّم توطئه» در مفهوم اخير آن مبتلاست، تمام وقايع عمده سياسي و سير حوادث و مشي وقايع تاريخي را در دسـت پنهان و قدرتمند سياست بيگانه و سازمانهاي مخوف سياسي و اقتصادي و حتي مذهبي وابسته به آن سياست مـيپندارد. به گمان او همه انقلابها، شورشها، جنگها، عقبماندگيها و وابـستگيهاي اقـتصادي و سياسي، برآمدن و فروپاشي سلسلهها و دولتها، ترورهاي سياسي و حتي کمبود محصولات کشاورزي، سقوط ارزش پول، قحطيها و زلزلهها را دست پنهان بيگانه کارگرداني ميکند و همه رجال کشور همچون عروسکان خيمهشببازي با اشاره او حرکت ميکنند و ارادهاي از خود ندارند.»10

اين تعريف، روششناسي معيوبي براي تجزيه و تحليل رويدادها معرفي ميکند که هيچ خردمندي با آن همراهي نخواهد کرد. اشرف به عنوان نماينده آکادميک نظريه توطئه، تبيين دست پنهان صهيونيزم بينالملل، ابرقدرتها، سازمانهاي مخفي مانند فراماسونري، کارتلهاي نفتي، دستگاههاي مخوف جاسوسي و يا ائتلافي از آنها را توهماتي ميشمرد که راهي به شناخت عيني و علمي رويدادها نخواهد برد، بلکه بايد سهم هر يک از عوامل گوناگون را بازشناخت.

اما پرسش اصلي اين است که آيا در تاريخنگاري رسمي، به نقش توطئه قدرتهاي بيگانه، وزني متناسب با عينيت تاريخ داده شده است؟ آيا ژورناليسم کممايه و برچسب توطئهپنداري راه را براي بازشناسي عالمانه سهم حقيقي اين عوامل نبسته است؟! آيا منطق پژوهش تاريخي ايجاب ميکند هر وقت محقق سختکوشي از لابلاي اسناد و مدارک موجود به اسرار تاريخ نقب بزند، او را سادهانديشانه با اتهام «ذهنيت پارانويا» و بدون تحليل و ارزيابي کافي کنار بگذاريم؟!

شگفت‌‌آورتر اينکه احمد اشرف، آنجا که ريشههاي اين «توهم تاريخي» را به دوران کهن ايران باستان ميرساند، همگام با يرواند آبراهاميان11، نخستين اشاعهدهنده نظريه پوپري «توهم توطئه» در ايران، هر پديدهاي هر چند معمول در جوامع ديگر را گويي از اختصاصات سرشت «ما ايرانيان» ميشمرد.12

به رغم اينکه برخي نوشتههاي اخير درباره تئوري توطئه، ديدگاه معتدلتري اتخاذ کردهاند، با اين همه در انتساب اين ذهنيات وهمآلود! به «ذات ايرانيان»، با پيشگامان اين تئوري همراهي کردهاند.13

ايجاد تصوري درست از پديده نفوذ به «مفهومسازي» دقيق آن وابستگي دارد، افزون بر اينکه ريشهيابي و طبقهبندي اين پديده عيني افق جديدي در مطالعات تاريخي خواهد گشود. تکوين پديده نفوذ به سان بسياري از مسائل اجتماعي مولود عوامل متنوعي بوده و سير تطوري را از بدو ظهور تا امروز پيموده است. آنچه امروزه به عنوان نفوذ با آن مواجهيم، با مصاديق نخستين خود تفاوت دارد و شکلي پيچيده و چندضلعي به خود گرفته است. يکي از شيوههاي تعيّنبخشيدن به يک پديده، استفاده از تکنيک طبقهبندي است. در اين نوشته، از طبقهبندي جديدي براي تبيين واقعيت تاريخي نفوذ سخن گفته ميشود. هنگامي که از طبقهبندي پديده نفوذ ميپرسيم، در حقيقت پرسش ما از اتصال و پيوستگياش در خط سير تاريخ است.

 دوره پيشااستعماري، نفوذ سياسي، اقتصادي و فرهنگي: 

نمونه بارزي از اين پديده را در اروپاي مسيحي قرون ميانه ميتوان يافت. از نيمه دوم قرن يازدهم ميلادي، همگام با جنگهاي صليبي در شرق اروپا، از جنوب نيز، مسلمانان اسپانيا و اندلس اسلامي به خاک و خون کشيده شدند. تجربه موفق تهاجم به اندلس، طمع دستيابي به ثروتهاي کلان از راه غارت و اشغال را شعلهورتر ساخت و اروپاي تازه سربرآورده، با حرصي پايانناپذير، قدم در مسير غارتهاي ماوراء بحار گذاشت؛ دورهاي که در تاريخنگاري رسمي، با نام دلفريب «اکتشافات دريايي»  خوانده ميشود که توجه به کانونهاي سرمايهگذار و دستاندرکار اين «اکتشافات» سرنخهاي مهمي براي فهم هويت غرب مدرن به دست ميدهد.

اولين کشتيهاي «اکتشافي» پرتغالي و اسپانيايي، در اواخر قرن پانزدهم بنادر جنوب غربي اروپا را ترک کردند و اين سالها با برپايي نخستين محاکم تفتيش عقايد14 در همين مناطق مقارن بود. اين محاکم در فضاي اشغال مناطق مسلماننشين اسپانيا و پيش از فتح غرناطه، و در ميان امواج تبليغاتي شديد عليه مسلمانان به راه افتادند. در دوراني که از ويژگيهاي مهمش پيوندهاي اليگارشي زرسالار يهودي با خاندانهاي سلطنتي و اشرافيت حاکم بر اروپاست.15

در اين زمان، اليگارشي يهودي با دو تهديد جدي در درون جامعه يهودي اسپانيا مواجه بود: «مرتدها» و «قرائيمذهبان». در تاريخنگاري رسمي آنقدر درباره فشار دستگاه انکيزيسيون بر يهوديان افسانهپردازي صورت گرفته که علت واقعي تاسيس آن به فراموشي کامل سپرده شده است. اين در حالي است که قربانيان انکيزيسيون، به طور عمده مسلمانان بودند. يهودياني که در اين ماجرا جان باختند نيز، جزو مخالفين اليگارشي يهودي بودند.16

بنابراين اليگارشي يهود در پيوند با حکمرانان ، مقامات کليسايي و اشراف اروپا، خطر دشمن مشترک و سه تهديد «مسلمانان»، «يهوديان قرائي» و «يهوديان مرتد» را از طريق اين جنايتها برطرف و در يک سرقت بزرگ تاريخي، مظلوميت آنان را به سود زرسالاري يهودي ثبت کردند.

دو مفهوم «ارتداد» و «مارانو»17 کاملا از هم متمايزند و مشخصا اين تمايز است که دوره نخست انکيزيسون اروپا را از دو جهت با مساله نفوذ پيوند مي زند: پديده «مارانويي» و «برپايي انکيزيسيون».

 ارتداد از ديدگاه يهوديت، يعني گروش «واقعي» به اسلام يا مسيحيت، که مفهوم متفاوتي از گروش «ظاهري مصلحتي» را منتقل ميکند. در پديده مارانويي، سنن و هويت يهودي همچنان تداوم مييابد.18 «منابع يهودي کسي را «مرتد» ميخوانند که واقعا به آيين نياکان يهودي خويش پشت کرده و پيوند خود را با جامعه يهودي گسسته است. در مقابل، «يهودي مخفي» و در نمونه اروپايي آن، «مارانو» کسي است که به دلائل مختلف، خويشتن را در جامه مسيحي (يا مسلمان) پنهان ساخته است.»19

دوره استعمار قديم، نفوذ سياسي، اقتصادي و فرهنگي:

مطالعه موردي ما بر دوره حکومت20 «اورنگ زيب» گورکاني بر هند و تکاپوهاي انگليسيها جريان دارد. هند طبق برخي برآوردها ثروتمندترين کشور جهان آن روز به شمار ميرود.

صميميت روابط اکبرشاه گورکاني(جد اورنگ زيب) و شاه عباس صفوي تعامل تجاريفرهنگي بين دو کشور مقتدر اسلامي را به اوج خود رساند و از همين دوره است که هياتهاي تجاريسياسي غربي به تکاپوهاي خود در دربار هند شدت بخشيدند. نخستين مواجهه دولت اکبرشاه با پديده نفوذ خارجي، به اعزام اولين مسيونرهاي پرتغالي برميگردد. اما ماهيت اين امر در آن زمان بر دولت هند و ايران معلوم نبود.21

جهانگيرشاه فرزند اکبر، پس از پدر روابط گرم ميان دو دولت ايران و هند را ادامه داد، در عين حال ارتباطي مشابه شاه عباس صفوي با انگليسيها برقرار کرد؛ زيرا هر دو دولت، به رغم اقتدار در مولفههاي ديگر، فاقد نيروي دريايي توانمندي براي مقابله با ناوگان پرتغالي بودند که هر دو کشور از يکهتازيهايش در رنج بودند. همين ضعف استراتژيک، منفذ رخنه انگليسيها به دربار دو  دولت مستحکم مسلمان شد.22

از ابتدا امتياز انحصاري تکاپوهاي استعماري انگلستان در شرق به کمپاني هند شرقي واگذار شد. دومين شرکت تجاري انگليسي که به زحمت امتياز فعاليت در هند را به دست آورد، در رقابت با کمپاني فوق شکست خورد. به رغم برخورداري شرکت «انجمن عمومي تجارت با شرق» از سرمايه فراوان و دريانوردان متبحر، عامل اصلي اين شکست، شبکه عوامل محلي کمپاني هند شرقي در مراکز مهم تجاري هند و خاوردور بود.23 اين شبکه محلي و بومي، به عنوان يکي از کانالهاي اصلي نفوذ در دوره استعمار قديم، کاربردهاي فراواني براي کانونهاي استعماري داشت: در رقابت و مسابقه با هموطن، هنگام تضاد منافع با ديگر غارتگران غربي و در به زانو درآوردن دولتهاي بومي.

«دوران حکومت اورنگ زيب بر هند، دوران افول پرتغاليها در شرق و آغاز اقتدار دريايي و تجاري انگليسيهاست»24و دولت قدرتمندي زمام امور را در دست دارد که طعم نخستين شکست خفتبار در جنگ ارتش استعمارگر انگلستان با دولتهاي شرقي را به سلطنت بريتانيا چشاند:

«شکست مدهش و تحقيرآميز در جنگ با اورنگ زيب به انگليسيها آموخت که در قاره آسيا زمانه دگرگون شده و با حضور دولتهاي مقتدر گورکاني در هند و صفوي در ايران، نميتوان همچون قاره آمريکا، جنوب آفريقا و جزاير خاوردور، و به سان دوران يکهتازي پرتغاليها در سده گذشته، به تسخير سرزمينهاي شرق دست زد. استعمار غرب از اين شکست درس گرفت و آموخت که بدون متلاشيکردن دولتهاي مقتدر مشرق زمين، ايجاد يک امپراتوري جهاني غارتگرانه غيرممکن است».25

دوره استعمار نو، نفوذ سياسي، اقتصادي و فرهنگي:

استعمار نو26 بر سياست سلطه غيرمستقيم مبتني است. از نيمه دوم قرن بيستم، امپراتوريهاي غربي، استقلالي ظاهري به مستعمرات بخشيدند. بر خلاف رويه استعمار کهنه، که ژنرال نظامي يا ديپلمات رسمي دولت امپرياليست استعمارگر، به مقام نائبالسلطنه يا حاکم مستعمرات ميرسيد، از طريق روي کار آوردن حکومتهاي دستنشانده و ايجاد وابستگيهاي همهجانبه، مستعمرات را همچنان در قباله تملک خود حفظ کردند.27

تسخير اقوام ديگر در عصر استعمار نو، چه در چهره سخت و چه نرم ، از درون ملتها رخ ميدهد.28 تجاوز ارتش بيگانه، عمليات پليسي/جاسوسي، کشتار، بمباران، ترور، کودتاهاي نظامي و غيره، همه به خدمت تغيير نظام سياسي و به قدرت رسيدن ديکتاتور يا عنصر وابستهاي درميآ‌‌يند که عضوي از آن ملت، اما تابع اراده استعمارگر خارجي است. لشکرکشي نظامي و هرگونه تهاجم سخت با استقرار نظام وابسته ضدمردمي به پايان ميرسد و سپس ژنرالها، کودتاچيان و ادوات نظامي جاي خود را به جاسوسهاي کارکشته، ديپلماتهاي کاربلد و روشنفکرنمايان جادهصافکن استعمار ميدهند.

بنابراين استعمار قرن بيستم، چه در گونه نرم و چه سخت، بر محور حضور و تکاپوي عناصر نفوذي ميگردد. در هنگام عمليات، اغلب عناصري فعالند که به طور تشکيلاتي با کانونهاي طراحي، سرمايهگذاري و اجراي نفوذ مرتبطند، اما رژيم دستنشانده پس از براندازي، ترکيبي است از عامل نفوذي ـيعني مزدور و گماشتهـ و شخصيتها و جريانهاي داخلي که تحت سيطره و نفوذ غيرمستقيم استعمارگر خارجي قرار گرفتهاند، با وجود اينکه گاه هيچ ارتباط مستقيم و پنهاني با بيگانه نداشته، و روحشان هم از سازمانهاي براندازي خبر ندارد.

اين تفکيک بين «نفوذي» و «نفوذ» در تمام دوره استعمارنو و فرانو بسيار حائز اهميت است. انباشت تجربه سدهها دسيسه و اعمال نفوذ غربيها، به ويژه انگليس، از دوران استعمار قديم تا قرن بيستم، و تجربه کودتاها و براندازيهاي پرتعداد و گسترده طول قرن بيستم، بخصوص از سوي ايالات متحده،29 گونه نرم استعمار نو را تکامل و تداوم چشمگيري بخشيد و «نفوذ فرانو»ي کنوني را شکل داد.

نمونهها براي اين سرفصل اسفبار تاريخ معاصر به حدي زياد است که تنها فهرستکردن آن مثنوي هفتاد من کاغذ خواهد شد:30

1. فاصله سالهاي 1918 تا 1941م /1297 تا 1320ه.ش نقش بريتانياي استعمارگر در ايران تعيينکنندهترين عامل تعيين سرنوشت مردم به حساب ميآيد. اسناد سالهاي 1914-1931 وزارت جنگ انگلستان درباره ايران، هنوز در حالت طبقهبندي قرار داشته و اعلام شده که تا سال 2053 علني نخواهد شد. برخي از سرفصلهاي مهم تکاپوهاي استعماري بريتانيا، به عنوان سرآمد سلطهجويي غربي در اين زمان، به اين شرح است:

انحراف و شکست مشروطه، به قدرت رساندن و حفظ کابينه وثوق الدوله (1918-1920/1297-1299)، کودتاي فوريه 1921/ اسفند 1299 که منجر به انتقال قدرت از شاه قاجار به رئيسالوزرايي رضاخان و سپس تحميل 60 سال استبداد مهارگسيخته و به شدت وابسته سلطنت پهلوي بر مردم شد، تثبيت اين رژيم در فاصله سالهاي 1926 تا 1930/ 1305 تا 1309 و نجاتش از خطر سقوط، از طريق حمله نظامي و اشغال ايران در آگوست 1941/شهريور 1320 ، که در نهايت، با کودتاي 28 مرداد 1332 و استقرار سلطنت محمدرضا پهلوي، موجب تداوم ديکتاتوري، وابستگي، افول و عقبماندگي در سه دهه آتي اين کشور شد.31

2. در دهههاي موسوم به جنگ سرد، در برزيل با پشتيباني مستقيم سفير آمريکا در اين کشور، به وسيله کودتاي باندي از ژنرالهاي جاهطلب برزيلي، حکومت دموکراتيک «گولارت» سرنگون شد. در آرژانتين نيز تانکهاي آمريکايي حکومت غيرنظامي «فرونديزي» را فقط به خاطر دفاع نيمبندش از طبقه متوسط کشور و عدم خدمت شايسته به سرمايهداري آمريکا واژگون کردند. يکي از کثيفترين و غيرقانونيترين حکمرانان معاصر به نام «تروخيلو» را عليه مردم دومنيکن مسلح ساخته و جنبش انقلابي و آزاديطلبانه مردم را  در سال 1965 مستقيم  سرکوب کردند.32

3. اواخر دهه 1940، توسط نيروهاي امنيتي کره جنوبي، که به وسيله آمريکا روي کار آمده و هدايت ميشدند، حدود 100 هزار نفر کشته شدند. در خلال جنگ کره(1945-1953) نيز، به وسيله نيروهاي اشغالگر آمريکا، جنبش محافظهکار مدافع «سيستم ارضي نابرابر» به اريکه قدرت بازگردانده شد.33

4. پس از تقسيم اروپاي شرقي ميان انگليس و روسيه در اکتبر 1944، در يونان سلسلهاي از حکومتهاي موردپسند انگليس و آمريکا با پشتيباني و مداخله اين کشورها بر سر کار آمدند؛ دولتهاي بياندازه فاسد که به سرکوب و شکنجه چپگرايان در زندانهاي مخوف واقع در جزاير يونان پرداختند. در تاريخ معاصر، شمار اندکي رژيم به فساد و پليدي اين دوره يونان وجود دارد و براي برطرفساختن بدبختيهاي ناشي از جنگ جهاني دوم، تقريبا هيچ کاري براي مردم نکردند.34

دوره استعمار فرانو:

استعمار فرانوين عمليات گسترده و پيچيده نظام سلطه براي تغيير رفتار از طريق تغيير محاسبات، باورها و در نتيجه، ارادههاست. يعني افرادي از درون جامعه هدف، بدون اينکه بدانند، به اشغال و تصرف نوين کشور خود کمک مي کنند.35 مقام معظم رهبري در توصيف اين دوره ميفرمايد:

«البته اين نوع اشغال با اشغالِ سنّتيِ نظاميِ قديم تفاوت دارد؛ سيطره فرهنگي و اقتصادي و سياسيِ كامل است؛ حتّي در مواردي ممكن است بدون حضور اشغالگر باشد؛ مگر اينكه حضور نظامي يا حضور فوقالعاده لازم باشد. اين اشغالگر كيست؟ پاسخ اين نيست كه اين اشغالگر دولت امريكا يا فلان دولت ديگر است؛ نه، اين اشغالگر يك طبقه اجتماعي است؛ طبقهاي كه دولت امريكا و دولتهاي ديگر را به قدر توانايي و قدرت خود و آمادگيِ آنها دارد هدايت ميكند. البته در بافت و ساخت اين دولتها هم بدون شك افراد اين طبقه حضور دارند؛ اما هدايت، هدايت يك دولت نيست؛ هدايت يك مجموعه طبقاتي است، كه اگر بخواهيم در يك عبارت براي اينها اسم معين كنيم، بايد بگوييم «زرسالارانِ اقتدارطلب».

هدفشان هم  سيطره بر منابع حياتي و مالي همه دنياست. البته اين سيطره، يك الزامات سياسي دارد كه همان نظم نوين جهاني است؛ يك الزامات علمي و اداري دارد كه بهتدريج خود را به آن نزديك ميكنند. مسأله جهانيسازي كه امروز در تجارت، پول، فرهنگ و شبكههاي فرهنگي-مثل اينترنت و مانند آن- مطرح است، همه دانسته و نادانسته در خدمت اين مجموعه طبقاتي است. البته تحليل جامعهشناختيِ اينها خيلي دقيق، ريز و مفصل است.

استعماري كه امروز مطرح است، بالاتر از نو است؛ كاملًا جديد است؛ استعمار تازهاي كه ملتها را در چنبره خودش گرفتار ميكند و مجال تكان خوردن را به آنها نميدهد و دقيقاً بايد طبق ميل همان مجموعه عمل شود. در اين مجموعه بشري- كه ميلياردها انسان در آنجا حضور دارند- گرسنگي و فقر و بيسوادي و ناكامي و محروميت در حد اعلي وجود خواهد داشت. در رأس، حد اعلاي كاميابي و سلطه و اقتدار زر و زور وجود خواهد داشت؛ قدر متوسطي هم وجود دارند كه به نحوي زندگي خود را ميگذرانند. چشمانداز و چيزي كه در نهايتِ اين سيطره و سلطه پيشبيني ميشود، اين است.»36

امروزه حرفه مدرنشده و بهروز شده جاسوسي با لايهها و پيچيدگيهاي جديد نقش ايفا ميکند. روايت زندگي حرفهاي رامين جهانبگلو بخشي از سازوکار پديده نفوذ در عصر استعمار فرانو را توضيح ميدهد.

جهانبگلوي 51 ساله جلوي دوربين صداوسيما37 از خانه پدري، خانواده و بستري که از آن برآمده بود هيچ نگفت؛ همچنان که درباره پدر و مادري که هر يک تاثير قابل توجهي بر تکوين سرنوشت و شخصيت او داشت، سکوت کرد.

پانزده سال از کارشناسي ارشدش گذشته بود که احسان يارشاطر از دانشگاه هاروارد  و سيدحسين نصر از دانشگاه جرج واشنگتن برايش اسکولارشيپ گرفتند.38 سالهاي حضورش در پاريس در روزگار پس از انقلاب و دفاع مقدس، خبرنگاري براي بيبيسي و برخي نشريات فرانسوي را در پي داشت. در قالب پروژه «گفتوگو با انديشمندان امروز جهان» با برخي از انديشهپردازان غربي مانند آيزايا برلين بهطور مداوم تا سالها ديدار کرد.39

عناصر آکادميک و بعضا سلطنتطلب مرتبط با خانواده جهانبگلو که در پاتوق فلسفي خانه پدرياش نيز حاضر ميشدند، او را به بنياد مطالعات ايران و فصلنامه «ايران نامه» فراخواندند:

«بنياد مطالعات ايران آن روزها در پوشش يک نهاد غيرانتفاعي و پژوهشي در حوزه تاريخ و تمدن به  مديريت اشرف پهلوي ـ رئيس هيات امناي بنياد- در شهر واشنگتن فعال بود، اما بر اساس اسنادي که احمدعلي مسعودانصاري، مديرکل سابق امور مالي دفتر رضا پهلوي، فاش کرد، اين بنياد يکي از طرحهاي سازمان سيا براي ايجاد يک شبکه گسترده جاسوسي و از نخستين مجريان پروژه سقوط ايدئولوژيک در جامعه ايران است».40

برگ ديگري از کارنامه جهانبگلو با بيانيه او ده روز پس از رحلت امام خميني ورق خورد که جمهوري اسلامي در آن رژيمي قرون وسطايي، تروريست و جنايتکار بر ضد بشريت خوانده شد.41 دوره ورود او به شوراي سردبيري «ايراننامه» در سال 1377، با ستايش ميرزا ملکم خان و محمدعلي فروغي و قلمفرسايي در باب «اصالت فرد دموکراتيک» و بنيادهاي ايدئولوژي ليبراليسم عجين است؛ نوشتههايي که ارگانهاي مطبوعاتي حزب مشارکت و حزب کارگزاران در ايران نيز، آنها را بازنمايي ميکردند.42

حوادث پرتبوتاب فتنه سال 1378 و دعوت هاله اسفندياري43 ـ عضو ارشد کميته آمريکايي روابط اجتماعي اسرائيل(آيپک) و مدير برنامه خاورميانه مرکز بينالمللي وودرو ويلسون44 ـ، او را به اتاق محرمانه «لابي گفتوگو با سياستسازان آمريکايي» در مرکز ويلسون کشاند. اينک او رودرروي اعضاي محافل مهندسي فروپاشي از درون و برخي از معماران انقلابهاي اروپاي شرقي نشسته بود.  در «لابي گفتوگو» بود که هاله اسفندياري او را به «مارک پلاتنر» -عضو سرويس ويژه «عمليات سياه» سازمان سيا و سردبير نشريه «ژورنالآو دموکراسي45»- مرتبط ساخت.46

در پس ارتباط با مارک پلاتنر، دو سال بعد، «بنياد اعانه ملي براي دموکراسي(NED)» در قالب دورهاي مطالعاتي در واشنگتن، به شکل رسمي وي را دعوت کرد؛ نهادي که به زعم تحليلگران ارشد لوموند ديپلماتيک «بنيادي آبرومند براي تحقق وظايف سازمان سيا»47و بهمثابه شريک قدرتمند، بلکه چهره آشکار آن48، با بيش از بيست ماموريت امنيتي فاش شده عليه جمهوري اسلامي به تنهايي، بزرگترين نهاد نظريهپردازي «جنگ نرم براي فروپاشي از درون» شناخته ميشود.49

بيش از دو دهه پيش از پايگذاشتن جهانبگلو در NED، استراتژي بنياد در مواجهه با ايران دگرگون شد. از سال 1373، تخصيص بورسيه به فعالان و روشنفکران مرتبط با محافل داخل کشور، در زمره سياستهاي بنياد قرار گرفت. جهانبگلو نه با شناسه پناهنده يا فراري، که در قامت مشاور محبوب نهادهاي دولتي و شبه مدني دولت اصلاحات50 و نويسنده‌‌اي نافذ در حلقه کيان، روزنامههاي زنجيرهاي و ناشراني چون نشر ني، مرکز، پژوهش فرزانروز در NED حضور داشت. در سال 1381، يک ماه پيش از پايان مدت حضورش در بنياد، کتاب «موج چهارم» آماده چاپ و به فاصله کوتاهي با مجوز وزارت ارشاد دولت وقت، در فضاي فرهنگي ايران منتشر شد.51

مقطعي که جهانبگلو براي اقامت و انجام فعاليتهاي گوناگونش به ايران سفرکرد، مقارن با گذار استکبار جهاني از «تهاجم فرهنگي» به سوي «ناتوي فرهنگي» در مصاف با جمهوري اسلامي بود. پيادهنظام تهاجم فرهنگي، يعني پسماندههاي دوران طاغوت، در مسير افول و فرسودگي، نفسهايش به شماره افتاده بود. بنابراين راهبرد تهاجم فرهنگي، به رغم برخورداري از برخي مؤلفههاي مردمشناختي، در برابر حرکت مستحکم انقلاب اسلامي و تدابير وليفقيهش، دورنماي پيشبينيشده انديشکدههاي غربي را بازنميتاباند:

«تئوريسينهاي محافل زرسالاري جهاني، صورت‌‌بندي نظريه جديدي براي تحول در استراتژيهاي غرب پيش مينهادند؛ «نظريه ناتوي فرهنگي»، به عنوان گامي براي گشودن روزنههاي نفوذ نرم به قلب و روح و ذهن جوانان ايران. بايد طبقه فکري نوپايي در ايران سر بربياورد تا در يک جنگ استرتژيک نرم بتواند راهبرد ناکام فروپاشي ايدئولوژيک جامعه ايران را احيا کند. روشنفکران نسل سوم، بايد جاي خود را به نسل چهارم بدهند؛ نسلي که علوم انساني غربي بر جان او نشسته، جامعه آرمانياش ايالات متحده و انگارههاي سياسياش را در نقاب فلسفه پنهان ميکند».52

در ارزيابي کارنامه رامين جهانبگلو، به طور خاص، نه به عنوان پديدهاي فراگير و تاريخي، ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. برخي پرونده او را «ارتباط با بيگانگان» دانسته، عنوان «جاسوسي» را بر وي منطبق نميدانند؛ زيرا سه مولفه اصلي جاسوسي را از او نفي ميکنند؛ نفوذ در نقاط حساس، گردآوري و انتقال اطلاعات مهم و خرابکاري. طبق تحليل ايشان، او نه روشنفکر جدي و نه فيلسوف يا متفکري مهم است، بلکه صرفا روشنفکر متوسطي است که قدرتهاي بزرگ براي تحقق اهداف خود او را برکشيدند.53

هرچند ميتوان با برخي نکات ارزيابي فوق همدلي داشت، اما مورد رامين جهانبگلو نه به سبب جاسوسي يا ميزان تاثيرگذاري فلسفياش، همچنان که نه به عنوان يک فرد، بلکه به هدف تبيين مفهوم «نفوذ جرياني» و توضيح يکي از سازوکارهاي رخنه و شبکهسازي در عصر استعمار فرانو مطرح شد.

 «نفوذ فرانو» يا نفوذ جرياني، در فرايند همکاري و همافزايي دستگاهها و عوامل درهمتنيده اي پديد ميآيد. مطالعه موردي رامين جهانبگلو نشان ميدهد چه بسيار کانونها و عوامل پيچيدهاي، با برکشيدن و نقشآفريني او در پازل بزرگتر «نفوذ فرانو» يا نفوذ جرياني در ارتباط بودند.

نام بردن از جهانبگلو و ساير شخصيتها در اين جستار، با هدف اثبات جرائم سياسي، يا پافشاري بر جاسوس و گماشته بودن اين افراد، و يا کتمان جايگاه و آثار احتمالي علميشان نيست. اثبات جرم، فرايند و مراجع قانوني و عقلاني مشخصي دارد. بلکه تلاشي است براي تبيين پديده واقعي و بغرنج سلطه فرامدرن از طريق مطالعه موردي سالهايي که از آن فاصله چنداني نگرفتهايم.

نتايج و پيشنهادها:

1- پرسش نهايي که ترتيب منطقي نوشته از ابتدا، در مواجهه با آن تنسيق و تنظيم شد، ربط و نسبت تئوري توطئه و پديده نفوذ است. تئوري توطئه وجود نهادها و مجموعههاي ياد شده را با اتکا به چه مستنداتي ميتواند انکار کند؟  درباره کارکردهاي همسانشان در ايران و ساير جوامع هدف چه توضيح جايگزيني به دست ميدهد؟ چگونه پيوندهاي ميان شبکه طراح، تئوريپرداز، هدايتکننده، سرمايهگذار، سازماندهنده و مجري را تبيين ميکند؟ از غولهاي رسانهاي دنيا و تعلقات آشکار و پنهانشان به شبکه فوق چه تحليلي دارد؟ آيا تئوري توطئه سير تطور تاريخي پديده نفوذ و حضور آن در مقاطع متوالي تاريخ را ناديده ميانگارد؟ و در نهايت، اين چشمپوشي يا غفلت تاريخي، چه پيامدها و آثاري به دنبال ميآورد؟ چنين به نظر ميرسد که درباره توانايي تئوري توطئه در پاسخگويي روشمند به پرسشهاي فوق ترديدها و ابهامهاي آشکاري وجود دارد.

2- مغالطه بين دو پديده «نفوذ» و «نفوذي» منشأ سوءتفاهمها و اشتباههاي بسياري شده است و نبايد «نفوذ» را به «نفوذي» تقليل داد.

 هرگاه انسان بيداري از مساله نفوذ دم ميزند، برخي قلمها و تريبونها شروع به گلايه ميکنند که چرا تهمت ميزنيد و تفرقه ميافکنيد. رسانههايشان هم از دور جديد پروندهسازي و بگير و ببندها پرده برميدارند. با صرف نظر از رفتار دوگانه برخي قلمها و رسانهها، بايستي ريشه دستهاي از واکنشها به چنين هشداري را در مغالطه بين نفوذ و نفوذي جست. آنچه در جنجالهاي سياسي و رسانهاي، دانسته يا نادانسته، انکار ميشود، برچسب «نفوذي» است؛ در حالي که، پديده «نفوذ»، واقعيتي اعم و دامنهاي گستردهتر دارد.

«نفوذي» مطابق با آنچه از شنيدن اين واژه در اذهان عمومي متبادر ميشود، تنها طيف خاصي از مصاديق مفهوم نفوذ را دربرميگيرد که عامل سازمان، رفتار تشکيلاتي، آگاهي و عمد از مشخصات آن است. نبايد ميان اين دو خلط کرد.

اين در حالي است که رخنه قدرتهاي خارجي در کشور هدف، همواره از يک الگو  پيروي نميکند. عوامل بومي و محيطي خاص، گاه شرايطي رقم ميزند که بستر «نفوذ» فراهم شده ، اما اين امر تا اندازه زيادي بدون حضور مزدوران سرويسهاي امنيتي رخ ميدهد.

نشان دادن شواهد و علائم «نفوذ»، لزوما و در همه موارد، به معناي «نفوذي» دانستن عوامل و مسؤولان مربوط نيست. بنابراين به حکم عقل سليم و به راهنمايي تجربه مسلم تاريخي، بايد به مساله نفوذ حساس بود، هرچند در اين ميان هيچگونه اتهام و سوءظني نسبت به نفوذي بودن عوامل و مسؤولان مربوط وجود نداشته باشد.

3- مروّجان تئوري توطئه در ايران دغدغه خود را ايجاد احساس ناکامي، نااميدي و وحشت، بالارفتن ديوارهاي خطرناک بياعتمادي متقابل و بدگماني گسترده، يکسان تلقي شدن رقابت با خيانت، تفاوتهاي صادقانه عقايد با دسيسههاي نفاقاکنانه، فضاي باز سياسي با سهلانگاري و بي بندوباري، و... بيان ميکنند. به گفته ايشان، اين نتايج ناگوار از آنجا سرچشمه ميگيرد که بازيگران عمده در صحنه تاريخ معاصر را مترسکهايي صرف بدانيم که توسط قدرتهاي بزرگ به حرکت درميآيند.54

هشدار نسبت به مساله جدي نفوذ و نقد تئوري توطئه بر اساس تجربه عيني تاريخي و شواهد مستند،55 هرگز به اين معنا نيست که دغدغههاي فوق از ارزش و اعتبار بيفتند. بر خلاف تصور نظريهپردازان تئوري توطئه، پيامدهاي يادشده اغلب در فضايي رخ ميدهد که پديده نفوذ جدي گرفته نشود، واقعبيني و مستندنگاري تاريخي جاي خود را به سادهانگاري، سهلانديشي و عافيتطلبي بدهد و مفاهيم اساسي هدايت و پيشرفت جامعه، نادرست و معوج تعريف و تفسير شوند.

پژوهش موشکافانه و نگاه نافذ و جامع به چند قرن پيشينه سرنوشتساز جهان امروز دغدغهها و نگرانيهايي را به دلمشغوليهاي مروجان تئوري توطئه ميافزايد که اگر به مجموعه آنها به مثابه يک کل بنگريم، نمي توان از هيچيک از ارزشها و مؤلفههايش کوتاه آمد و نبايد تنها بر بخشي تاکيد و بخش ديگر را کنار گذاشت؛ نگرانيهايي مانند استقلال، اسلاميت و معنويت، پيشرفت مستمر و درونزا، ساخت مستحکم اقتدار دروني، غيرت و عزت ديني و ملي، ظلمستيزي و ظلمناپذيري و هويت اصيل اسلامي/انقلابي .

4- بر صاحبان قلم و تريبون لازم است که بدون اشراف بر چهار عنصر زير از بهکاربردن واژه «توطئه» بپرهيزند؛ اگرچه اين احتمال را ميدادند. هرگاه احتمالات و قرائن منجر به حدس قوي شد، بهتر است هوشمندانه از ادبياتي استفاده شود که واکنشبرانگيز نباشد. از سوي ديگر هنگامي که اطلاعات و اسناد کافي بر چهار عنصر زير دلالت داشت، از برچسب جاهلانه «توهم توطئه» نهراسند:

پنهان بودن يک توطئه حقيقي و نهانروش بودن تشکيلات دسيسهگر در طول تاريخ، اين امکان را سلب ميکند که در همه موارد به روشني بتوان اضلاع مربع توطئه را نشان داد. با اين همه، زواياي مغفول تاريخ معاصر حرفهاي بسياري براي افکار عمومي دنيا خواهد داشت و اين امر به معناي مسؤوليت سنگين ما در پژوهش موشکافانه و منصفانه تاريخ است.

1. نبايد تکه پارههايي از شواهد را با نگاهي نامنعطف، به سناريوئي غيرقابل دفاع تبديل کنيم. در مواجهه با دلائل رقيب، بدون هر گونه تصلب و تعصب، همه فرضيهها را در بوته امتحان گذاشته و به رغم ظهور شواهد جديد بر نظر قبلي اصرار نامعقول نورزيم. نبايد مراتب تشکيکي و کنتراست اهداف و انگيزهها را به سياه و سفيد و صفر و صد بدل کنيم. نيروهاي نقشآفرين بعضا متضاد و عوامل گوناگون محرکهي تاريخ را از قلم نيندازيم و  از برگزيدن مواضع سنجشناپذير برحذر باشيم.

2. مسير نفود در يک جامعه از دو راه موازي و در دو بستر اجتماعي هموار ميشود

3. برداشتها و اقدامات نسنجيده، غيرمنطقي و شتابزده در نسبت با مفهوم نفوذ:

نبايد تبيينهاي عجولانه و خام، روششناسي نادرست و اقدامات شتابزده به کار ببنديم. به دنبال عمليات رسانهاي حريف، اين خطاها، بسترساز واکنشهاي اجتماعي ميشود که درنهايت، پوششي حفاظتي براي عاملان اصلي و پنهان پديد ميآورد و حاشيهاي امن براي نفوذ ميسازد؛ زيرا نوعي تنفر و انزجار عمومي نسبت به اصل مساله ايجاد ميکند و در اين فضا، واقعيت نفوذ و ضرورت مقابله با آن به محاق ميرود يا حداقل کمرنگ ميشود.

4. ساده انگاري، سهلانديشي، عافيتطلبي:

 «تئوري توطئه» به عنوان چالشي آکادميک براي مساله نفوذ است، که تبعات سياسي،اجتماعي و فرهنگي آن، موجب تسهيل و گسترش پديده نفوذ ميشود. اين نظريه، چه در ميدان فعاليت نظري و فضاي نخبگاني، چه در هنگام عمل سياسي و چه در بعد رسانهاي، آستانه حساسيت نخبگان و مردم را پايين ميآورد و از طريق سادهسازي و سطحيکردن مقوله نفوذ، آن را بسيط و ناپيچيده نشان ميدهد. اين امر غفلت عمومي ايجاد کرده و اصل مساله را از جلوي چشمها و افق ذهنها دور ميکند. نقش باور و ترويج «تئوري توطئه» را با توجه به پيامدهاي پرخطر و بعضا جبرانناپذير يادشده بايستي تحليل کرد.

پينوشتها

1. اشاره اي است به گفت وگوي تلوزيوني رامين جهانبگلو که در مجموعه دو قسمتي «به اسم دموکراسي»، همراه با اعترافات هاله اسفندياري و کيان تاجبخش، از شبکه يک سيما (27 و 28 تير 1386) پخش شد. درباره نقش و کارکرد رامين جهانبگلو بيشتر سخن خواهيم گفت.

2. conspiracy theory or Conspiracism

3. paranoid mentality

4. paranoid style

5. يرواند آبراهاميان، جستارهايي درباره تئوري توطئه در ايران، گردآوري و ترجمه: محمدابراهيم فتاحي، تهران: ني، 1382،ص 37-40.

6. همان، ص66.

7. https://en.wikipedia.org/wiki/Encyclop%C3%A6dia_Iranica.

8. احمد اشرف، توهم توطئه، فصلنامه گفتوگو،ش8، تابستان 1374، ص8.

9. conspiracy theory.

10. همان، ص 7.

11. آبراهاميان، همان، ص 39.

12. همان، 28-29. او از ص 37 به بعد نيز، تحليل نسبتا حجيمي از عوامل سياسي،فرهنگي و رواني/اجتماعي مؤثر در جذابيت توهّم توطئه در فکر ايـراني به دست ميدهد.

13. زاهد غفاري هشجين، تئوري توطئه در فرهنگ سياسي معاصر ايران، تهران: سروش، 1384، و همو، تئوري توطئه پديده اي فراگير و جهاني، دانشور، ش 36، ص 131-140.

14. inquisition

15. واژه پلوتوکراسي(plutocracy )، بر اساس ديکشنريهاي وبسترو آکسفورد، به معناي سروري و حاکميت مستقيم و وغيرمستقيم يک اقليت ثروتمند و زرسالار است. بنگريد به:

http://www.webster-dictionary.org/definition/Plutocracy.

http://www.oxforddictionaries.com/definition/learner/plutocracy.

و واژه اليگارشي(oligarchy)، بهمعناي نخبهسالاري دودماني و خانداني، به طوري که حاکميت و سروري جامعه در انحصار يک گروه اقليت و خاندانهاي خاص باشند. بنگريد به:

http://www.oxforddictionaries.com/definition/learner/oligarchy.

16. عبدالله شهبازي، زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، 1377، ج2، ص53.

17. marrano

18. http://www.britannica.com/topic/Marrano.

19. شهبازي، همان،ص 55.

20.   پنجاه سال از سال 1658تا 1707.

21. همان، ج1، ص 98.

22. همان، ص102.

23. همان، ص 84.

24. همان، ص119.

25. همان، ص 136.

26. Neo-colonialism

27. جواد منصوري، استعمار فرانو (نظام سلطه درقرن بيست و يکم)، تهران : اميرکبير، 1388، چاپ دوم، ص 22.

28. http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=25260

29. براي مداخلات ايالات متحده در سراسر دنيا بنگريد به:

محمد محمدي نيا، امپراتوري جنون: صد سند جنايت آمريکا، قم: وثوق، 1392، ص12-20.

30. بيانات مقام معظم رهبري، 12/8/1388.

31. محمد قلي مجد، از قاجار تا پهلوي: بر اساس اسناد وزارت خارجه آمريکا (1919-1930/1298-1309)، ترجمه: رضا مرزاني و مصطفي اميري، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1389، ص 11-31.

32. برتراند راسل، جنايات جنگ در ويتنام، ترجمه ايرج مهدويان، تهران: فرهنگ، 1347، ص98.

33. نوآم چامسکي، دموکراسي بازدارنده ، ترجمه: مهوش غلامي، تهران: اطلاعات، 1375، چاپ دوم، ص476.

34. ويليام بلام، سرکوب اميد، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1388، ص51-63.

35. http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=3280:

ايشان در ادامه مي گويد: «اين، مثل اين است که دوندهاي نتواند بر رقيبش فائق بيايد؛ کاري کند که رقيب، خودزني کند؛ مثلاً وادارش کند معتاد شود. وقتي طرف معتاد شد، ديگر حال دويدن ندارد؛ به خودي خود به نفع رقيبش کار کرده است. بنابراين وقتي حال دويدن نداشت، رقيبش برنده ميشود. در استعمارِ فرانو اين کار را ميکنند».

36. http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=3262.

37. اشاره اي است به اعترافات و گفتوگوي تلوزيوني رامين جهانبگلو که در مجموعه دو قسمتي «به اسم دموکراسي»، همراه با اعترافات هاله اسفندياري و کيان تاجبخش، از شبکه يک سيما (27 و 28 تير 1386) پخش شد.

38. http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8503.htm.

39. پيام فضلي نژاد، شواليه هاي ناتوي فرهنگي، تهران: کيهان، 1388، چاپ 12، ص 43-46.

40. فضلي نژاد، همان،  ص 47. «سسازمان جاسوسي سيا در دهه هشتاد ميلادي با اختصاص بودجه ماهيانه يکصد و پنجاه هزار دلار از حساب سوئيسي شرکتي تجاري در پاناما به دفتر رضا پهلوي، کنترل کامل فعاليت خاندان آواره شاه معدوم را در دست گرفت. پس از اختصاص اين بودجه، با پيوستن پروِيز ثابتي مدير کل امنيت داخلي ساواک- از موساد به شبکه جديد جاسوسي پهلوي، اشرف هم به مثابه ثروتمندترين عضو خاندان به آن ملحق شد. وي با تخصيص يک ميليون و سيصد هزار دلار به برنامه فوق، بنياد مطالعات ايران را نيز به اين عمليات پيوند زد. هيات امناي اين بنياد متشکل از مهرههايي است که اغلب در دوران افول قدرت مطلقه محمدرضا شاه به سمتهاي گوناگون دربار،  وزارت و دانشگاه  برگزيده شده بودند.»(پانوشت 16 از فصل 1)

براي مطالعه بيشتر بنگريد:

مسعودانصاري، پس از سقوط، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1385، چاپ چهارم، ص 273-275.

41. فضلي نژاد، همان، ص 48.

42. همان، ص 50.

43. «افزون بر سمتهاي يادشده، مشاور بنياد اعانه ملي براي دموکراسي و همسر شائول بخاش، از صهيونيستهاي  ايرانيتبار سرشناس است. با پيروزي انقلاب اسلامي هاله اسفندياري به فلسطين اشغالي گريخت. در ميانه جنگ تحميلي، از اسرائيل به آمريکا سفر کرد تا «بخش ايران» را در آيپک تاسيس کند. بنابراين مي توان او را نخستين رئيس اتاق ايراني لابي آيپک شمرد.»(همان، پانوشت 28 از فصل 1)

44. درسال  1968 توسط کنگره و با بودجه دولت آمريکا و سرمايه صاحبان شرکتهاي بزرگ تاسيس شد. اين مرکز از لابيهاي مشترک جمهوريخواهان و دموکراتها در آمريکاست و به عنوان بازوي پژوهشي آيپک ايفاي نقش ميکند. پل ارتباطي با سياستسازان و محققان دانشگاهي دنيا به شمارميرود. بزرگترين حجم همايشها و برنامههاي پژوهشي در يک دهه اخيرش معطوف به ايران و قاره آسيا بوده است.(همان، پانوشت 26 از فصل 1)

45. متعلق به بنياد اعانه ملي براي دموکراسي (فلوران گنار، ، پيشبرد دموکراسي با کدام نظريه؟، فصلنامه گفتوگو، ش 52)

46. فضلي نژاد،همان، 51-52.

47. https://ir.mondediplo.com/article1135.html.

48. ويليام بلام، دولت خودسر: کتابي راهنما براي معرفي آمريکا، ترجمه: جمعي از مترجمان قم: موسسه امام خميني، 1383 ص247.

49. همان، ص53-54.

50. مرکز گفتوگوي تمدنها، دفتر پژوهشهاي فرهنگي و خانه هنرمندان ايران.

51. همان، ص56-57.

52. همان، ص63.

53. www.shahbazi.org/blog/Archive/8503.html.

54. آبراهاميان، ص66.

55. براي مطالعه انتقادي بيشتر و نقد عالمانه «تئوري توطئه» بنگريد به: عبدالله شهبازي، ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺗﻮﻃﺌﻪ و فقر روشﺷﻨﺎﺳﯽ در تاريخنگاري ﻣﻌﺎﺻﺮ اﯾﺮان:

www.shahbazi.org/Articles/Conspiracy.pdf.