نفوذ از سفارتهاي سايه تا سياه چال‌هاي شاه

نفوذ از سفارتهاي سايه تا سياهچال‌هاي شاه

محمدعلي جعفري

شايد بتوان عمدهترين هدف نفوذ را، انشقاق هويت ملي يك جامعه تحت سلطه دانست، و اولين طبقه مورد توجه سازمانهاي نفوذي را گروه نخبگان جامعه برشمرد. اين طبقه براي سازمانها و گروهها از چنان جايگاهي برخوردار بوده و هستند كه در هيچ زمان و مكاني، مصون از عوامل نفوذ نيستند حتي اگر آن مكان زندان باشد، چرا كه اين طبقه به خوبي ميتواند ضمن حفظ و هدايت هويت جمعي جامعه، آنان را به دفاع از هويت خود، بسيج كند.

امروز كه جامعه ايراني هويت مستقلي در وضع موجود دارد، بيشترين هجمه نيز در ايران واقع است، اما قبل از انقلاب اين نفوذ از راه‌‌هاي گوناگون دنبال ميشد و بيگانگان كه از اختيارات وسيعي برخوردار بودند، مسؤوليت نفوذ و شكار در طبقه نخبه و روشنفكر جامعه را به عهده داشتهاند. آنها آشکارا سفارتخانههاي خود را به محل تجمع نخبگان جامعه تبديل كرده بودند. براي نمونه، نهادهاي فرهنگي سفارتخانههاي خارجي مثل بخش فرهنگي سفارت آلمان كه در باغ فرهنگي اين سفارت در خيابان ولي عصر(عج) کنوني واقع شده، حضور فرهنگي ويژهاي را به خود اختصاص داده بود كه از آن جمله ميتوان به برگزاري شبهاي شعر در آبان 1356 اشاره کرد. اين بخش فرهنگي توانسته بود تمام نخبگان مذهبي و ماركسيستي را سازمان دهد. غربيان به سرعت به دنبال هويتسازي در قالب فرهنگ ماركسيستي بودند تا بتوانند مانع پيروزي انقلاب اسلامي شوند و صفوف نهضت چنددستگي به وجود آورند. شايد بخشهاي فرهنگي سفارت انگليس و آمريكا در اين مبدأ فاقد جايگاه مناسب بين روشنفكران بود و سفارت آلمان توانسته بود اين خلأ را پُر كند. بنده بهعنوان يك جوان جستوجوگر كه تازه فعاليتهاي فرهنگي و سياسي را آغاز كرده بودم، به مدت 10 شب در اين تجمع روشنفكري حاضر شدم. افرادي همچون بهآذين، سعيد سلطانپور، غلامحسين ساعدي، باقر مؤمني و فريدون تنكابني كه از تودهايها و كمونيست‌‌هاي سابقهدار بودند در انستيتوگوته آلمان جمع شده بودند و حتي از افراد مذهبي نيز چون مرحوم شمس آل احمد و آقاي علي موسوي گرمارودي حضور داشتند؛ آقاي گرمارودي شعر نخل ولايت خود را در آنجا اجرا كرد و با اذيت و آزار روشنفكران روبهرو شد.

در كنار تلاش سفارتخانهها براي جذب نخبگان و هدايت فرهنگي جامعه توسط آنان، به عنوان نفوذ وارد زندانهاي پهلوي ميشدند و شستوشوي فكري افراد و جواناني كه با انگيزههاي انقلابي و اسلامي به زندان ميافتادند مورد توجه خاص عوامل نفوذ براي دگرديسي فكر آنان بود؛ اين عده بعد از مدتي زندانيكشيدن جذب سازمانهاي ماركسيستي ميشدند و به انسانهايي خنثي و يا ضد حركت انقلابي مذهبي مبدل ميگرديدند.

سازمانهاي درون زندانها هم که براساس هويت اجتماعي جامعه شكل گرفته بود و به اصطلاح هر كسي ميتوانست در بين گروههاي زنداني جنس مورد مطلوب خود را پيدا كند، به يكي از شكارگاههاي بيگانگان و عناصر وابسته به انديشه بيگانگان تبديل شده بود.

اين سازمانها يك هدف اصلي را دنبال ميكردند و آن تغيير هويت افراد در درون زندان بود كه معمولاً از طريق ايجاد ارتباط موفقيتآميز يا گاهي حتي با خشونت اين كار را انجام ميدادند و در نهايت خروجي اين افراد از زندان متناسب با شرايط لازم براي مقابله با هويت ملي اجتماعي به شمار ميرفت؛ هرچند خروجي اين سازمانها در بيرون از زندان نيز همينگونه بود.

نبايد از ياد برد كه سازمان مجاهدين خلق همواره سنگ تقدم خود را نسبت به اسلام در بيرون از زندان به عهده داشت ولي در نهايت افرادي چون بهران آرام و تقي شهرام تغيير ايدئولوژي داده بودند و به قول تقي شهرام ما هرچه قدر پوستين اسلام را بخيه ميزديم از جاي ديگري پاره ميشد و در نهايت بايد اسلام را رها كنيم و يك ايدئولوژي مترقي كه همان ماركسيست بود به جاي اسلام برگزينم كه در نهايت نيز اين كار را انجام دادم و سازمان مجاهدين خلق را به سازمان پيكار كه تشكيلاتي كاملاً ماركسيستي بود تبديل کردم و درون سازمان بخشنامهاي صادر نمودم كه افراد بايد يا ايدئولوژي ماركسيسم را بپذيرند و يا از سازمان خارج شوند. البته خروج از سازمان، مساوي با مرگ نيروها بود كه براي نمونه ميتوان به شهادت مرحوم محسن صفاتي اشاره کرد كه با خروج از سازمان، بلافاصله اطلاعات او از طريق سازمان به ساواك منتقل و در درگيري خياباني در اصفهان كشته ميشود.

 در يك جمعبندي كوتاه بايد گفت عوامل نفوذ در ذهن و انديشه جوانان و بهويژه نخبگان، از محافل بيروني تا محافل و سلولهاي زندان ادامه داشت. نفوذ و هدايت فكري بازداشت شدگان در زندان توسط سازمان منافقين به گونهاي بود.

اما در درون زندانها تا قبل از تغيير ايدئولوژي يعني تا سال 1354 كمونيستها و مسلمانها به صورت مشترك در يك كمن واحد زندگي ميكردند و بهاصطلاح با توجه به وحدت استراتژيك سازمان مجاهدين خلق و سازمان چريكهاي فدايي خلق كه يك سازمان ماركسيستي بود، به صورت مختلط زندگي ميكردند. بعد از اعلان كمونيستيشدن سازمان مجاهدين خلق در بيرون از زندانها سازمان مجبور بود به اين مساله واکنش نشان دهد؛از اين رو به سمپاتهاي خود القا کرد كه در بيرون از زندان، كودتايي عليه مجاهدين خلق توسط تقي شهرام صورت گرفته و ايدئولوژي سازمان از هر انحرافي مصون ميباشد، همواره اسلام هدف نهايي ماست و ماركسيسم علم مبارزه براي ما محسوب مي‌‌شود.

با اين ايده، سازمان مجاهدين خلق ساختار خود را در درون زندان سازماندهي كرد و کوشيد تحت هويت اسلامي و شيعي به فعاليت خويش ادامه دهد و تنها كاري كه انجام دادند، جدايي سفرههاي غذا از گروههاي كمونيستي بود. متأسفانه نقش انفعالي بعضي از علما در زندان اوين و صرف بيان اين فتوا كه كمونيستها نجس هستند، زمينه را براي سازمان بهتر فراهم كرد؛ زيرا سازمان نيز بر اساس اين فتوا خود را به صورت صوري از كمونيستها جدا کرد اما به تفكراتش كه همان وحدت استراتژيك بود ادامه داد.

براي حقير كه در بيرون از زندان توانسته بودم حوزههاي روشنفكري را رصد کنم و به شيوههاي گوناگون عناصر رژيم و بيگانگان در نفوذ فرهنگي پي ببرم، زندان نوعي تطبيق عمل با فكر تلقي ميشد. پس از دستگيري وقتي وارد كميته ضد خرابكاري ساواك شدم، ابتدا به صورت انفرادي چند روزي مورد بازجويي قرار گرفتم و به نظرم از نظر ساواك روشن شد كه موقعيت فكري فرد دستگير شده چيست و در فهرست نيروهاي مذهبي قرار گرفتم. بعد از مدتي بنده را وارد سلولي كردند و با دو نفر كمونيست برخوردار از قدرت بيان همسلول شدم. از اينجا به بعد، بحث و گفتوگوي ما شروع شد و در چنين شرايطي ميبايست به حداقل عبادت كه همان نياز روزانه بود ميپرداختم. بعد از رهايي از سلول سه نفره، وارد بند عمومي كميته شدم؛ آنجا كمونيستهاي باتجربه و افرادي از سازمان منافقين خلق نيز بودند كه تغيير ايدئولوژي را پذيرفته بودند. در اين بند عمومي معمولاً زندگي به صورت كمن مشترك بود و شناخت اين افراد براي ما بسيار مشكل بود؛ زيرا ابهت و طولانيبودن زنداني معياري براي برتري و سلسله مراتبي فكركردن به شمار ميآمد و درنتيجه، افراد تازهواردي چون بنده نميتوانستيم به حوزه فكري و تفكري آنها خدشهاي وارد کنيم. به لطف خدا در اين بند با آقاي عزتشاهي آشنا شدم؛ ايشان فردي متعبد بودند و هنوز هم در خدمت جمهوري اسلامي قرار دارند. برخورد محبتآميز ايشان برايم جالب بود؛ گرچه تيپهاي كمونيستي را نيز در بيرون از زندان كموبيش ميشناختم. اين توفيق نصيب جواني مانند من شد كه از دام عوامل نفوذي رها شدم؛ اما بعضي واقعاً گرفتار دام آنان ميشدند.

پس از مدتي از بند عمومي به دادگاه رفتم و به 3 سال زندان محکوم شدم. جرم بنده به نوعي بيانگر تغيير فكري و شستوشوي ذهني زنداني بود. من كه با اعلاميههاي مرحوم حضرت امام توسط ساواك دستگير شده بودم وارد زندان قصر شدم. ابتدا كساني به استقبال ميآمدند که به نظر ميرسيد شما را کامل ميشناسند و سعي ميكردند از اين شناسايي ابتدايي بهخوبي استفاده ببرند. ابتدا فرد مورد استقبال و پذيرايي مجاهدين خلق قرار ميگرفت و آنان نيز ميکوشيدند فرد تازهوارد را تخليه اطلاعاتي کنند. براي نمونه من با افرادي چون مهدي ابريشمچي، محمود احمدي، مسعود معيني و... كه از سران مجاهدين خلق بودند، گفتوگو کردم و سعي نهايي آنها اين بود كه ديدگاه فرد درباره ماركسيسم و تزلزل فكري او را اعتبارسنجي کنند، و چنانچه مناسب باشد جذب ابتدايي سازمان شود.

سازمان منافقين، اولين برنامه خود را نسبت به فرد انجام ميداد و چنانچه او را مناسب نميدانست براي جلوگيري از گسترش اپيدمي ضدماركسيستي او را سريع از جمع خارج ميكردند. درصورت جذبشدن فرد، مراتب آموزش مدون براي او طراحي شده بود كه تحت آموزش سازمان قرار ميگرفت. در درون زندانها گروههاي ديگري نيز بودند كه مسؤوليت جذب افراد را برعهده داشتند و تغيير ايدئولوژي را امكانپذير ميكردند. شايد بتوان به تودهايها، مائوئيستها و سازمانهايي چون چريكهاي فدايي خلق و... اشاره كرد كه همين روش مجاهدين خلق را نسبت به افراد تازهوارد در پيش ميگرفتند و ما معمولاً با بچهمسلمانهايي روبهرو ميشديم كه مستقيم از طريق مجاهدين خلق به سازمانهاي كمونيستي منتقل مي‌‌شدند.

در مورد بنده اين بخش از زندان بسيار خسته‌‌كننده بود. در چنين حالتي انسان به پناهگاه امني نياز دارد تا بتواند خستگي چندماهه بازجويي درون كميته را از تن بيرون کند؛ اما شرايط مناسب اين كار نبود. اين سرگرداني موجب شد تا مورد توجه آقاي بهزاد نبوي قرار گيرم و وي در مباحثه اوليه، جمع خود را چنين معرفي كرد كه ما به طور خالص در خدمت اسلام و روحانيت هستيم و تفكرات التقاطي سازمان مجاهدين خلق را قبول نداريم-البته بعدها برايم روشن شد كه ايشان تهيهكننده مقالات كمونيست برجستهاي چون مصطفي شعائيان بود- و ادامه داد كه مرحوم شهيد رجايي نيز با ما زندگي ميكند. در اين گروه بعد از اينكه به توافق رسيديم، آموزشهاي مدون در درون گروه صورت گرفت و بخشي از مسؤوليت ساختاري جمع به عهده اينجانب گذاشته شد. مرحوم شهيد رجايي به بنده فرمودند كه من بعد از سال 1354 بهزاد نبوي را كه فردي بايكوتشده از سازمان مجاهدين خلق بود، تحت پوشش گرفتم و ارتباط با او را شكل دادم. اين شيوه مديريت زندانها در نهايت خروجي سازمان‌‌يافتهاي براي تغيير ايدئولوژي بود و اين سازمانها بعد از انقلاب در نهايت توانستند هويت ملي ما را مورد هجمه قرار دهند،که پيامدهاي منفي آن همچنان ادامه دارد و ما هنوز چوب خط نفوذ در سفارتخانهها و زندانها را ميخوريم.

در اوضاع کنوني هم احزاب و گروهها مشغول چنين كاري هستند. شايد بسيار سادهانديشانه تصور كنيم كه تنها تعارض در قدرت و جنگ و تقسيم آن ميباشد درحاليکه دشمن به دنبال نابودي و يا به انحراف كشيدن نهضت مرحوم امام خميني از ايران و جهان است. برخي آگاهانه و يا ناآگاهانه در اين سوژه نقش بازي ميكنند، اما بايد بدانيم عوامل و ابزار نفوذ هرقدر كه قدرتمند باشند، باز خداوند در همه حال پشتيبان اين نهضت بوده و هست تا هنگاميکه مردم و مسؤولان مؤمنانه به تكليف شرعي و الهي خود متعهد باشند و از ولايت جدا نشوند.

 به ياد دارم روزي استاد گرامي آيتا... امامي كاشاني در خطبههاي نماز جمعه فرمودند كه اوايل انقلاب و در زمان بنيصدر قرار شد تعدادي از روحانيون براي تبيين انقلاب اسلامي به خارج اعزام شوند، من هم با گروهي عازم هندوستان شدم. در اين سفر امكان ملاقات با نخستوزير هند برايمان فراهم شد. بعد از اينكه ديدگاههاي  مترقي اسلام و جمهوري اسلامي را بيان کردم، نخستوزير هند گفت: من توضيحات شما را بپذيرم و يا بيانات رئيسجمهورتان كه جمهوري اسلامي را نفي و منفي به جامعه معرفي ميكرد؟! و با اين بيان باعث شد تمام رشتههاي ما پنبه شود. بعد از بازگشت به ايران، خدمت مرحوم امام رسيدم و گزارشي از سفر خود را بيان كردم، در حالي كه به شدت گريه ميكردم كه چرا بنيصدر با ما اينچنين ميكند. مرحوم امام به من دلداري داده در نهايت فرمودند: اين انقلاب پايدار ميماند؛ گرچه ممكن است بعضي از بستگان من نيز در مقابل آن بايستند و جبهه بگيرند. و اين موجب اميدواري من شد.