نسبت انسان انقلابي با فضاي مجازي

نسبت انسانِ انقلابي با فضاي مجازي

الهام عباسي

خلاصة وضعيتِ اکنونِ ما، غوطهخوردن و تنفس ميان صدها پيج اينترنتي است. در هر سن و سالي، با هر سليقهاي، با هر نوع نيازي و با هر مليت و مذهبي! سهل است سخنگفتن از مشتي آمار و ارقام دربارة کم و کيفِ گرايش به فضاي مجازي که اگرچه زياده شنيدهايم اما هنوز هم رعبآورند و البته بيش از آنکه رعبآور باشند، تفکربرانگيزند.

صفتِ رعبآور، نه از باب مبالغه بلکه از باب تماشاي فاصلهاي است که ميان انسان امروز و انسانِ کامل ايجاد شده است. اين فاصله به زعم من، نه محصولِ ارتباطات مدرن، بلکه مستقيم محصولِ بيگانگيِ روزافزون ما با تفکر و نقد است؛ چه اينکه در جهانِ کنوني، مفرّي از دستاوردهاي مدرن و مشخصا فضاهاي اينترنتي و مجازي نداريم، و لاجرم، تنها آگاهي است که ضمن صيانت از ما و ارزشهايمان، حضورمان را در ميانة اين دستاوردهاي نوين، موجّه و معقول ميسازد.

فضاي مجازي يک طيف است؛ ميداني وسيع براي ظهور و بروزهاي صفر تا صدي! اين خاصيتِ تکنولوژيِ مدرن است؛ محصولي که خاستگاهش غربِ مدرن است اما در هر سرزميني و ميان هر ملتي که بخواهد سکنا ميگزيند! و ملتها به تناسب نسبتي که با تفکر و اصالتهاي ديني و فرهنگي خود دارند، رابطه و ارادتشان را با آن مشخص ميکنند. بيآنکه خواسته باشم موقعيت کنونيِ ايران را در اين آشوبِ جهاني داوري کنم؛ تنها مصرم از يک چيز حرف بزنم: از نسبتي که تکنولوژي امروز بخصوص فضاي مجازي با خاستگاهش دارد و نيز از نسبتي که مخاطب آن در ايران، با خاستگاهِ خود دارد.

تکنولوژي ميان ما و غرب ايستاده است. گذشتهاش غربِ مدرن است و حالا همچون امکاني فريبنده و پر زرق و برق رودرروي ماست. ما کيستيم؟ و غرب کيست؟ اين سؤال سادهاي است که اغلب فراموش ميشود؛ زيرا در وهلة اول، مساله اين نيست که با تکنولوژي چه کنيم؟ فضاي مجازي خوب است يا نه؟ با ابزارهاي اين فضا چه کنيم؟ و... بلکه قبل از آن بايد دانسته باشيم که تکنولوژي و مشخصا فضاي مجازي از کجا ميآيد؟!

فضاي مجازي، اينستا، فيسبوک، تلگرام و دهها مدل ديگر دستاوردي نوين، از دل يک تحول تاريخيِ چندصد ساله در غرب هستند؛ تحولي که از سدة 14 و 15 ميلادي زيرساختهاي فکري و معرفتي، صنعتي و نظامي، و علمي و پژوهشي را تحت يک وضعيت خاص تاريخي که آن را مدرنيته ميناميم، سامان داد.

اگرچه کساني از روشنفکران گمان ميکنند که ملتها ميتوانند مصرفکنندة دستاوردهاي غربِ مدرن باشند بيآنکه لازم باشد به چيزي از زيرساختها و مباني آن، ملتزم شوند؛ اما وضعيت امروزِ جهان و دستکم ايرانِ خودمان، گوياي چيز ديگري است.تکنولوژيها فرزندانِ خلفِ تفکرات و ايدئولوژيهاي خالقان خود هستند و متفکرانِ متعهد در هر ملتي همواره سر در پيِ آن دارند که حضورِ انکارناپذير اين دستاوردهاي غيروطنيِ بيگانه را در بهترين و امنترين شکل خود براي جامعهشان تبيين کنند؛ زيرا همانطور که شهيد آويني توجهمان داده است، حقيقتِ تکنولوژي يک صورتِ وجودي بيش ندارد و آن همين صورتي است که در غرب ظهور يافته است و هيچ ديني جز با انکار خويش نميتواند روي به اين حقيقت بياورد، مگر آن که آن رويکرد از حد ظاهر فراتر نرود؛ يعني آنچه که در غالب ممالک جهان سوم روي داده است.1

ذات و گوهر مدرنيته، اصالت و توجهدادن به انسان است؛ انسانِ بريده از متافيزيک و امرِ مقدس؛ انساني که همه چيز را در خدمتِ تن و عقلِ مادي خود ميخواهد. تکنولوژي با لحاظِ چنين انساني است که متولد ميشود. اينترنت و فضاي مجازي نيز در خدمت عقلِ خودبنياد و تنِ بيپرواي انسان است؛ يعني يا در خدمت علم و رفاه مادي بشر و يا در خدمت شهوت و لذتطلبيهاي بيپايان؛ سيستمي که اساسا براي انسانِ اينجايي و بدونِ آخرت، تنظيم شده است با قوانين و قواعدي که دسترسي به اهداف سيستم و شبکههاي ارتباطي را سهل و ممکن ميکند. قواعد، دستکم در شبکههاي مجازي چندان هم پيچيده نيستند، مثلِ لايککردن و تاييدگرفتن، حرصِ داشتنِ فالوورهاي بيشتر، و دهها امکان و گزينه ديگر. 

باورِ معرفتي غرب مبتني بر عقل و دانشِ محضِ انسان است نه از آن جهت که براي انسان کرامت و بزرگي قائل است آنچنانکه ما در نسبتي طولي با خداوند متعال، به آن قائليم؛ بلکه از آن جهت که انسان را يگانه حاکمِ عاقل در هستي ميداند و شأن خدايي را شايسته او ميداند. خدا نيز، يا نيست و يا اگر هست با ما کاري ندارد! از دلِ همين باور است که انسانِ غربي، اباحيگرايي و نسبيت در زيستِ فکري و مادي انسانها را ارزش قلمداد ميکند و در زرورقِ شعارِ «آزادي براي همه» در گوش جهان هياهو ميسازد!

فضاي مجازي و هر دستاورد ديگري در غرب، بيشک وفادار به سنّت فکري و معرفتي خاستگاه خود خواهد بود؛ از اين روست که شيوة زيست و تعامل و مراودات انساني در فضاي مجازي بازتابي از انديشههاي غربِ مدرن است؛ بازتابي از تعريفي که غربِ مدرن از انسان و حيات انساني عرضه ميدارد؛ تعريفي که در تقابلي شديد با تعريف ما از انسانِ کامل قرار دارد. انساني که در تفکر اسلامي تعريف ميشود اصالت و شرفش را از نسبتش با بندگي خداوند کسب ميکند، و در اومانيسمِ غربي، با انقطاع از خدا!

با تقليل اين مفاهيمِ کلي به فضاي مجازي، ميرسيم به ويدئوهاي بيمحتواي سبک، به پيامهاي کوچه بازاري، به ادبيات سخيف و زننده، به توهينها و فحاشيهاي بيدليل، به رخ کشيدن خانه و زندگي و تفريحات متنوع، به شايعهسازيها و وراجيهاي بيهوده، به خودنماييهاي ستارگانِ هنري و ورزشي، به جدلهاي مزوّرانه سياسي، به تبليغات طمعکارانه اقتصادي، به صنعتِ شنيعِ سکس، و به هر آن چيز ديگري که معرفِ سهلانگاري انسان غربِ مدرن است. نه اينکه ليستِ مذکور، تمامِ واقعيت انسانِ مدرن است اما اين قِسم لاقيديهاي فکري و اخلاقي، نتيجه انسانانگاريِ غربي است.

چنين ملقمهاي نه برآمده از ذات ابزار، بلکه برآمده از ذاتِ انسانِ اباحيگرِ چشمچراني است که غير از امور مادياش چيزي را رصد نميکند؛ انساني که از روحِ بيمارِ ماديگَرايش در ابزارِ دستساز خود دميده است. و حالا اين ابزار در مقابل ماست. در مقابل ملتي که چند دهه است بر هرچه ايسم و حزبِ غير الهي، شوريده و انقلاب کرده است! انقلابي که ريشه در خاک پربارِ عاشورا دارد. و از اينجاست که تعريف انسان براي ما انسانِ انقلابي است نه انسانِ مدرن. و وجه مميّزه انسانِ انقلابي اتصالش به دين، و به قيام براي دين است.

انسانِ انقلابي، انسانِ بهپاخاسته و مهيّاي قيام است؛ از اين رو صراحت و قاطعيت دارد به اين معنا که مواجههاش با جهانِ بيروني يکسره در نسبت با اعتقاداتش شکل ميگيرد. ميتوان آدمي مذهبي را تصور کرد که نهتنها در فضاي مجازي بلکه در مواجهه با ساير امور نيز سرگردان و تاثيرپذير و گاه خارج از اعتقاداتش رفتار ميکند. ولي روحيه و دغدغه انقلابي داشتن، خصيصهاي است که بيش از هرچيز انسان را از تبعيتِ محض، سرگرداني و لاادريگرايي ميرهاند.

انسانِ انقلابي، نقّاد است از آن جهت که وضع موجود را تاب نميآورد. و فکور است از آن جهت که ميخواهد آينده را بسازد، و اين هر دو ويژگي با ذاتِ فضاهاي مجازي و اينترنتي بيگانه است؛ زيرا شرط توسعه و بقاي آن فضاها و التزامشان به خاستگاههاي مدرن خود، تساهل و اباحيگري است. کاربرِ فضاي مجازي بايد خود را در روزمرّگيِ بيبندوبار، و باري به هرجهتِ شبکههاي اينترنتي، رها کند. چون و چرا کردن و ساز خود را زدن، يعني جدا افتادن از فرهنگِ حاکم بر آن شبکهها و اين جداافتادگي، انسانِ در پي لذت را محروم و سرخورده خواهد کرد. لذاست که مردم در اين فضاها، اغلب، با عملکردها و علايق مشابه، ارزشهاي مشترک ورفتارهاي يکسان و... ظاهر ميشوند تا طرد نشوند و مقبوليت يابند!

اما اگر بخواهيم با معيارهاي انسانِ انقلابي، انساني که خاستگاهش تفکرِ مبتني بر امرِ مقدس و دين است، با فضاي ارتباطي مدرن مواجه شويم، بايد بپرسيم، بايد چون و چرا کنيم، و بايد منتقد باشيم! انسانِ انقلابي، رفتارهاي رايج، مُدهاي کلامي و ظاهري و ارتباطي را برنميتابد نه از آن رو که متعصب است يا بلدِ راهِ ارتباطاتِ مدرن نيست؛ اتفاقا به عکس؛ برنميتابد چون ميداند، ميشناسد و تحليلگر است. از اين رو تساهل و اباحه جايي در او ندارد و در عوض، صريح و روشن است. جايي که نبايد، نيست و جايي که بايد، هست!

اين عمدهترين تفاوت انسانِ انقلابي، با روح حاکم بر فضاي مجازي است. فضاي مجازي اي که امروز شاهد آن هستيم، با اين دامنة وسيع از بيبندوباري، بياخلاقيهاي کلامي، مملو از قضاوتهاي مبتني بر شايعات و تجاوز به حريمهاي خصوصي افراد، با صحنهآراييهاي متفاخرانه در باب مال و زيبايي و ...، و با خودنماييهاي عجيب و غريبِ فضلفروشانه؛ تنها با نگاهي تسامحگرانه امکان رشد و گسترش دارد. کاربران چنين فضايي تنها با سهلگرفتن و کوتاهآمدن از ارزشهاي خود است که ميتوانند در وضع موجود، جايگاهي براي خويش دست و پا کنند. از اينروست که صراحت در عقايد و شجاعتِ ابراز آنها، روح حاکم بر اين فضاي مسموم را آشفته ميکند و اين، تنها از انسانِ انقلابي برميآيد؛ انساني که به استقلال، تفکر و نقد در مقابل خودباختگي و تساهل در ارزشها بها ميدهد.

انسانِ انقلابي بر استقلال و فرديتِ محکمِ برساخته در ساية خداوند تاکيد دارد. او به سادگي با هر جمعي همراه نميشود و ملاکهاي ارزيابيِ مشخصي دارد؛ در حاليکه فراگيري و توسعه فضاي مجازي و شبکههاي جمعي، نيازمند انسانهايي است که از ديدگاهها و اعتقادات فردي دستشسته باشند و همگام با سبکِ زيستِ جهاني و روند متداولِ انسانهاي همشکل، زندگي و روابط و مسائلش را سامان دهند؛ مسيري که عليرغم شعارِ فريبنده «آزادي»، به بردگي فکري و زيستي منتهي ميشود، منتها نه بردگي آشکار با حاکميت يک فرد، بلکه بردگي پنهان با پوششِ آزادي و تحت حاکميت  يک کلِ خودباخته و فاقد هويت! کلي که ميپندارد آگاه و مختار است، اما اين پنداري بيش نيست.

و هرچه قدر هم که روشنفکراني بخواهند دستاوردهاي غربِ مدرن را مستقل و خالي از بسترها و انديشههاي سازندهشان بپندارند، و اينگونه براي يک مواجهه بيمحابا و کور، مجوز صادر کنند، باز هم ما خواهيم پرسيد: چگونه ميتوان جزئي از يک کلِ مشخص و معلوم به نام مدرنيته بود، يا دستاورد و بخشي از آن کل را انتخاب کرد و به کار بست و در عين حال از قواعد و مباني آن کل تبعيت نکرد و غايتي متفاوت از آن داشت؟ باري! آنچه در نظر متفکرانِ متعهد، سودمند جلوه ميکند، نه انزوا و طردِ اين دستاوردها و پاککردن صورت مسأله بلکه تفکر و نقادي در باب آنها با نظر به خاستگاهشان است؛ چنانکه به شناخت بينجامد. و شناخت فعاليتي آگاهانه و فعالانه است که با صرفِ مواجهه مدام و تماسِ غيرهدفمند با اين دستاوردها نهتنها به دست نميآيد بلکه بدتر از آن، پوشيده و مبهم باقي ميماند.

پس فارغ از اينکه در کدام بافتِ فرهنگي و ديني زيست ميکنيم، هرگونه مواجهه با فضاي مجازي يا هر محصول مدرني دستکم بايد در ما يک پرسش ايجاد کند. اين پرسش، سرآغاز فهم است؛ سرآغاز نقد و چالش و رويکرد فعالانه با جهان.

 

پينوشتها:

1.  مرتضي آويني، فردايي ديگر (مجموعه مقالات)، انتشارات برگ، تهران، 1373.