نفاق «تعدادي از روحانيون» را تحت تأثير قرار داد

هشدار مرد پولادين انقلاب

نفاق «تعداد ي از روحانيون» را تحت تأثير قرار داد

مقدمه

«موقعي كه پدرم در بازار روسري ميفروختند، بعضيها ميآمدند و با تعجب به ايشان نگاه ميكردند و با ترديد ميپرسيدند «شما آقاي لاجوردي هستيد؟» وقتي جواب مثبت ميشنيدند، با حيرت تكرار ميكردند «خود خود آقاي لاجوردي؟» قيافه پدرم نسبت به اوايل انقلاب فرق كرده بود و خيليها ديگر ايشان را نميشناختند، مضافاً بر اينكه كسي توقع نداشت ايشان در مغازهاي فروشندگي كند.»1

«كتف و كمرشان يك مقدار ناراحت بود، همينطور چشمشان در شكنجههاي ساواك آسيب ديده بود، موقعي كه خياطي ميكردند در زيرزمين زنگي گذاشته بودند كه من بروم سوزن چرخ را نخ كنم؛ چون چشمشان خوب نميديد، در دورهاي هم كه به بازار ميرفتند بعد ازظهر يكي دو ساعتي خياطي ميكردند.»2

سال 1377 كه از دادستاني كنار گذاشته شد، يكراست رفت سراغ دوچرخهاش و بازار و كار خياطي. يكسال و چند ماه از به قدرت رسيدن دوم خرداديها گذشته بود. برخي از سوژههاي سيد، مدير شده بودند و برخي بر كرسيهاي مجلس تكيه زده بودند. به جايش فضاي باز سياسي دوم خرداد راه را براي بسياري گشوده بود و گرگهاي درنده، به کوچهها سرازير شدند؛ آنقدر كه حتي همسايههاي سيد هم فهميده بودند وضعيت غيرطبيعي است. رفتوآمدها و كشيكهاي موتورسوار منافق محله را شلوغ كرده بود، آنقدر كه سيد گاهي هنگام بيرون آمدن از خانه از سر كوچه به خانه باز ميگشت. آخرين روز مرداد 1377 به خانوادهاش گفت بياييد عكس آخر را بگيريم. سيدمحمد لاجوردي فرزند ارشد سيد ميگويد: «ايشان روز يكشنبه اول شهريور 1377 شهيد شدند، روز جمعه قبل از آنكه ما با ايشان بوديم، به ما در خانواده گفتند بياييد عكس آخر را بگيريم. ما قبلاً هيچ وقت از ايشان چنين تعابيري را نشنيده بوديم، اين اولين و آخرين باري بود كه ما چنين تعبيري را از ايشان شنيديم و الان ما اين عكس آخر را داريم. حتي روز يكشنبه صبح وصيتنامهشان را درآوردند و مجموعهاي از كاغذهايشان را پاره كردند، بعضي از اصلاحات را انجام دادند و بسياري از كارهايي را كردند كه انسان موقعي كه ميخواهد به يك مسافرت طولاني برود انجام ميدهد. انگار داشتند آماده ميشدند و بعد خانه را ترك كردند.»3

رهبر معظم انقلاب پس از شهادت سيد در جمع خانواده شهيد به تاريخ 14 مهر 1377 فرمودند: «در جمع دوستان ما گفته ميشد كه اين مرد، مرد پولادين است، آدم خسته نشوئي است؛ تصويري كه از آقاي لاجوردي در ذهن ما بود، تصوير يك انسان خستهنشو، صادق و بااستقامت بود.»4

رهبري سپس به يک ويژگي از او ميپردازد كه ويژگيهاي يك انقلابي برجسته است: «البته دوستان ما در آن زمان خيلي بودند و آدمهاي صادق و مؤمن و ثابتقدم در اين ميانه كم نبودند، مرحوم لاجوردي چهره برجستهاي بود، بعد از انقلاب هم همينطور بود. ايشان از اول انقلاب تا همين شهادتشان، هميشه در صراط مستقيم حركت کرد و ذرهاي از طريق مستقيم و خط صحيح انحراف پيدا نكرد، ايشان كار را براي خدا ميكرد، اهل تظاهر و اهل نشان دادن نبود. كار را براي خدا قبول ميكرد و براي خدا انجام ميداد. براي همين بود كه هيچ ملاحظهاي نميكرد، بعضيها در كار ممكن است ملاحظه وجهه را بكنند، ملاحظه شأن و آبرو را بكنند، بعضيها هستند كه اين ملاحظهها را نميكنند و شهيد عزيز ما لاجوردي از اين قبيل بود، آدمي نبود كه ملاحظه وجاهت پيش اين و آن را بكند، محض خدمت براي ايشان مطرح بود، حقيقتاً اخلاصي كه داشت، اخلاص خيلي بالايي بود.»5

شهيد اسدالله لاجوردي در اسفند 1364 هنگام حضور در جبهههاي حق عليه باطل وصيتنامهاي را به رشته تحرير درآوردند كه افزون بر نمايانساختن اصول و اعتقادات يك انقلابي مسلمان و رابطة او با امام(ره)، پرده از چهرة جريان نفاقي برميدارد كه مرموزتر و پيچيدهتر از سازمان منافقين است و ضمن نفوذ در نظام روحانيت و جريان حزبالله، آنان را در حوزه اعتقادات به همان نقطهاي ميرساند كه سازمان منافقين رسانده است و زمينه را براي تكرار مشروطيت فراهم ميسازد. اين وصيتنامه سندي مهم و ارزشمند درباره جرياني است كه چهرة اصلي خود را در فتنه سال 1388 نمايان ساخت و هم اينك نيز به توطئه ضد نظام ولايي ادامه ميدهد.

متن وصيتنامه شهيد

« اشهدُ ان لا اله الا الله و اشهدُ انّ محمدا رسول الله و انّ علياً ولي الله وصي رسول الله و الائمة حادي عشر من بعد علي ٍ عليه السلام ائمة المسلمين»

بار الاها! با تمام وجود ميگويم : «کَم مِن ثناء ٍ جميل ٍ لَستُ اهلاً لَهُ نَشَرتَه.»

خداوندا! عمري را -که بهترين نعمت بوده- از دست دادهام، در حالي که ميتوانست در راه تو و خدمت به انسانهاي مظلوم و مستضعف به کار گرفته شود؛ عمري که ميتوانست تا حدودي در جهت از بين بردن ارزشهاي منفي و ايجاد و احياي ارزشهاي الاهي - انساني مثمر ثمر افتد؛ عمري که ميتوانست در راه تحقق هدفهاي مقدس اسلام و اعتلاي کلمة التوحيد و تکامل صاحبش سپري گردد؛ عمري که ميتوانست از کميّتش بکاهد و بر کيفيّتش بيفزايد و همگام با شهداي خداجوي، جوياي راه وصول به تو باشد؛ عمري که با کميّت نسبتاً زياد، کوچکترين توشهاي برنگرفته. لذا همين جاست که تمامي اميدش را و تمامي رجايش را، به عفو تو و به اغماض تو و بزرگواري تو و رحمت و فضل تو بسته است. خدايا! باز هم اميد و باز هم اميد به فضلت! «اللّهم اغفر لي الذنوب التي تَهتِکُ العِصَم.»

خدايا! خوب ميداني آنچه را هم اکنون به قلم ميآورم مدتهاي مديدي است در درونم ميگذرد و بر سر چندراهههاي حيرت ِ ندانم چيست؟ چه بايد کرد؟ امور به کجا ميانجامد؟ چگونه است که با نام اسلام و در ذيّ اسلاميت شعارهاي مردمفريب ِ خالي محتوا، رواج پيدا ميکند و آنها که مسؤوليت جلوگيري از انحراف افکار را دارند ساکت مينشينند! و سهل است، بعضا تأييد هم ميکنند و هزاران سؤال، که هر کدام راهي را ايجاب و خطّي را ترسيم ميکند، قرار گرفتهام . اما خوشبختانه چون مقلّد امام عزيز هستم، راه سعادت برايم روشن است و از خدا ميخواهم اگر عمري بود، توفيق عمل بدان را پيدا کنم.

خدايا! با تمام وجودم به اين انقلاب عشق ميورزم و به همان مقدار که دوستدار انقلابيونم، نسبت به حاميان ضد انقلاب نفرت دارم و با همه اينها، اين مساله را به خوبي دريافتهام که هر کس به نفع دشمنان انقلاب و به خيال واهي و بياساس، رضايت ِ بهاصطلاح مردم و به خيال خام و پوچ، پايگاه به اصطلاح ملّي پيدا کردن، موضع گيري کند، مصداق فرموده گرانقدر معصوم(ع) است که: «مَن طَلَبَ رضي الناس بِسَخَطِ الله، فَجَعَلُ الله حامده من الناس ذامّاً.»

خدايا! تو شاهدي به همان اندازه -بلکه صدچندان- که به امام ِ قاطع و سازشناپذيرم عشق ميورزم، نسبت به سازشکاران و مدافعان عملي ضدانقلاب(اگر در لفظ و اعتقاد هم مخالف باشند) نفرت دارم. بيم آن دارم حوادث مشروطه مجدّداً تکرار شود و يا ايران اسلامي به سرنوشت الجزاير دچار شود. خداوندا! از تو مصرّانه ميخواهم دست و قدم، زبان و قلم ِ همه کساني را که در جهت رهانيدن ضدانقلابيون و مرتدين و محاربين از چنگال عدالت، إعمال قدرت و نفوذ کردهاند و همه کساني که پذيراي اين ننگ شدهاند(تا چندروزي به کام ِ وهم و خيال رسند)، براي هميشه از سرنوشت اين مردم شهيدپرور و شاهد قطع فرمايي.

خدايا! چون عاشق نظام بودهام، از آن ترس داشتم که افشاي چهره سازشکاران، لطمهاي ناچيز به نظام وارد آرد؛ به آنها توصيه ميکنم که جداي از لفّاظي و بازارگرميهاي صنفي، به قيامت و حسابرسيهاي دقيق آن روز باور پيدا کنند و مواظب باشند که از آن دستهاي نباشند که قرآن دربارهشان فرموده: «لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون. کَبُرَ مَقْتاً عندالله انْ تقولوا ما لا تفعلون».

وصيّتم به صاحبان قدرت و نفوذ اين است که اگر حرکتشان را دوست ميدارند، به جاي شعارهاي مردمفريب و سياستمدارانه، توصيههايي را که تلفني و شفاهي در جهت استخلاص ضدانقلاب و مَلَأ و مترفين و حرامخواران و حراماندوزان اعمال ميدارند، با شهامت و رشادت، براي مردم بازگو کنند و از هر نوع توجيه و ماستماليکردنهاي حفظ سمت و استمرار موقعيت صدارت! بپرهيزند که خودفريبي و مردمفريبي بالاخره به پايان رسد و سر و کار با خيرالماکرين افتد و باز توصيهام به سردمداران اين است که به خدا توکل کنند و قاطعيت و سازشناپذيري را از امام ِ مردم بياموزند و شعار نه شرقي و نه غربي را که خواست و حق مردم است و علت موجده اين انقلاب بوده فراموش نکنند و مبادا که گذشت روزها و فروافتادن، طبيعي شود و انقلاب و مهمتر از همه سختيهاي حرکت و فشارهاي بينالمللي موجب شود تعادلي را که شعار فوق ايجاب ميکرده و بحمدالله تا حدودي ايجاد گرديده، به هم زنند و بدانند که قدرت مطلق از آن خداست و صرفاً تکيه بر اوست که از هر قدرتي، انسان را و جامعه را بينياز ميکند و باز اين که بدانند که اگر دچار حسابگريهاي سياسي جداي از توکل شوند و بر ذهنيتهاي شکلگرفته، رضايت خدا و مردم مسلمان را ملاک قرار ندهند، گور خود و انقلاب را کنده و براي مردم، گورستاني بي نام و نشان در پهنه تاريخ ايجاد کردهاند و يادشان باشد که علت موجده، علت مُبْقيه نيز هست و فراموش نکنند که سيادت و موقعيتهاي اجتماعي آنان، اهدايي انقلاب اسلامي است و جداي از انقلاب، فردي از چهل ميليون افراد ديگر قبل از انقلاب خواهند بود.

خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف، خطر منافقين انقلاب را (همانان که التقاط، به گونه منافقين خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بسيار بزرگ -به بزرگي مجمعالاضداد- به دست گرفتهاند، هم رجايي و باهنر را ميکُشند و هم به سوگشان مينشينند، هم با منافقين خلق، پيوند تشکيلاتي و سپس ...! برقرار ميکنند، هم آنان را دستگير ميکنند و هم براي آزاديشان و اعطاي مقام و مسؤوليت بدانان تلاش ميکنند و از افشاي ماهيت کثيف آنان سخت بيمناک ميشوند، هم در مبارزه عليه آنان و در حقيقت براي جلب رضايت مسؤولين و نجات بنيادي آنان خود را در صف منافقکُشان ميزنند و هم در حوزههاي علميه به فقه و فقاهت روي ميآورند تا مسير فقه را عوض کنند، به مسؤولين گوشزد کردهام ولي نميدانم چرا (گرچه نسبت به بعضي، تا اندازهاي ميدانم چرا!) ترتيب اثر ندادهاند.

به مسؤولين بارها گفتهام که خطر اينان بهمراتب زيادتر از خطر منافقين خلق است؛ چرا که علاوه بر همه شيوههاي منافقانه منافقين، سالوسانه در صف حزباللهيان قرار گرفته و کمکم آنان را در صفوف آخرين و سپس به صف قاعدين و بازنشستگان سوقشان داده و صفوف مقدّم را غاصبانه به تصرف خود درآوردهاند، به گونهاي که عملاً عقل و اراده منفصل برخي تصميمگيرندگان قرار گرفتند و در عزل و نصبها و حفظ و ابقاءها دست به تخريب ميزنند و إعمال قدرت ميکنند .

اينها همه پوچ است و بياهميت! مهم و بسيار مهم اين است که هدف غايي از همه اين تلاشها، گسترش فکر التقاطي و انحرافي سازمان ضدّ خداييشان است که جز انديشههاي ماديگرايانه و ماترياليستي، چيز ديگري نيست و با بهرهگيري از تجربيات مثبت و منفي همپالگيهاي چپ و منافقشان توانستهاند متاسفانه به نسبت بسيار زيادي (زيادتر از توفيق منافقان خلق در سالهاي 51 تا 54) تعداد کثيري از روحانيون را تحت تاثير قرار دهند و با لطايفالحِيَل، بر ذهن و روان آنان اثرات دلخواهشان را بگذارند تا بدانجا که بر اعمال جنايتکارانه آنان با ديده اغماض بنگرند و حتي در مواردي نظير به شهادت رساندن باهنر و رجايي، به دست روي دست ماليدنهاي مسامحهکارانه و مصلحتانديشيهاي پشيمانيآورنده متوسل شوند. باز مهمتر از همه اينکه با کمال تاسف، توانستهاند تعداد فراواني از جوانان مسلمان را جذب کرده منحرف نمايند.

هان اي خانواده عزيزم! بهوش باشيد مبادا که فريب تاييد و تکريمهاي رياکارانه اين منافقان جدا از دين را بخوريد. چه بسا با ظاهري چاکرانه و دلسوزانه به سراغتان بيايند و خود را چنان حزباللهي جا بزنند که مسلمانها و ابوذرها را جرأت لحظهاي هملباسي و همشکلي با آنان نباشد!

فرزندانم! اگر گاهي بر شما سخت ميگرفتهام و اين در حالي بوده که برايم امکان فراهم آوردن رفاه بيشتر بوده، از آن جهت بوده است که اعتقادي استوار به کريمه «انّ مع العُسر يُسراً» داشتهام و اگر ميتوانستم شما را و خانواده را بيشتر از آنچه تحمل کرديد قانع کنم، به طور قطع چنان ميکردم و يقين داشتم که در تکوين شخصيت سالم و رشديابنده شما مؤثرتر و کارسازتر بود .

به هر صورت، پدرتان که از همه چيز جز انقلاب و اسلام بيشتر دوستتان ميدارد، خير و صلاح شما را در رفاه نميدانسته و نميداند و اميد دارد در زندگي، رفاهجويي و عافيتطلبي را آگاهانه به دور اندازيد و با عزمي آهنين در کام مشکلات رويد و توقع نداشته باشيد ديگران براي حل مشکلاتتان اقدامي ولو ناچيز کنند. به جاي چنين انتظاري در حل مشکلات مردم کوشا باشيد و از سختيها نهراسيد و به گونهاي عمل کنيد که هر مصيبتي و هر مشکلي هر قدر عظيم،  در پيش اراده و عزم شما سر تسليم فرود آورد و به جاي اينکه بر شما چيره شود و شما را دست و پا بسته بر زمين افکند، بر امواج به ظاهر سهمگينش سوار شويد و مهارش را به دست گيريد و بدان سو هدايتش کنيد که ميخواهيد و اجازه ندهيد که بر شما مسلط شود و تعادل شما را بربايد .

خانواده عزيز و مهربانم! درست است آنگونه که شايسته مقام والاي انساني شما بود، به خدمتتان کمر نبستم و در اين راه، تقصيرها و قصورهاي فراوان داشتم، اما درستتر آن است که بر من ببخشاييد و اجازه ندهيد که در پيشگاه خداوند در روز تُبْلَيالسّرائر و در انظار خلايق، شرمنده و سرافکنده پيش رويتان قرار گيرم .

والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته

 

پينوشتها

1. گفتوشنود شاهد ياران با فرزند شهيد سيداحسان لاجوردي، شاهد ياران، ديدهبان انقلاب، شماره28، ص63.

2. همان، ص62.

3. همان، ص47، گفتوشنود با سيدمحمد لاجوردي.

4. همان، ص3.

5. همان.