چرا نان به نرخ روز ميخوريد... فاين تذهبون؟!

 

اشاره:

كسي نيست كه تديّن و تيزبيني او را انكار كند، هم در شناخت اسلام و ولايت و هم در درك درست از انحرافهاي فكري و سياسي، حتي مخالفان فكري و سياسي او را به انصاف و استقلال فكري ياد ميكنند. سرپرستي كميتههاي انقلاب اسلامي، عضو فقهاي شوراي نگهبان، وزير كشور، نخستوزير موقت، دبير كل جامعه روحانيت مبارز تهران و ... در كارنامة عالمي است كه رهبري معظم انقلاب در پيامي به مناسبت رحلت او نوشت «همهجا و همهوقت در موضع يك عالم ديني و يك سياستمدار صادق و يك انقلابي صريح ظاهر شد و هرگز ملاحظات شخصي و انگيزه‌‌هاي جناحي و قبيلهاي را به حيطة فعاليتهاي گسترده و اثرگذار خود راه نداد.»1

اعتماد و اطمينان امام راحل(ره) به آيتالله مهدوي كني بر كسي پوشيده نيست. او در طي 30 سال حيات سياسي مجاهدانه لحظهاي از امام و رهبري جدا نشد و عالمي ماند ديني، سياستمداري صادق و انقلابي صريح و چنان ديندار و صادق و صريح بود كه امام راحل(ره) در آيينه نگاه عارفانه و عالمانهاش به مواضع آينده او نيز اعتماد و اطمينان داشت؛ و عاقبت به خيري او را ميديد.

همسر مكرمهشان ميگويد: «ميگفتند: براي همه دعا كنيد كه عاقبت به خير شويد، لابد شنيدهايد حضرت امام فرمودند: به آقاي مهدوي ارادت داشتم و دارم و خواهم داشت، داشتم و دارم زياد اسباب شگفتي نيست، ولي آينده كسي را آن هم شخص مثل امام تضمين كنند اين خيلي امر مهمي است، امام  شخصيتي است كه همين طوري حرفي را نميزند و همه حرفهايش حساب شده است، چگونه اينطور اطمينان داشتند كه عاقبت آقاي مهدوي هم به خير است؟ عدهاي بودند كه زود شهيد شدند و باز عاقبت به خيريشان قابل پيشبيني بود، آقاي مهدوي 30 سال در فراز و نشيبهاي زندگي سياسي ـو نه زندگي منزوي و زاهدانـ باشد و ذرهاي انحراف پيدا نكند معلوم است عاقبت به خير شده است و به نظر من امام بسيار دقيق و روشن اين را درك كرده بودند.»2

موضعگيريهاي انقلابي آيتالله مهدوي كني پس از رحلت حضرت امام(ره) كه ريشه در معامله كردن او با خدا داشت نشان داد اعتماد و اطمينان امام راحل(ره) به آيندة ديني و سياسي وي يكي ديگر از پيشبينيهاي امام راحل(ره) درباره افراد است. آيتالله مهدوي كني در خاطرات خود كه در سال 1385 و در زمان حيات ايشان چاپ شد، چون دوره به رياست جمهوري محمد خاتمي ميرسد از تعبير «تكرار مشروطه» استفاده ميكند و به بيدينيهايي كه برخي به نام آزادي انديشه و بيان راه انداختند اعتراض ميكند، ايشان درباره پايان دوره دوم خرداد اينگونه مينويسد: «واقعاً خطر بزرگ در پيش بود كه خداوند، انقلاب را از شّر آن نگه داشت.»

نگاهي به صفحات نخست اين فصل از خاطرات آيتالله مهدوي كني بيش از پيش ما را با دغدغههاي ديني و انقلابي اين ديندار انقلابي آشنا ميسازد، نيز سرمشقي است براي ايستادگي در برابر جرياني كه درصدد است مشروطيت را تكرار كند و براي آگاهي آناني كه دانسته و ندانسته هنوز چتر هدايت و حمايت خود را بر سر اين عناصر گشوده؛ همراهي خويش را با اين عناصر توجيه ميکنند و با برجستهسازي و مشروعيتبخشي نيروهاي تازه نفسشان خود را در فهرست توهينكنندگان به دين و امام و انقلاب قرار ميدهند.

 

چرا نان به نرخ روز ميخوريد...  فاين تذهبون؟!

رياست جمهوري خاتمي

تكرار مشروطه

در مورد انتخابات رياست جمهوري ـدوره هفتمـ بايد بگويم كه بنده قبل از انتخابات دورة ششم احساس خطر ميكردم و گفتم احساس ميكنم كه مشروطه دارد تكرار ميشود؛ چون ميديدم برخي از مديران و مسؤولان كه در متن نظام و در دولت هستند و بودند، مطالبي را اظهار ميدارند. گويا بعضي از اصول قانون اساسي برايشان قابل قبولشان نبود، اگر محترمانه بگويم اين اصول برايشان هضم نشده بود و گاهي به طرفداري از دولت آقاي هاشمي، رهبري را زير سؤال ميبردند و رهبري را مزاحم ميديدند، بخصوص بعد از اينكه جريان كارگزاران3 و اين حرفها پيش آمد و گروه دوم خرداديها نيز به آنها پيوستند و جبهة واحدي تشكيل دادند. من در اين جريان، كه روز به روز پيش ميرفت، احساس ميكردم كه جريان، جرياني معمولي نيست؛ از اين رو در بعضي از سخنرانيهايم گفتم كه من واقعاً احساس خطر ميكنم، همان احساس خطري كه در مشروطيت ميشد. بنابراين با صراحت گفتم كه مشروطيت دارد برميگردد.

بعضيها ميگفتند كه مگر بازگشت مشروطيت اشكال دارد؟ آنها ميگفتند بازگشت مشروطيت؛ يعني قيام عليه استبداد و خودكامگي. اينكه بد نبود، ولي من مقصودم اين بود كه حوادث ناگواري كه بعد از مشروطه واقع شد، دارد تكرار ميشود و الا اصل انقلاب ما هم خوب بوده، چنانكه مشروطه هم از اول تا درصدي خوب بوده (نميگويم صد در صد خوب بوده، ولي مشروطه در برابر حكومتهاي جائر سلطنتي خوب بوده، هر چه باشد علماي ديني آن را پذيرفتند، اقدام كردند). لذا من احساس خطر ميكردم و ميگفتم مشروطه دارد برميگردد؛ يعني افرادي يا احزابي خودآگاه يا ناخودآگاه به نام انقلاب، عليه انقلاب فعاليت ميكنند؛ چنان كه عدهاي به نام مشروطيت عليه آن اقدام كردند و استبداد رضاخاني را به ارمغان آوردند. هشدار من در آغاز براي بسياري قابل قبول نبود و غريب مينمود و احياناً مورد اعتراض قرار ميگرفت.

حتي آقاي هاشمي هم گفتند اين حرفها چيست كه آقاي مهدوي ميگويد؟ آقاي كروبي هم مخالفت كردند، ديگران هم اعتراض كردند، ولي من چنين احساس خطري را داشتم و روز به روز هم اين احساس بيشتر ميشد و بعد هم معلوم شد كه حق با من بود. حتي بعضي از دوستان كه اين تعبير مرا آن وقت مورد اشكال و انتقاد قرار ميدادند، گاهي مشابه اين تعبير را به زبان آوردند و خود آقاي كروبي در اين اواخر در بعضي از سخنرانيهايشان در مجلس داشتند، بيان كردند كه مشروطه دارد برميگردد.

در ابتدا آقاي كروبي در يك سخنراني در مسجد اعظم قم فرمودند كه آقاي مهدوي كيست كه اين حرفها را ميزند؟! نقل كردند كه ايشان در آن مسجد اظهار داشتند كه مهدوي حق ندارد اينگونه بلندپروازي كند. مگر مهدوي مرجع تقليد است كه از موضع بالا سخن ميگويد؟ در دانشگاه امام صادق عليهالسلام، دانشجويان نسبت به اظهارات جناب آقاي كروبي توضيح خواستند، گفتم جناب آقاي كروبي آدم خوبي است، من ايشان را آدم خوبي ميدانم و حتماً حسن نيت دارد. آقاي كروبي از ماست، ولي عصباني شده يك چيزي گفته، مهم نيست. من دربارة آقاي كروبي زياد بحث نميكنم، ولي بر عقيدة خود استوارم و باز هم ميگويم كه مشروطه دارد برميگردد؛ (و واقعاً خطر بزرگ در پيش بود كه خداوند انقلاب را از شرّ آن نگه داشت.)

اما اينكه ميگويد مهدوي چهكاره است كه از موضع مرجعيت سخن ميگويد، گفتم. خوب، من يك آشيخي هستم، مگر شما نميگوييد هر كسي نظر خودش را ميتواند بگويد؟ من هم به عنوان يك ايراني نظر خودم را گفتم. شما ادعا داريد كه ميخواهيد مردمسالاري را حاكم كنيد، اما بعد ميگوييد شما چهكاره هستيد كه اين حرفها را ميزنيد! اين تعبير و اين برخورد نادرست است، اگر سخن مرا با دليل و برهان رد ميكرديد حرفي نبود، ولي ايجاد خفقان با مردمسالاري سازگار نيست، اين ديگر كملطفي است. من به خودشان هم حضوري گفتم كه كملطفي كرديد.

زير سؤال بردن ولايت

خلاصه اين قضيه مربوط به دورة هفتم رياست جمهوري بود كه من به اين صورت احساس خطر ميكردم و جدي هم به ميدان آمده بودم؛ حال آنكه هيچگاه به اين صورت جدي وارد مسائل انتخابات نشده بودم. حتي من راه افتادم به بعضي از شهرها رفتم، چون واقعاً احساس خطر ميكردم. به بعضي از استانها مانند مشهد و مازندران رفتم، در خود تهران در جلساتي سخنراني كردم، در جلسهاي كه براي ائمة جمعه تشكيل شده بود رفتم و صحبت كردم، چون احساس خطر ميكردم، و الا من زياد در جريان سياسي وارد نميشدم. چون در اينجا احساس خطر ميكردم، رفتم و آنچه كه به نظرم درست آمد بيان كردم.

خوب، بالاخره عدهاي هم به ما حمله كردند و چيزهايي گفتند. شب نوزدهم ماه رمضان همان سال مطلبي از نشرية «عصر ما»4 خواندم كه در آن بحث ولايت را پيش كشيده بود و گفته بود كه اصلاً مشروعيّت ولايت ـ نهتنها ولايتفقيهـ بلكه ولايت اميرالمؤمنين(ع) و معصومين(عليهمالسلام) هم منوط به قبول و رأي مردم است. آرامآرام در روزنامة «سلام» نوشتند كه ولايت الاهي نيز منوط به رأي مردم است، زيرا خداوند خود در قرآن كريم فرموده: «إنا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً»؛ ما انسان را هدايت كرديم و آنها مختارند، ميتوانند قبول كنند، ميتوانند قبول نكنند. اگر قبول كردند هدايت خدا و ولايت او را پذيرفته و به سعادت ميرسند و اگر قبول نكردند از آثار هدايت الاهي، خود را محروم كردهاند؛ پس مردم مختارند بپذيرند يا نپذيرند. اختيار در دست مردم است. متأسفانه اينها ولايت تكويني را با تشريعي خلط كردند و ندانستند كه مقصود از اختيار در آية شريفه، اختيار در حوزة تكوين و آفرينش است نه اختيار در مقام تشريع و تكليف؛ زيرا مردم در حوزة تشريع و قانون، مكلّف و موظّف به اداي تكليفند. به دليل آية بعدي در همين سوره «إنا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالاً و سعيراً»؛ اگر الزام و تكليف نبود، مخالفت و نافرماني مردم موجب عذاب و غل و زنجير نميشد.

من در سخنراني شب احيا گفتم ما از روزي كه به دنيا آمديم سقّمان را با تربت امام حسين(عليهالسلام) و آب زمزم گرفتند و ما را به نام اميرالمؤمنين عليهالسلام و ولايت او بزرگ كردند. ما شيعة اميرالمومنين علي عليهالسلام هستيم و او را خليفة بلافصل و منصوب از سوي رسولالله(صليالله عليهوآلهوسلم) ميدانيم و اساساً دعواي شيعه با اهل سنّت در كيفيت انتخاب و انتصاب امام بود. آنها ميگويند كه امام با رأي و انتخاب مردم تعيين ميشود و شيعه؛ امامت را تنها به نصب الاهي ميداند. اگر بنا باشد شيعه هم همان حرفي را كه آنها ميزنند بزند، پس دعواي سنّي و شيعه در اين 1400 سال بر سر چه بوده؟ اين همه فداكاريها و شهادتها و سختيها و زندانها و حوادثي كه پيش آمد بر سر چه بوده؟ اگر علي عليهالسلام و ابوبكر فرقشان اين است كه فقط مردم به علي(ع) رأي ندادند، خوب ما هم قبول داريم كه رأي ندادند. ما كه منكر تاريخ نيستيم، بالاخره مردم رأي ندادند البه با صحنههايي كه ساختند و افكار را منحرف كردند.

من ميگفتم شما چيزي را كه از مسلّمات شيعه است انكار ميكنيد و ما شيعه هستيم. من در آن شب گفتم كه ما در اين راه تا پاي شهادت ايستادهايم و در مسالة ولايت كوتاه نميآييم. شما براي اينكه ولايت فقيه را زير سؤال ببريد چرا ولايت علي(ع) را زير سؤال ميبريد؟ چرا ولايت خدا را زير سؤال ميبريد؟ آخر حيا هم خوب چيزي است و بيحيايي هم اندازه دارد. هر چيزي حدّي دارد: رحم الله امرءً عرف قدره و لم يتعدّ طوره.

بعد گفتم آيا شما در زمان امام جرأت ميكرديد اين حرفها را بزنيد؟ چرا شما نان را به نرخ روز ميخوريد؟ در آن زمان در خط امام بوديد، اين امام همان امامي است كه ولايت فقيه را به صورت مطلق و عام قبول داشت. نظرية امام در سخنان وي در صحيفة نور مكرّر آمده است، ولي امروز احساس امنيت ميكنيد و جانشين او را زير سؤال ميبريد، البته مسالة ولايت فقيه به معناي نفي مقررات عمومي و ناديده گرفتن مراتب مديريّت در ساختار حكومت و نظام اسلامي نيست. ولايت، در مقام اجرا، روح حكومت و موجب قوام آن در برابر انحرافات است و در واقع ولايت، عمود نظام اسلامي و انقلاب ديني ما است و إعمال آن بدون حفظ ساختار قانوني، نامعقول و ناممكن است و در حقيقت اين ساختار مورد تأييد والي است و نظام ولايي بدون اين ساختار عملاً غير ميسر و اصولاً ولايت بدون آن مفهوم و معنا ندارد؛ زيرا ولايت ديني مبتني بر اعتقاد مردم است و اعتقاد امري قلبي است و با زور و تحميل به دست نميآيد. از اين رو بر فرض تكثر و تعدد والي و بر فرض رقابت و تزاحم، به طور قطع رأي اكثريت مردم در چارچوب ضوابط ديني تعيينكننده خواهد بود. من يك بار حضور امام عرض كردم آقا شما در بعضي از امور جزئي دخالت ميكنيد، خوب نيست، آخر شما چرا دخالت ميكنيد؟ اين ملاقات در اواخر عمر شريف امام بود. ظاهراً حدود سه ماه به رحلت ايشان مانده بود كه خدمت ايشان رفتم و در كنار تخت ايشان نشستم، عرض كردم شما با مردم، با اين قانون اساسي پيمان بستهايد. چرا در بعضي از كارهايي كه در قانون اساسي نيست دخالت ميفرماييد؟ عرض كردم من شاگرد شما هستم، اجازه بدهيد قدري صريحتر صحبت كنم ـامام هم گوش ميدادندـ من گفتم كه شما در مواردي خاص و جزئي دستورهايي فراقانوني صادر ميفرماييد و به حسب ظاهر در «اينجاها نيازي به دستور خاص ولايي نبود.» ايشان تأمّلي كردند و با ناراحتي فرمودند شما ميگوييد كه انقلاب از بين برود من هيچ چيز نگويم؟! من اين قانون اساسي را قبول دارم، تا جايي كه احساس خطر براي اسلام و انقلاب نكنم، اما اگر احساس خطر كنم نميتوانم ساكت بنشينم و نظارهگر نابودي اسلام و انقلاب باشم.» آري! اين همان امامي است كه ميگويد رأي مردم حجت است و معيار رأي مردم است؛ ولي تا كجا؟ اين طور نيست كه اگر مردم عليه اسلام رأي بدهند امام در برابر رأي مردم تسليم شود و آن را تأييد كند و بر ضد اسلام فتوا بدهد. البته اگر مردم كنار رفتند و ياري نكردند، تكليف فرق ميكند و آن بحث ديگري است. اما اينكه امام، آراي مردم را مطلقاً تأييد كند و بگويد چون مردم بر ضد اسلام قيام كردهاند ما هم همان را انجام ميدهيم، امام هيچ وقت چنين عقيدهاي نداشتند. امام خودشان اينطور بودند، ميگفتند من تا احساس خطر نكنم ميگويم مقررات بايد عمل شود و حتيالامكان بنا دارم كه امور كشور به طريق عادي و قانوني انجام بپذيرد، اما اگر احساس خطر كنم به ميدان ميآيم؛ اين روش امام بود. سپس من از ايشان تقاضا كردم كه با توجه به ساختاري كه براي نظام اسلامي ايران ترسيم و تنفيذ فرمودهايد بهتر است شما در مسائل جزئي دخالت نفرماييد. ايشان فرمود خوب! اين يك حرفي است، ولي بدانيد كه من در مسائل مهم انقلاب نميتوانم بيتفاوت بمانم و اقدامي نكنم.

من در سخنراني آن شب گفتم كه امام در مورد ولايت فقيه تا اين اندازه قرص و محكم بودند و صريحاً ميگفتند ولايت مطلقه، و شما هم جرأت نميكرديد حرفي بزنيد. اما حالا كه امام در بين ما نيست با صراحت ميگوييد مشروعيت ولايت منوط به آراي مردم است و بدون رأي مردم ولايت و امامت قانوني نيست و شرعيت ندارد (فأين تذهبون). پس از آن آقاي بهزاد نبوي مطالبي بر ردّ حرفهاي من نوشت. من معمولاً به نوشتهها و نامههاي آنان پاسخ نميدادم؛ زيرا اختلاف ما با آنها مبنايي بود و با نامهپراكني قابل حل نبود؛ بنابر اين نميخواستم با آقاي مهندس بهزاد نبوي و همفكرانش بحث و جدل كنم.

اصلاً بحثهايي كه بر موازين اصول فلسفي، سياسي، اجتماعي، كلامي، فقهي و اجتهادي بنا شده است نياز به مقدمات علمي دارد و با بحثهاي روزنامهاي و مقالات سياسي و حزبي قابل بررسي نيست؛ زيرا بحثهاي روزنامهاي با تحول اوضاع سياسي ناگهان 180 درجه متحول ميشود، ولي بحثهاي علمي و ديني اينگونه نيست. آنها كه در زمان حضرت امام خود را در خط امام ميدانستند و شعارشان پيروي از امام بود، ناگهان كارشان به جايي رسيد كه حتي ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را به ارادة مردم منوط كردند و علي(ع) را در رديف خلفا و رؤساي جمهوري قرار دادند و امامت شيعه را با امامت اهل سنّت برابر شمردند. از اين رو من صلاح نديدم با آقاي بهزاد نبوي مجادله و مباحثه كنم؛ زيرا بحث مبنايي كه با ايشان امكان نداشت و ايشان را آشنا به مباني بحث نميديدم و بحث روزنامهاي هم كار من نبود و به جايي نميرسيد. از اين رو او را به خدا و روز قيامت حوالت دادم و سرانجام، سخن را با كلام نوراني حضرت مولي الموالي اميرالمؤمنين عليهالسلام كه فرمود: «رَحِم اللّهُ امرء عَرَفَ قَدْرَه و لم يَتَعّد طَوره» به پايان ميبرم.5

 

پينوشتها

1. پيام رهبر معظم انقلاب، 29 مهر 1393.

2. شاهد ياران، يادمان نخستين سالگرد ارتحال عالم مجاهد آيتالله محمدرضا مهدوي كني، ص 28.

3. جمعي از همفكران و وزيران دولت آيتالله هاشمي رفسنجاني كه در انتخابات مجلس پنجم به عنوان يك تشكل سياسي ابراز وجود کرده و در سالهاي پيش از دوم خرداد نيز به فعاليت خود ادامه دادند. از جمله اعضاي اين تشكل ميتوان به دكتر عطاءالله مهاجراني، غلامحسين كرباسچي و دكتر محمدعلي نجفي وزير وقت آموزش و پرورش اشاره كرد.

4. هفته نامة «عصر ما» ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي به مدير مسؤولي محمد سلامتي و سردبيري محسن آرمين.

5. خاطرات آيتالله مهدوي كني، تدوين دكتر غلامرضا خواجه سروي، ص 366ـ371، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1385