شما ميگوييد ما ميتوانيم كوتاه بياييم؟

اشاره

آيتالله حاج شيخ علي قدوسي كه پس از شهيد بهشتي و شهيدان رجايي و باهنر به فيض شهادت رسيد، از روحانيوني بود كه تكليفمداري، انقلابيگري و به ميدان آمدن او و امثال او مانع شد که ايران انقلابي رو به غرب به نماز بايستد؛ همانگونه كه امام راحل(ره) پس از اشاره به مظلوميت و اتهامخوري ايشان در اجراي عدالت ميفرمايد: «اگر اينها از روي عقل[عقل معادلهگر، منفعتطلبانه] عمل كرده بودند و آن طوري كه بعضي جبهههاي سياسي عمل ميكنند ـكه آنها هم مثل همينهايندـ اگر اينها از روي عقل عمل كرده بودند، حالا هم رئيسجمهور همان بود و همان وكلايي كه فاسد بودند، همان جا بودند و ميتوانستند كه بهتدريج، كمكم بكشانند اين جمهوري اسلامي را به مسائل غربي، همه هم رو به غرب نماز ميخواندند.»1

شهيد علي قدوسي در سخنراني پس از شهادت فرزندش محمدحسن قدوسي در مكتب توحيد قم، در جمع خواهراني كه در آن مكان براي بزرگداشت فرزند شهيدش مراسمي برپا كرده بودند، با اشاره به روحيه سادهزيستي و دنياگريزي فرزندش محمدحسن و اظهار نگراني از آينده علمي حوزهها و شكلنگرفتن شخصيت كامل علمي و معنوي حوزويان پيش از آمدن به ميدان سياسي و اجتماعي، پذيرش پُست مديريتي از سوي خود و ديگران را براساس نياز انقلاب و جلوگيري از بازگشت فرهنگ منحط غيراسلامي به ساختار فرهنگي و سياسي كشور در آن مقطع ميخواند؛ اين درسي است براي همه آناني كه به بهانههاي گوناگون يا راه را براي بازگرداندن فرهنگي ميگشايند كه روزي کساني چون شهيد قدوسي در مقابله با آن خون خود و فرزندش را فداي آن كردند و يا با كنارهگيري و تماشا و تنهاگذاشتن رهبري معظم انقلاب در تقابل با همان فرهنگ منحط به وظيفة شرعي و انقلابي خويش عمل نميكنند. آنچه در ادامه ميآيد، بخشي از اين سخنراني است و نشان از دغدغههاي اسلامي، انقلابي و انساني كساني دارد كه جز رداي زيباي شهادت، چيزي زيبنده قامت آنان نبود.

 

شما ميگوييد ما ميتوانيم كوتاه بياييم؟

...فاصلة بين حق و باطل آنقدر نيست خواهر محترم! بشر بايد مسيرش را خودش تعيين كند، راهنماييهايي كه شده است فقط راهنمايي است. معلومات و علوم فقط براي اين است كه شما با خواندن فلسفه، با خواندن فقه، با خواندن اصول، با ديدن تفسير، با تكههايي كه از تلاش مغزهاي متفكر فيلسوف مفسّر، فقيه، اصولي، رياضيدان و غيرذلك به دست آمده، شما هم فكرت عادت كند به تفكر در امور و مسائل را ساده نينديشي و الا بيش از اين، از اين مسائل استفاده نميشود.

اين مساله كه، الشهيد لا يغسل و لايكفن بل يصلّي عليه، چرا به اين راحتي گفته شده است، امام سلامالله عليه يكروز نشسته العياذ بالله هوس كرده فرموده؛ من قشنگ يادم است، شايد چند دفعه به محمدحسن گفتم كه اين لباست خيلي ناجور است و او با يك آرامشي نگاه ميكرد، حتي نميگفت نه يا بله، پنج سال او با يك دست كت و شلوار ميگشت، چيزي كه خيلي براي من واقعا جالب بود، آن شبي بود كه تصميم گرفته بود كه به هرحال به جبهه برود، ايشان رفت از سپاه، لباس نظامي بگيرد، چون قدبلند بود، لباسهايي كه دادند، شلوارهايش نوعا كوتاه بود، خودش رفت بازار يك شلوار خريد، بعد شلوار را وقتي آورد خيلي شلوار نازكي بود. گفتم اين شلوار اگر در درگيريها پاره شود، تو كه وسيله دوختن نداري، اين چيه كه خريدي، گذشت ـچون من در صحبتها از حد تذكر بيشتر نميگفتم و بحث نميكردمـ من خوابيده بودم اما ديدم تا ديري از شب صداي چرخ خياطي ميآيد. مادرش هم خوابيده بود، معلوم بود كه خود او با چرخ خياطي مشغول است. صبح ايشان گفت من از ماشين شما استفاده ميكنم و با شما ميآيم بين راه پياده ميشوم. گفتم عيب ندارد، وقتي ايشان خواست سوار شود، ديدم ايشان همان شلوار كوتاه را كه محكمتر بود يك تكه نازك پاره كرده، رويش انداخته و آن تكه را ديشب كه صداي چرخ ميآمد داشت ميدوخت. من كه ادعا ميكنم كه پنجاه يا پنجاه و پنج سال از عمرم رفته و مدتي هم در راه تحصيل علم هستم، بههرحال ادعاي من اين است كه چند سال در باب تحصيل علم و راه خدا قدم برداشتهام، وقتي ايشان ميخواست سوار شود، من واقعاً از اين شلوار دورنگي خجالت كشيدم ولي ايشان با كمال متانت آمد سوار شد سر آن چهار راهي كه ميخواست پياده شد، بدون اينكه حتي تقاضا كند من را برسانيد به محل، كه من بعد از اينكه رفت، مدتي ناراحت بودم كه چرا من نرساندم، من رفتم بعد اين قضيه كه پيش آمد فكر كردم، گفتم ببينيد ما توي شعرها زياد ميخوانيم كه:

او ز من دلقي ستاند رنگرنگ

من از او عمري ستانم جاودان

ما نميدانستيم معنايش را، اينها مراحلي است كه اگر بتواند آن تأثير معنوي را در «من» بگذارد پرارزش است وگرنه، من آنم كه او اين قدرت روحي را داشت كه در راه خدا و شهادت به شلوار دورنگ توجهي نداشت و برايش فرقي نميكرد، كافي نيست.

تمام اين مراحل براي اين است كه يك عده خاص به آن مرحلة كمالي خودشان برسند. ضمناً قبلاً هم عرض كردم، اينها به خاطر دين، به خاطر اسلام، به خاطر خود انسان از همه چيزشان گذشتند و ما اگر در جلساتمان، در سخنرانيمان و در بحثمان نتوانيم خودمان را به اين مسير انداخته باشيم در روز قيامت خجالت خواهيم كشيد كه آنها چه مرحلهاي دارند و ما چقدر عقبيم. البته مقدمات دارد، مقدمات علمي كه بايد تحصيل شود. به مناسبت بايد عرض كنم كه خانمها توجه داشته باشيد كه در اين شرايط خاص مملكت، اصولاً مطالب به طور دلخواه گفته نميشود و درس به آن شكل منظم پيش نميرود، همين معلم عقيدتي شما چندي قبل بود كه در تهران بود، صحبت اين بود كه من پيشنهاد كردم بعضي از بحثهاي عقيدتي را شروع كنيم، ايشان گفت: اصلاً اين مدت كه من به كارهاي اجرايي مشغول بودم آن مايههاي علمي كنده شده و دارد از من كنار ميرود، دارم ديوانه ميشوم، خيلي زحمت ميخواهد خودم را آماده كنم با مطالعات متفرق، گفتم خوب به هر حال وظيفهات است و بايد تلاش كني، گفت: نگران اين مساله هستم كه آيا اصلا رهاكردن مسائل اجرايي كه الان در حد ضرورت است، كار درستي است يا كار درستي نيست؟ خوب ببينيد وقتي استاد ميآيد سر كلاس درس، نگران است كه آيا شرعاً الان وظيفهاش آمدن به كلاس است و درس گفتن براي يك عده خواهر، يا نه، وظيفهاش رفتن و دادستان فلان شهرستان شدن است، اين را نبايد توقع داشت كه بيش از اين بتواند از نظر مطالب علمي، شما را اشباع كند.

مملكت شرايط خاصي دارد، منتها بايد اين را توجه كرد كه اگر بنا باشد شما رها كنيد، آن هم رها كند، بعد از پنج سال، دو سال، يك سال، وقتي كه انشاءالله مملكت تمام مشكلاتش را حل كرد تازه از نظر مسائل علمي، دچار مشكلات خواهيم شد. گويا در يك جلسه جاي ديگر اشاره كردم كه، يك خبرنگار خارجي يك روز از من اين سؤال را كرد كه: شما فكر نميكنيد الان كه تمام ارگانهاي مملكت را اشخاصي كه در حوزههاي علمي منشأ آثار بودهاند الان در اختيار گرفتهاند، اگر اينها به اين شكل ادامه پيدا كند و مشكلات سياسي يكجوري مشغولشان كند، يواشيواش حوزههاي علمي خالي ميشود؟ گفتم چرا. گفت: براي اين هيچ فكري كردهايد؟ گفتم اميدواريم كه بيفكر نباشيم ـمساله است، خانم نميشود توقع داشت حالا چون فلان درس آنطور كه من ميخواهم نيست، پس بايد رها كرد؛ نه، هميشه در تمام برنامههاي زندگيات، اين نصيحت را از بنده داشته باش، نگو يا صددرصد يا هيچ، بگو حالا كه صددرصد نميشود نودونه درصد، اگر نميشود نودوهشت درصد و تا يك درصد.

بايد با علاقه بيشتري كار كرد، فرصت خيلي كم است، اينجا خيلي فرق دارد با دبستان، دبيرستان و اينها كه غرض اين بود آخر سال يك نمرهاي بگيرند، يك مدركي داشته باشند. در حوزههاي علمي وضع اين جور نيست، كسي ميتواند بالا بيايد كه واقعاً پرمايه و باتقوا باشد. يك كمي، كم باشد بالا نميآيد. ممكن است بالا بيايد اما مثل زبد است، فأما الزبد فيذهب جفاء2،

باطل مثل كف است، خيلي كوتاهمدت، زودگذر، كمارزش، بيمحتوا، زرق و برق و سروصدا مثل ابر بهاري دارد به بالا ميآيد اما زودگذر و تمام شدني است. و اما ينفع الناس فيمكث في الارض، آن است كه مكث ميكند، درنگ ميكند، ماندني است.

پس توجه داشته باشيم اينها مسالهاي نبايد باشد، استاد يعني واسطة بين من و كتاب، نه اينكه آنچه در كتاب هست بايد استاد به من تلقين كند، تزريق كند، القاء كند، بفهماند، نه، البته اگر يك استادي آنطور پيدا شد كه فبها، اما اگر نشد نميتوان رها كرد. مسائلي هست كه بايد شما پيگيري كنيد، دنبال كنيد ـ من خوب يادم است، باور بفرماييد در اين حوزه گاهي ميشد كه انسان يك کتاب زير بغلش ميگذاشت و چندين روز ميگشت و يك نفر پيدا نميشد كه درس بدهد، يك نفر گاهي پيدا ميشد؛ نصف مطالب كه هيچ اصلا مطلب را درك نكرده بوده ما گاهي مجبور بوديم يك كلام از اين بپرسيم، يك كلام از او، مطلب را به اين صورت ميآموختيم. من يادم است وقتي يك هممباحثه پيدا كردم كه همان شرح امثله را با او مباحثه كنم، يك نامه خيلي خوشحالانه به پدرم نوشتم كه الحمدلله اين پيدا شده است. اينها مسائلي است لازم نيست حتماً همه مطالب كتاب را استاد بگويد. در سطوح بالا خانمهايي كه تحصيل كردهاند كه من گاهي سؤال كردم كه خيلي خوب عبارت ميخوانند و خيلي خوب مطالب را ميدانند، شما از آنها سؤال بنماييد، يك موقع اين است كه ما به عنوان يك وظيفه كاري را شروع كرديم. وظيفه هيچ استثنا نميخورد.

مساله تحصيل براي شما، الان وظيفه است. وقتي وظيفه است شما بايد جديت كنيد، وقتي يك مقدار از استاد گرفتي يك مقدار هم از اين و آن سؤال كردي مساله حل ميشود.

به هرحال اين مسالهاي است چون خانمها گله دارند از اينكه اساتيدشان آنطور كه ميخواهند منظم نيستند، اساتيد عوض ميشود، عرض كردم استاد ميگويد تا آن لحظهاي كه دارد درس ميدهد، شك دارد كه آيا وظيفه چيست؟ بنده هم الان كه خدمت شما آمدم، تا صبح كه حركت كردم، با اينكه وعده داده بودم، در اين ترديد بودم كه آيا وظيفه من رفتن به استان فارس است ـ چون يك برنامهاي بود در استان فارس ـ يا آمدن به اينجا، بنده كه با اين ترديد تا لحظهاي كه سوار ميشوم و ميآيم، گرفتار مسائلي هستم، شما ديگر نبايد توقع داشته باشيد كه اين عرايض امروز من براي شما يك مطلب جمعوجور شدة مطالعه كردهاي باشد.

مطلبي را بايد به خانمها بگويم كه گاهي يك مسائل روشنفكرانهاي ما ميشنويم كه در حوزه دارد اوج ميگيرد كه متأسفانه در مدرسه هم، در مكتب هم خواه ناخواه اثر ميگذارد. اين شكي ندارد، وقتي در حوزه پا بگيرد، در مكتب هم اثر ميگذارد، شما همانطور كه امام بارها فرموده اين حساب را بكنيد، ببينيد كي بود كه دلش به حال اسلام در اين اخير، بيش تر سوخته، دنبالش هم عمل و كار كرده؟ امام و روحانيت يا بنيصدر و امثال او؟ خوب ما اين مسائل را نميتوانيم مسامحه كنيم، نديده بگيريم، اما گاهي اوقات زياد ايراد ميكنند كه شما چرا ميدان ميدهيد، من از طرف خودم و از طرف اين رفقا و برادرهاي مسؤول، ميتوانم به جرأت قسم بخورم، قسم جلاله بخورم آن روزي كه به ما بگويند آقا! مسؤوليت نداريد، براي ما قطعاً جشن است، بدون هيچگونه حرفي كنار ميرويم، ولي چه بايد كرد؟ من به يك مناسبتي با يكي از مسؤولين درجه يك مملكتي اين مساله را صحبت كردم، گفتم من به چشم خودم ديدم كه در همين اوايل دوران دولت موقت، گاهي كه در نخستوزيري كار داشتم و ميرفتم آنجا احساس ميكردم، به محض اينكه من ميآيم، يك عده به تكاپو ميافتند، بعضي درها را ميبندند، تعجب ميكردم كه مساله چيست؟ بعد متوجه شدم كه در خيلي از اين اتاقها، خانمهاي كارمند و ماشيننويس به همان شكل كذايي سابق يعني حتي بدون روسري ميباشند، يادم است يك خانم وقتي ميآمد با وضع بسيار بدي سلام و عليك ميكرد، يك روز تلفن كرد، گفت فلاني! يك كاري اينجوري است و اين جوري، گفتم من الان دارم ميروم قم، باشد بعداً كه برگشتم. او با همان وضع خاصي كه داشت، گفت التماس دعا. من آمدم قم و در حرم مخصوصاً مشرف شدم، براي اينكه برخلاف واقع عمل نكرده باشم، يك مقدار دعا كردم كه خدايا! اين خانم را قانع كن يك روسري سرش بيندازد، برخوردش با مردها، متين باشد و روز بعد كه باز تلفن زد تعمداً گفتم، خانم من قم مشرّف شدم، و آن التماس دعاي شما ياد نرفت، اما اينجور دعا كردم، گفتم: خداوند به شما يك روسري بزرگ و هم لباسهايي كه از آن شكلي كه من ديدم خارج بشويد بدهد و از اين به بعد من در برخوردها شما را به آن شكل نبينم.

خوب ببينيد خواهر، وقتي من ميآيم در نخستوزيري يا جاي ديگر كشور جمهوري اسلامي، وقتي ميبينم وضع اينجور است، من چه وظيفهاي دارم؟ اين جوانهايي كه خودشان را به كشتن دادند، براي چه خودشان را به كشتن دادند؟ براي اين خودشان را به كشتن دادند كه آن خانم به همان شكل باز آنجا باشد؟ وقتي در جلسه توديع فلان سفير كه ميخواهد حركت كند، دختر خالة فلان كس كه فاميلياش را نميگويم، از مردها پذيرايي ميكند، بدون روسري، ما هيچ وظيفهاي نداريم؟ اگر ديديد ما ايستاديم يكدنده و ميگوييم بايستي اين مسير، طي شود، مساله اين است و الا ما خيلي خوب ميفهميم كه اگر يكخرده كوتاه بياييم خيلي خيلي وضع آرام خواهد بود، اما خدا ميداند چند تا از پاسدارهاي بعضي از مسؤولين ـ مرادم از مسؤولين همان اشخاص خاص استـ به ما مراجعه كردند و گفتند: آقا! اجازه بدهيد ما اينها را ترور كنيم.

اينها مسائلي است ما ميبينيم مرد جوانداده، زن جوانداده، مادر يكي از همين جوانها ـكه نام پسرش قاسم بود و شهيد شدـ گفت: به امام بگوييد قاسم كه مسالهاي نيست، من چهار تا پسر ديگر دارم، آرزويم اين است كه اينها همه شهيد شوند اما من در فروشگاه فلان جا ديگر نبينم، اين دخترها با قيافههاي كذايي بيايند. اين چيزي است كه در يك جايي كه اين جوان را ميخواستند دفن كنند، مادر اين جوان ميگفت. آن وقت شما ميگوييد كه ما ميتوانيم كوتاه بياييم؟ ما خيلي از مسائل را روشن ميبينيم كه اصلاً با هدف نميسازد با اين حركت نميسازد. اين مسالهاي است كه گاهي براي ما پيش ميآيد كه ما مجبوريم تذكر بدهيم... .3

پينوشتها

1. صحيفه امام، ج 15، ص 203.

2. رعد، 17.

3. يادمانه، شهيد آيتالله قدوسي، به قلم جمعي از دانشمندان، صص 254 تا 259.