نژادپرستي آن روي سكه نفوذ

زينب ابوذري

قرن نوزدهم ميلادي آغازگر افسانهاي بود که تا به امروز ادامه يافته است؛ افسانة غرب ناب، که برپايه آن اروپاييها به واسطه عقلانيت و هوش برتر خود بدون هيچ کمکي از سوي ملل شرقي، رشد و پيشرفت را آغاز کردند و به کمک پيشرفت ناگهانيِ! علوم اجتماعي در اين قرن، فرايند تصويرپردازي مجدد هويت غربي را سرعتي مضاعف دادند.

بنا بر روايتهاي مرسوم و متعارف تاريخ تمدن، همه چيز با يونان باستان آغاز ميشود و با انقلاب کشاورزي اروپا در سالهاي اوليه قرون وسطا ادامه مييابد و سپس با هدايت تجار ايتاليايي تا آستانة هزارة جديد پيش ميرود. اين داستان تا اواخر قرون وسطا و تا جايي که اروپا در رنسانس دوباره، انديشههاي ناب يوناني را احيا کرده و اين انديشهها را با انقلاب علميِ عصر روشنگري و ظهور دموکراسي پيوند زده و به سوي صنعتيشدن و در نهايت نظام نوين مبتني بر سرمايهداري پيش رفته است.

نکتة جالب اين است که  برخي متفکران غربي همواره تلاش کردهاند اثرپذيري غرب از ساير تمدنها را نفي کرده، فرايند توسعه را استفاده از ميراث کلاسيک غربي جلوه دهند. بهواقع بسياري از مورخان اروپايي کوشيدهاند تمدن سههزارسالة غربي را تنها با ريشة دوگانهاش به ياد آورند: تمدنهاي يوناني و روم باستان و مذاهب يهود و مسيحيت.

به ديگر سخن، تاريخنويسان اروپايي سعي در گسترش اين انديشه داشتهاند که «راه بيهمتاي توسعه» تنها در جهان غرب روي داده است  و برتري تکنولوژي و مادي دولتهاي غربي در عصر حاضر نشانگر نوعي برتري فرهنگي و اخلاقي  تمدن غربي درمقايسه با تمدنهاي ديگر است. اين نگرش نهتنها پيشينة عظيم و پرافتخار تمدنهاي شرقي را ناديده ميگيرد و تمام آن را کنار مينهد، بلکه تلاش ميکند تا نشان دهد که آنچه موجب برتري تکنولوژي، علمي و مادي  موجود در غرب است، مديون نژاد آنگلوساکسون با  همراهي هميشگي مسيحيت بوده است. اين نگاه به تاريخ تکخطي است که موجب متولدشدن نژادپرستي پنهان در ميانه عصر روشنگري ميشود. طبق  همين نژادپرستي پنهان است  که رسالت متمدنسازي امپريالي، به وظيفة اخلاقي تبديل ميشود و امپرياليست خود را موظف به وظيفة اخلاقي اصلاح ساير تمدنها ميبيند. در سالهاي پس از عصر روشنگري، بسياري از داروينيستهاي اجتماعي در اروپا و آمريکا بر اين باور بودهاند که نژاد آنگلوساکسون وظيفه دارد زمام امور جهان را در دست گيرد؛ چراکه نژادهاي پست و فرومايه محکوم به نابودي هستند و پيشرفت تمدن بشري  به دست آنها(آنگلوساکسونها) ادامه خواهد يافت. يکي از نمونههاي تفکر نژادپرستي رسوخ يافته در نظام امپرياليستي رايج را ميتوان در سخنان جوزف چمبرلين،متفکر غربي، يافت. او معتقد است:

«من به اين نژاد، که بزرگترين نژاد حاکمي است که جهان تاکنون به خود ديده است، به اين نژاد آنگلوساکسون واقعا راسخ، سربلند، داراي اعتماد به نفس و بااراده، نژادي که نه شرايط آبوهوايي و نه تغيير و تحول هيچ کدام نميتواند  آن را از پاي درآورد، نژادي که بدونشک  قدرت غالب آيندة تاريخ و تمدن جهاني خواهد بود ايمان دارم.»1

آنچه گذشت، خلاصة ناچيزي از پشت پردة تاريخ تلاش فرهنگي امروز غرب امپريالي  براي باوراندن حقارت و ناتواني ملتهاي ديگر بخصوص ملتهاي شرقي در پيشبرد فرهنگ و تمدن بشري است.

گفتمان امپرياليسم پس از اينکه از طريق بازيابي هويت اروپايي شکل گرفت و رسالت متمدنسازي ملل ديگر را بنا به وظيفهاي اخلاقي! بر عهده گرفت، به سرعت تلاش خود را در دو سو گسترش داد: اولا سعي در ايجاد تحول فرهنگي در ملتهاي شرقي داشت  و ثانياً  بر تحديد نفوذ خود پاي ميفشرد.

تحول فرهنگي به‌‌واقع همان تجسم ماهيت نژادپرستي پنهان بود  که بر اساس آن، هويت و فرهنگ و گروه هدف، نابود و فرهنگ برتر کشور امپرياليست جايگزين آن ميشد؛ چراکه با نابودي عامل تهديد هويت شرقي، شرق در راستاي شبيهسازي با غرب تغيير مييافت و غرب احساس برتري ميکرد. از طرفي نيز با تحديد نفوذ، سعي در عقب نگهداشتن سطح تفکر فرهنگي و اقتصادي ملتهاي هدف داشت؛ چراکه همواره بايد سطح برتري  بين غرب و شرق وجود داشته باشد تا شرق نميتواند اقتصاد غربي را به چالش بکشد. بهواقع اين مسير ميبايست بهگونهاي پيموده ميشد که انسان شرقي به صورت مداوم به اين باور برسد که بايد براي پيشرفت، به فرهنگ غربي تمسک جويد و براي اين کار فقط ميتواند از يک غربي کمک بگيرد. همچنين پيشرفتهاي اقتصادي و سياسي تنها با کمک و به دست نژاد آنگلوساکسون و بريتانيايي محقق ميشود.

سينما؛ ابزار تحديد نفوذ

اين رويه همچنان ادامه دارد . تلاش براي قبولاندن اين که «تنها يک آمريکايي ميتواند»، با ظهور سينما آسان تر شد. سينما بهعنوان بزرگترين ابزار استيلاي فرهنگي در قرن جديد به گونهاي گسترده به خدمت کشورهاي امپرياليست درآمد تا به ديگر ملتها بخصوص شرقي بقبولاند که راه توسعه، تنها به دست قهرمانان آنگلوساکسون هموار ميشود. تاريخ خودساختة اروپايي از جهان به عنوان واقعيتهاي قطعي به روي پردههاي سينما آمد. يونان و روم باستان تصويرشده در بسياري از فيلمهاي سينمايي، القاکنندة اين مفهوم بودهاند که فرهنگ و علم و جنگاوري و شجاعت و انسانيت، تنها در آنجا يافت ميشده و بزرگترين قهرمانها و منجيان انساني يونانيان و روميان بودهاند. نقطه مشترک بسياري از فيلمها از تروي و اسکندر و گلادياتور، تا فيلمهايي همچون 300 و نبرد تايتانها ... تاکيد بر وضعيت فرهنگي مطلوب يونان و روم باستان در مقايسه با ساير ملل است. همچنين در اکثر آثار اينچنيني هاليوود، قهرمانان اصيل يونان و  روم باستان هستند که کارهاي شگفتانگيز کرده، افزون بر حفظ انسانيت و ايثار، دشمنان را به خاک مينشانند. از سويي، ساخت آثاري همچون آگورا که به وضعيت علمي يونان پيش از مسيحيت ميپردازد، نشان از تاکيد گردانندگانهاليوود بر اين نکته دارد که علم نيز توسط آنها پا گرفته و پيشرفت کرده است. در اين فيلم، فضايي از جلسات درس فلسفي و علمي پيش از مسيحيت را ميبينيم که سرشار از حرکت روبه جلو و روشنفکري و خلاقيت و نگرش باز است؛ و بردگان آنها که تفوق در علم و فلسفه ندارند اشخاصي با رنگ پوست سبزه و با المانهاي انسانهاي شرقياند. به نوعي در اين فيلم، بيان ميشود انسان شرقي تنها در حد بردة آنگلوساکسون متمدن قدرت پيشرفت دارد. اين نگاه به همين شکل در هاليوود پيش ميرود و حتي انسان غربي قرون وسطايي را برتر از دانشمندان شرقي ميشمارد . فيلم طبيب که يکي از جديدترين ساختههاي  هاليوود است، به شرح بخشي از زندگي ابوعلي سينا و يکي از شاگردان انگليسيتبار مسيحياش ميپردازد. در اين فيلم، يک جوان علاقهمند و مستعد در پزشکي براي فراگيري علم پزشکي به ايران آمده تا نزد ابنسينا طب بياموزد . آنچه اما جالب مينمايد اين است که در نهايت، اين جوان مسيحي است که ميتواند بيماري صعبالعلاجي را که ابوعليسيناي نابغه در درمان آن درمانده شده، بهبود بخشد و يکي از دشوارترين جراحيهاي پزشکي را در حاليکه ابنسينا بهعنوان دستيار کنارش ايستاده انجام دهد. بله! اين فيلم نيز درصدد نشاندادن اين مفهوم است که تنها يک آنگلوساکسون است که ميتواند به برترين علوم دست يابد و دشوارترين آزمايشها را به انجام رساند. تاريخ هاليوود سرشار از فيلمها، مستندها و انيميشنهايي است که نشان ميدهد هيچ ملت و فرهنگي نتوانسته است انسان را به جايي که اکنون قرار دارد برساند؛ بلکه اين تاريخ يکخطي نژاد آمريکايي بوده که يکتنه بار فرهنگ و تمدن و نجات بشريت را به دوش کشيده است. فيلمهايي نيز که جهان معاصر را در هاليوود نشان ميدهند، همچنان بر همين مفهوم تاکيد دارند. جداي از فيلمهايي که به زندگي و آثار دانشمندان معاصر ميپردازند و علم را منحصر در دست انسان غربي ميدانند، فيلمهايي وجود دارند که به مساله نجات انسانها توسط همين نژاد برتر ميپردازند. فيلمهاي قهرماني و ابرقهرماني و آخرالزماني از اينگونه‌‌اند. دهههاست که آثاري همچون جيمز باند و ماموريت غيرممکن به مردمي از سراسر جهان که مخاطب سينماي آمريکا هستند تلقين ميکنند، قهرمانهايي که قادرند امنيت جهان را تامين کنند و از آنها در برابر تروريستها و کشورهاي سلطهطلب که در بسياري از موارد، مسلمانان و روسها و چينيها هستند، محافظت کنند، آمريکايياند. در سري فيلمهاي ماموريت غيرممکن که از سال 2002 تا کنون مهمان پردههاي سينما بودهاند، يک قهرمان آمريکايي وجود دارد که ميتواند تمام ماموريتهاي غيرممکن را به آساني انجام دهد. تام کروز، بازيگر و قهرمان ثابت اين سري فيلمها، يک نماد به وضوح آمريکايي است، يک قهرمان بيچونوچرا که با همراهي دوستان آمريکايياش امنيت را در سرتاسر جهان تامين ميکنند؛ زيرا تنها آنها هستند که ميتوانند. همين رويه در فيلمهاي ابرقهرماني نيز جاري است. سوپرمن، بتمن، اسپايدرمن، پليسآهني و کاپيتان آمريکايي(اين يکي بهوضوح آمريکايي آمريکايي است)سفيدپوست و بريتانياييتبار و آنگولاساکسون هستند، و مردم را دربرابر خطرات زميني و فرازميني محافظت ميکنند . در واقع فقط آنها ميتوانند.

در آثار آخرالزماني و پايان تاريخي هاليوود نيز کسي که ميتواند نسل بشر را از انقراض نجات دهد، يک غربيِ بهوضوح آمريکايي است؛ آثار مشهوري همچون 2012 که در آن يک راننده تاکسي آمريکايي ميتواند از نابودي زمين جان سالم به در برد و تعدادي از مردم و نسل انسان را از نابودي نجات دهد . همچنين آثاري چون ارباب حلقهها، هريپاتر  و بلاک باسترهايي از اين دست نيز درصدد رونمايي از توان زوالناپذير آنگولاساکسونها در نجات بشر هستند. اين روال در ساير آثار اينچنيني هاليوود ادامه دارد. سينما همواره به مخاطب شرقياش يادآوري ميکند که او نميتواند، و اين مسالهاي جبري است و راهي براي گريز از اين سرنوشت محتوم وجود ندارد؛ چراکه طبق آموزههاي سينما ملل شرقي تنها ميتوانند در راه استبداد و يا طفيلي بودن گام بردارند و توان پيشرفت در راه توسعه بر آنها بسته است و اين، در نژاد آنها وجود دارد. همچنين سينما هرگز اجازه نميدهد انسان شرقي فراموش کند که براي رسيدن به پيشرفت و نجات بايد دنبالهرو يک قهرمان غربي باشد؛ چراکه فقط او توانايي اختراع و حل مسائل علمي، توانايي بروز رفتارهاي انساني، توانايي نجات انسان از دست بربرها  و ...را دارد. سينما از بدو جهانيشدنش رسالت مهمي در تمدنسازي و تحول فرهنگي ملتها ايفا کرده است. امپرياليسم با تحديد نفوذ فرهنگي خود توسط سينما اين باور را در بسياري از فرهنگها و ملتهاي شرقي القا کرده است که گرچه هرگز نميتوانند به پاي نژاد برتر غربي برسند اما ميتوانند با پيروي از آنها، از گذشتة ناميمون خود جدا شوند و در مسير توسعه قرار گيرند. نقطة سقوط تمدنهاي بزرگ آنجايي آغاز ميشود که انسان شرقي جادوي سينما را حقيقت پندارد و باور کند که نميتواند.

 

پينوشت:

1. جان.ام هابسون، ريشههاي شرقيِ تمدن غربي.