مباني معرفتي و ديني در استحكام ساخت دروني نظام

متن حاضر برگرفته از سخنراني حجتالاسلام دکتر  مجتبي مصباح در همايش سراسري «بيداري دانشجويي و استحکام ساخت دروني نظام» است که از سوي جامعه اسلامي دانشجويان در بيست و دوم بهمن ماه سال 1392 در يزد برگزار شده است.

مباني معرفتي و ديني در استحکام ساخت دروني نظام

  تعاريف  

در اين بحث، فرض بر اين است که نظام ما ساختاري نيازمند استحکام دارد و براي استحکام آن، بايد نگاه دروني داشت. ميخواهيم ببينيم اين ادعا بر چه مبانياي استوار است. روشن است که در اين بحث، مقصودمان از نظام، نظام جمهوري اسلامي است که بر پاية اجراي اسلام با اتکاي به مردم و با رهبري ولايت‌‌فقيه تعريف شده است. مقصود ما از ساخت دروني نظام، همه ساختارهاي اين نظام در حوزههاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي، نظامي و حتي ساختارهاي انساني است. براي مثال، ساختار سياسي نظام ما شامل مجموعة قواي حاکمه ميشود، اعم از قوه مجريه، قوه مقننه و قوه قضائيه؛ ساختار اجتماعي نيز شامل همه نهادهاي مردمي، اقوام و مذاهب مختلف ميشود؛ ساختار فرهنگي هم شامل همه نهادهايي ميشود که متکفل کارهاي فرهنگي هستند، مثل آموزش و پرورش، آموزش عالي، حوزههاي علميه و نهادهاي دولتي و غيردولتي فرهنگي؛ ساختار اقتصادي شامل نهادهاي تجاري، بانکها و بازار؛ و ساختار انساني هم شامل عموم مردم ميشود و هم شامل خواص جامعه، نخبگان و متخصصان. وقتي صحبت از استحکام ساخت دروني نظام ميکنيم، گاهي معنايش اين است که ساختارهاي موجود را تقويت کنيم و گاه بدين معناست که ساختارهاي موجود را توسعه دهيم و اگر کمبودي وجود دارد ساختارهاي جديد ايجاد کنيم و چنانچه در آنها ضعفي وجود دارد، آنها را تقويت کنيم و درنهايت، ضريب امنيت و حفاظت از نظام را افزايش دهيم.

پيشفرضهاي اهميت بحث

اهميت اين بحث نيز پيشفرضهايي دارد: اولاً، خود وجود نظام، و حفظ آن از نظر ما امر مهمي است. اينکه امام راحل(ره) فرمودند حفظ نظام از اوجب واجبات است، بدين علت است که همه فعاليتهاي فردي و اجتماعي در قالب اين نظام ميتواند به اهداف خودش برسد و آن اهداف عالي اسلام فقط به وسيله فعاليتهاي فردي به سرانجام نميرسد، بلکه اين نظام است که پشتوانة رسيدن اسلام به آن اهداف بلند است. پيشفرض ديگر اهميت بحث مورداشاره اين است که اين نظام وابسته به مباني و ساختارهايي است که اگر بخواهد حفظ شود، بايد آنها حفظ شوند. نکته ديگر اين است که اين ساختارها و اين مباني که پشتوانة وجود نظام هستند مورد تهديد واقع ميشوند و عوامل تهديدکنندهاي وجود دارد که ممکن است اينها را متزلزل کند؛ اعم از عوامل دروني و عوامل بيروني.

يکي از عوامل دروني که ممکن است تهديدکننده نظام ما با جميع ساختارهايش باشد، ضعف ما در شناخت خود نظام و مباني آن است که عمده بحث ما در اينجا معطوف به همين بخش ميشود. اگر شناخت ما درباره مباني نظام ضعيف باشد يا از آن مبانياي که اين نظام براساس آن استوار شده غافل شويم، ممکن است به انحراف برويم و به اهدافي که از آغاز براي اين نظام ترسيم شده بوده، نرسيم. براي اين منظور، شناخت عمومي هم لازم است، يعني کافي نيست که برخي در جامعه ما حواسشان به اين مباني باشد؛ چون نظام ما متکي به مردم است و يک پايه جمهوري اسلامي، مردم هستند. پس صرف اينکه افرادي خاص، يا رهبري جامعه حواسشان باشد که آن مباني نظام ما چه چيزهايي هستند، کافي نيست که ما به آن اهداف برسيم؛ بايستي با روشنگري، عموم مردم را متوجه کرد؛ بسياري از خواص هم احتياج دارند که هم متوجه شوند و هم اگر ضعف بينشي دارند آن را اصلاح کنند. يکي از عوامل ديگر دروني که ممکن است نظام ما را تهديد کند، ضعف بصيرت است. گاهي مباني را بهخوبي ميدانيم، ولي مصاديق را درست تشخيص نميدهيم؛ موقعيت خودمان را اشتباه ميگيريم و نميفهميم در چه شرايطي هستيم و اکنون وظيفه عملي ما چيست. اين هم از تهديدهاي دروني است. ضعفهاي اخلاقي نيز تهديدکنندة نظام ماست؛ راحتطلبي، دنيازدگي، فردگرايي، احساس حقارت، و تنبلي، اگر در جامعه رشد بکند ميتواند نظام را فروپاشي کند.

عوامل تهديدکننده بيروني هم شامل تهديدهاي سخت و تهديدهاي نرم ميشود. تهديدهاي سخت، مثل تهاجم نظامي، و تحريم اقتصادي، و تهديدهاي نرم مانند تهاجم فرهنگي، فريب، و ايجاد شبهه.

پيشفرض مهم ديگر براي اين بحث، اين است که نظام ما اگر وابسته به بيرون باشد، دچار فروپاشي و اضمحلال ميشود؛ يعني ما براي استحکام نظام خودمان بايد نگاه دروني داشته باشيم. نگاه به بيرون موجب استحکام نظام نميشود، بلکه موجب از بين رفتن و فروپاشي آن ميشود. اين همان چيزي است که با عنوان اصل استقلال، در شعارهايمان ميشناسيم. اين از شعارهاي اوليه انقلاب بوده و بر آن تأکيد ميشود.

راه استحکام ساخت دروني نظام

پس، براي اينکه اين ساخت دروني نظام را مستحکم و تقويت کنيم، توسعه دهيم، ضريب امنيتش را افزايش دهيم و از آن حفاظت کنيم، اولاً بايد مباني فکري، عقيدتي و ارزشي اين نظام را در سطح عموم مردم تقويت کنيم و عمق ببخشيم. هر چقدر که آن مباني فکري در ذهن ما عميقتر شود، آثار آن در عمل بيشتر ظاهر ميشود. ثانياً، بايد به ساختارهايي از نظام که دچار ضعف هستند بيشتر توجه شود، بخصوص آنهايي که مورد تهديد دشمن قرار ميگيرند و آسيبپذيريشان در مقابل تهاجم دشمن بيشتر است. به نظر ميرسد دشمن از هيچ يک از اين ساختارها غافل نيست و براي همه اينها هم برنامه دارد. براي ساختار سياسي مهمترين چيزي که دشمن هدف ميگيرد، رأس نظام و ولايتفقيه است، با ايجاد شبهه و ترديد؛ در ساختار نظامي به دنبال اين است که به بهانههاي مختلف توان دفاعي ما را کاهش دهد؛ در ساختار علمي به دنبال اين است که جلوي پيشرفتهاي علمي ما را بگيرد؛ در ساختار فرهنگي دنبال اين است که فرهنگ خودي را از ما بگيرد و فرهنگ بيگانه را بر ما تحميل کند.

در مقابل اين ضعفهايي که ممکن است در ساختارها پيدا شود، ما بايد راهبرد مشخصي داشته باشيم. يک اصل راهبردي حاکم بر همه اين موارد ميتواند اصل استقلال باشد؛ يعني ما براي حفاظت از همه اين ساختارها و مقابله با همه اين تهديدها بايد نگاه دروني داشته باشيم و به عناصر خودي تکيه کنيم و به بيرون اتکا نداشته باشيم. اين ادعاي ماست. اما چرا براي حفاظت از نظام، نبايد نگاه بيروني داشته باشيم؟ چه اشکالي دارد که ما براي تقويت نظام خودمان سراغ ديگران هم برويم و با آنها هم دست دوستي بدهيم؟ تا کي بايد با دنيا قهر باشيم؟ چه سودي از اين قضيه ميبريم؟ مگر در تنهايي و انزوا ميشود به جايي رسيد؟

مباني ديني 

کسي را فرض کنيد که اعتقادي به دين، و مباني اسلام ندارد؛ چنين کسي درباره همين موضوع، چه نگاهي دارد؟ اگر زندگي همين چند روز دنياست، اگر فراتر از ماده خبري نيست، اگر خدا و پيغمبري در کار نيست، اگر هدف زندگي، بيش از خوردن و خوابيدن و تمتعات دنيوي نيست، يکجور تصميم ميگيريم؛ و اگر آن مباني اعتقادي را به آن اضافه کنيم ممکن است به گونهاي ديگر تصميم بگيريم. کسي که هدفش اين است که شکمش بيشتر پر شود، به دنبال راههاي مختلفي ميگردد تا به همين هدف برسد؛ براي او مهم نيست که شکمش چگونه، به وسيله چه کسي و به چه قيمتي پر شود؛ پس طبعاً با هر چيزي که بهتر و خوشمزهتر است آن را پر ميکند. وقتي نگاه حيواني به زندگي داشته باشيم اينطور تصميم ميگيريم. يک گوسفند علف ميخواهد؛ کاري ندارد که چه کسي به او علف ميدهد؛ هر کسي علف تازهتر و خوشمزهتري داد از او قبول ميکند؛ سؤال نميکند که علف را از کجا آوردهاي؛ نميپرسد مقصود شما از اين کار چيست؛ آيا ميخواهي سرَم را ببري؟ علفش را ميخورد و اصلاً به اين چيزها فکر نميکند. اگر انساني هم مثل گوسفند باشد، همين جور است؛ کاري ندارد که غذا از کجا ميآيد، چه کسي به او ميدهد و علت غذادادن چيست. تمتعات دنيوي منتهاي ديد اوست، چون فراتر از آن را قبول ندارد.

البته گاهي چيزهايي را ميدانيم، ولي از آن غافليم. براي همين است که به تعميق مباني معرفتي احتياج داريم؛ براي اين که گاهي آن قدر اين باور ضعيف است که در مقام عمل هيچ نمودي ندارد و گويا هيچ باوري نداريم. اينها کافي نيست. باور بايد آن قدر عميق باشد که خودش را در عمل نشان دهد. باور توحيدي آثار عملي دارد؛ يعني اگر کسي واقعاً موحّد باشد، فراتر از زندگي مادي را قبول داشته و به زندگي جاودانه معتقد باشد، براي روح اصالتي قائل باشد، فقط خدا را خدا بداند، نميتواند مثل يک گوسفند زندگي کند و نميتوانند از او سواري بگيرند. درصورتي ميتوان از يک انسان سواري گرفت که خودش باور کند که حيوان است و حاضر باشد سرش را جلوي هر کس و ناکسي خم کند. براساس ديدگاه توحيدي و خدامحوري، اعتقاد به غيب پيش ميآيد؛ ديد انسان فراتر از ماده و فراتر از زندگي چندروزه دنيا ميرود؛ در ديدگاه توحيدي کل زندگي دنياي ما يک دوره جنيني است و مقدمهاي براي زندگي به شمار ميآيد. زندگي دنيا اصلاً اسمش زندگي نيست «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»1 زندگي آخرت زندگي است اگر مردم ميفهميدند. بچهاي که به دنيا ميآيد نميگويند مُرد! ميگويند تازه متولد شد. قبلش را که اصلاً زندگي حساب نميکنند. آن را مقدمهاي حساب ميکنند براي اينکه بتواند زندگي کند. اين چند سالي که در اين دنيا هستيم، در واقع  شرايط زندگي خودمان را، که پس از مرگ است، تعيين ميکنيم. با اين حساب، چگونه هدف ميتواند اين باشد که اينجا چگونه تمتعاتمان را بيشتر کنيم؟ مثل اين است که يک جنين به دنبال اين باشد که چگونه مثلاً خون بيشتري بخورد يا حرکات بيشتري در شکم مادر داشته باشد و بعدش هم بميرد و مرده به دنيا بيايد. اگر اين اعتقاد باورمان باشد، در عمل با کساني که معاد را باور ندارند فرق خواهيم داشت. کسي که اعتقاد واقعي به معاد دارد از مرگ نميترسد، کسي روحيه صبر، مقاومت و شهادتطلبي دارد که به زندگي آخرت باور داشته باشد. شما وقتي ميخواهيد به مسافرتي برويد در طول سفر ممکن است با سختيهايي مواجه باشيد و امکانات کم باشد، اما چون  ميدانيد که اينجا مقصد نيست تحمل ميکنيد. کسي بيتابي ميکند که فکر ميکند در سفر بايد بماند. اين ايمان است که دنبالش تقوا و توکل بر خدا ميآيد. کسي که خدا و ماوراي طبيعت را قبول ندارد، چگونه ميتواند به امدادهاي غيبي تکيه کند؟ امدادهاي غيبي يعني چه؟ اينها براي منبر خوب است. مگر مملکتداري شوخي است؟ مگر مسخره است که ميخواهيد با خطابه و منبر مساله را حل کنيد؟ اينکه توکل بر خدا کنيد تا مشکلات حل شود، براي جلسات شوخي است. وقتي ميخواهي وارد صحنه عمل شوي، مرد اقتصاد و سياست شوي، جامعه را مديريت کني، از اين حرفهاي خرافي نزن! امدادهاي غيبي کدام است؟ امداد ميخواهي، امداد خارجي! کسي ديگر نيست که کمک کند. اگر کسي از اين صحبتها بکند، اينها را گمراهي و اغفال مردم ميدانند. اما مبناي ديني ما اين نيست؛ قرآن شوخي نميکند؛ قرآن فقط براي خطابه و منبر نيست؛ در آن معارف است. قرآن ميفرمايد: «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلىَ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»2 کسي که تقوا داشته باشد خدا نميگذارد در بنبست گير کند؛ راه برونرفت از مشکلات، تقوا و گوشدادن به دستورات خداست. تويي که دستور خدا را رها ميکني، فکر ميکني عقلت بيشتر از خدا ميرسد. اگر خلاف دستور خدا عمل ميکني تا به موفقيت برسي، بدان که در بنبستها گرفتار خواهي شد. راه برونرفت از مشکلات، پيروي از دستورات الهي است. خدا که براي خودش دستور نداده؛ عقلش هم قطعاً بيشتر از تو ميرسد.

يکي از لوازم نگاه توحيدي، نترسيدن از غيرخداست. کسي که قبول داشته باشد منبع همه قدرتها خداي متعال است، وقتي خدا گفت جلوي کسي بايست، نميترسد. صلحش از روي ترس نيست؛ موقع جنگ هم هراس ندارد: «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَ قَالُواْ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيل»3 مؤمنين چنان هستند که وقتي به آنها ميگويند همه دنيا عليه شما جمع شدهاند؛ از مردم بترسيد؛ از قدرتهاي خارجي بترسيد؛ ايمانشان افزايش پيدا ميکند؛ نهتنها نميترسند، بلکه اتکايشان به خدا بيشتر هم ميشود؛ بيشتر به خدا پناه ميآورند؛ ميگويند خدا براي ما بس است؛ هيچ چيز ديگر لازم نيست؛ نه اينکه بايد با قدرتهاي خارجي ساخت. اينها ريشهاش شرک است و شرک ريشة همه بدبختي‌هاست.

يکي ديگر از مباني ديني، دشمن شمردنِ دشمن و اعتقاد به دشمنيِ دشمن است، يعني قبول داشته باشيم که دشمن واقعاً دشمن است. کسي که ميگويد دشمني هيچ کسي پايدار نيست و همه دشمنها هم يک روزي ميتوانند دوست بشوند، سخنش مخالف نص قرآن است. قرآن ميفرمايد: «إنّ الشيطان لکم عدوّ فاتخذوه عدوّا»4 شيطان دشمن شماست؛ او را دشمن بگيريد. او دست از دشمني با شما برنميدارد. اگر گمان کنيد او دشمن شما نيست، فريب ميخوريد. کسي که دشمن را دشمن نميداند، به او تکيه ميکند، از او کمک هم ميگيرد.

يکي ديگر از مباني ديني که به اين بحث مربوط ميشود آمادگي براي مبارزه با دشمن و ترساندن اوست. «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ ءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ»5 همه قوا و امکانات خودتان را آماده کنيد؛ زيرا با آمادگي خودتان دشمن را ميترسانيد و نميگذاريد که او به شما حمله کند. قدرت دفاعي خودتان را بالا ببريد؛ چه دشمن آشکار و چه دشمن پنهان. خيلي از دشمنها هستند که الآن شما نميدانيد و آنها را نميشناسيد و نميدانيد که دشمن شما هستند؛ پشت صحنهاند؛ بعداً دشمنيشان آشکار ميشود؛ هم از کفار و هم از منافقين. وقتي قدرت دفاعيتان بالا رفت، آنها هم ميترسند و عقبنشيني ميکنند. راه محفوظ ماندن شما اين است که قدرت دفاعي خودتان را بالا ببريد، نه اينکه از دشمن کمک بگيريد.

مبناي ديگر، عدم اعتماد به بيگانه است: «أمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُواْ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُواْ مِنكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَة»6 آيا گمان کرديد خدا رهايتان ميکند و خدا نميشناسد کساني از شما را که تصميم گرفتند جهاد کنند و کسي غير از خدا و رسول خدا و مؤمنين را محرم اسرار نگيرند؟ خدا رها نميکند و آزمايش ميکند تا اينها معلوم بشوند. «وليجه» به کسي ميگويند که او را محرم اسرار ميشمارند و به او اعتماد ميکنند.

مبناي ديگر، عدم مودّت با کفار و نپذيرفتن ولايت آنهاست: «لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُواْ ءَابَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتهُمْ أُوْلَئكَ كَتَبَ فىِ قُلُوبِهِمُ الْايمَانَ وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ أُوْلَئكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُون»7 هرگز پيدا نخواهيد کرد قومي را که به خدا و معاد ايمان داشته باشند، اما با دشمنان خدا و رسول دوست باشند. اين دو تا با هم جمع نميشود. کسي که با دشمن خدا دوستي ميکند، به خدا و معاد اعتقاد ندارد؛ ايمانش مشکل دارد. آن دشمن حتي اگر پدران، فرزندان، برادران يا اقوامشان هم باشند با آنها دوستي نميکنند. ملاک بيگانگي در اسلام، کفر است. غير مؤمن بيگانه است و نميشود با او پيوند دوستي داشت. «أُوْلَئكَ حِزْبُ اللَّهِ» کسي که ادعاي حزباللهي ميکند، نشانهاش اين است. در آيه ديگر ميفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَ النَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ مَن يَتَوَلهَّم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنهْمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِين»8 «وليّ» در اين آيه به معناي دوست است. اي مؤمنين! از يهود و نصارا دوست نگيريد. خود يهود و نصارا اينها دوست هم هستند؛ شما با آنها دوستي نکنيد؛ کسي که با اينها دوستي کند، او هم جزء آنها است و او را مؤمن حساب نکنيد. در ادامه ميفرمايد: «فَتَرَى الَّذِينَ فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نخْشى أَن تُصِيبَنَا دَائرَة»9 آنهايي که دلشان مريض است به سوي اينها ميروند؛ افتخار ميکنند که رفتوآمدمان با خارجيها زياد شده و با کفار رابطهمان خوب شده است. اين چه ملاک و مدال افتخاري است؟ آنهايي که مرض دارند به طرف اينها ميروند. چرا؟ توجيهشان چيست؟ چرا ميگويند بايد سراغ اينها رفت؟ «يَقُولُونَ نخْشى أَن تُصِيبَنَا دَائرَة» ميگويند: اگر با اينها ارتباط نداشته باشيم ممکن است مشکلي به ما برسد و دچار سختي و گرفتاري شويم. مگر ميشود در دنياي امروز با همه قهر بود؟ مگر ميشود با ديگران روابط نداشت؟ اگر روابطمان ضعيف شود، مشکل پيدا ميکنيم؛ مشکلات و بدبختيهاي ما براي همين تحريمهاست. «يَا أيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ الَّذِينَ اتَّخَذُواْ دِينَكُمْ هُزُوًا وَ لَعِبًا مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِين»10 همين يهود و نصارا، اين اهل کتاب و کفار را که دينتان را مسخره و به شما توهين ميکنند، دوست خودتان نگيريد. «يَا أيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُواْ بِمَا جَاءَكُم مِّنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُواْ بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فىِ سَبِيلىِ وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتىِ تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ  وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُواْ لَكُمْ أَعْدَاءً وَ يَبْسُطُواْ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُم وَ أَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَ وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُون» با اينها دوستي نکنيد و ابراز مودت به اينها نکنيد. اگر اينها به شما دست پيدا کنند و بر شما غالب شوند، ميدانيد چه بلايي سرتان ميآورند؟ اينها دشمن شما هستند. دستشان را به سوي شما دراز ميکنند؛ زبانشان را عليه شما به کار ميگيرند. مگر الآن نميکنند. همين الآن دارند تهديد ميکنند. اگر احساس کنند شما يک قدم عقب نشستيد، ده قدم جلو ميآيند؛ توقعاتشان بالا ميرود.

البته ارتباط غير از مودت و وابستگي است. در زمان خود پيامبر اکرم ـ صليالله عليه و آله و سلّم ـ هم مسلمانان با يهوديها و نصرانيها ارتباط داشتند. اما شما يک وقت با کسي معامله ميکنيد؛ در معامله نگاه ميکنيد چه ميدهيد و چه ميگيريد و به هيچ چيز ديگر هم کاري نداريد؛ معامله در سطح هم است. اين مطلب را خود مقام معظم رهبري زيباتر از همه تبيين کردهاند. مراجعه کنيد به بحثهايي که ايشان درباره مذاکره داشتند. وقتي شما ميخواهيد با کسي معامله کنيد، مثلا کالايي ميدهيد و پولش را ميگيريد يا برعکس. اما وقتي ميگويند به شرطي اين کار را ميکنيم که چيزهاي ديگري را بدهيد که مربوط به اصول يا عزت شماست. اين قابل پذيرش نيست. البته اگر تحريمها را همين طور بردارند، هيچ کسي مخالف نيست؛ نميگوييم ما اصلاً نميخواهيم با شما معامله داشته باشيم. چه کسي چنين حرفي زده است؟ چه کسي گفته نميخواهيم هيچ ارتباط اقتصادي با کفار داشته باشيم؟ ميگويند به شرطي حاضريم ارتباط اقتصادي داشته باشيم که حقوق بشري که ما ميگوييم، آزاديهايي که ما ميخواهيم، سلطه فرهنگي و اقتصادي که ما دنبالش هستيم و ... را بپذيريد. پس معامله همسطح نيست. بله! کشورهايي حاضرند معامله معقول و برابر انجام دهند؛ ما با آن مخالف نيستيم؛ اين سلطه کفار بر مسلمانان و مودت نسبت به آنها نيست.

کفر به طاغوت، جزء مباني معرفتي و ديني ماست: «فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى‏ لَا انفِصَامَ لَهَا» اگر ميخواهيد دستگيرة محکمي پيدا کنيد که پاره نشود، اول بايد کفر به طاغوت داشته باشيد و بعد ايمان به خدا. بايد از آن طرف ببريد. نميشود به هر دو دست آويخت.

مبناي ديگر، پذيرش ولايت الهي است: «وَ مَن يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَلِبُون»11

مباني نگاه به بيرون

حال، آنها که ميگويند بايد نگاه به بيرون داشت، آيا واقعاً اينها را قبول ندارند؟ مبناي آنها چيست؟ در مقابل مبناي توحيدي، يک نوع شرک وجود دارد. البته شرک مراتبي دارد. شرک خفي موجب نميشود که فرد ظاهراً از دايره مسلمين بيرون رود و مرتد شود، اما اعمالش مثل اعمال مشرک است. نميخواهيم ديگران را سرزنش کنيم؛ ميخواهيم ببينيم کار غلط چيست که خودمان مرتکب نشويم و البته به ديگران هم توصيه کنيم.

نشانههاي شرک، يکي انسانمحوري(اومانيسم) است. ارزشهايي که امروزه در دنيا مطرح است، مثل آزادي، دمکراسي، و حقوق بشر غربي، مبتني بر انسان محوري است. لذا از نظر آنها کسي جز خود انسان نميتواند آزادي را محدود کند؛ هر چه مردم بگويند ارزشمند ميشود، و ملاکي براي حق و باطل فراتر از آن وجود ندارد. اما اين ارزشها در مبناي توحيدي چارچوب دارد؛ آزادي در چارچوب قانون الهي، مردمسالاري ديني، حقوق بشر در سايه حقالله.

نگاه انسانمحورانه اين ارزشها را توليد ميکند که انسان ديگر چارچوبي براي تصميمگيري و فعاليتهاي خودش قائل نيست؛ ميخواهد آزاد باشد و هر کار دلش خواست بکند. شما ميگوييد با بيگانه رابطه نداشته باش؛ به خدا اعتماد بکن. ميگويد آزاد هستم و دلم ميخواهد راحتتر زندگي کنم؛ به دين چه ارتباطي دارد؟ بايد ببينيم مردم امروز چه ميخواهند؛ همان را مبناي سياستهاي خود قرار دهيم؛ چه سياست داخلي، چه سياست خارجي، چه سياستگذاري در عرصه هنر يا در علوم انساني.

يکي از مباني نگاه به بيرون، عدم اعتقاد جدي به مرز خودي و غيرخودي است. ميگويند: خودي و غيرخودي نداريم؛ کافر و مؤمن نداريم؛ حق و باطل نداريم؛ دوست و دشمن نداريم. نه هيچ دوستي هميشه دوست است، نه هيچ دشمني هميشه دشمن. اين مرزها چيست؟ همه با هم يکي هستيم؛ بيرون و درون نداريم. هم بايد از نيروي داخلي استفاده کنيم و هم بايد به قدرتهاي ديگر تکيه داشته باشيم. خودباختگي در برابر ارزشهاي بيگانه کار را به اينجا ميرساند که ميگويند براي متهمنشدن به رعايتنکردن حقوق بشر و براي اينکه دنيا مجازات اعدام را نميپسندد، بايد اينها را کنار بگذاريم. آنها هم شرط ميگذارند که اگر ميخواهيد با ما رابطه داشته باشيد، بايد اينها را رعايت کنيد؛ بايد کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان را همانطور که ما ميگوييم قبول کنيد؛ بايد همان حقوق بشري که ما ميگوييم رعايت کنيد؛ اين بايدها تمامي ندارد. ميگويند بايد کاري کنيم که اعتماد دشمنان جلب شود. گمان ميکنند اينکه دشمنان با ما نميسازند و بر ما سخت ميگيرند، به سبب اين است که به ما اعتماد ندارند؛ لذا ميگويند بايد کوتاه بياييم تا آنها اعتماد کنند و آن وقت باهم دوست ميشويم و کنار يکديگر زندگي ميکنيم. اما قرآن ميفرمايد: «وَ لَن تَرْضىَ‏ عَنكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصَارَى‏ حَتىَ‏ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»12 خيال نکنيد آنها به چيزي راضي ميشوند؛ آنها هيچ وقت رضايت نميدهند؛ هر چه شما کوتاه بياييد، راضي نميشوند؛ مگر اينکه دين و راه آنها را بپذيري؛ مرز رضايت دشمن اين است که دست از دينت برداري. فکر نکنيد اگر هستهاي را تصويب کرديد، دشمني دشمن تبديل به دوستي ميشود. در ادامه ميفرمايد: «قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِى جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن وَلِىٍّ وَ لَا نَصِير»13 هدايت از طرف خدا آمده. اگر بخواهي ببيني اينها چه ميگويند و دنبال هوا و هوس اينها باشي، انتظار نصرت الهي را نداشته باش. نگويي خدا کمک ميکند؛ جلو ميرويم، انشاءالله خدا کمک ميکند. خدا گفته جلو نرو؛ پا روي حکم خدا ميگذاري و بعد انتظار کمک خدا را هم داري؟ چنين چيزي نيست. خدا به پيغمبرش ميگويد اگر دنبال هوا و هوس اينها رفتي، انتظار کمک من را نداشته باش و دور من را خط بکش.

مبناي ديگر نگاه به بيرون، ترس از دشمن است: «يَقُولُونَ نخْشى أَن تُصِيبَنَا دَائرَة»14 آن کس به صراحت گفته بود ما از آمريکا ميترسيم. البته او راستش را گفته بود؛ برخي ديگر هم ممکن است بترسند و رويشان نشود بگويند؛ اما عمل نشان ميدهد. اگر نميترسيدي که نميرفتي جلويش زانو بزني.

مبناي ديگرشان اين است که در روابط بينالملل، از وابستگي متقابل، گريزي نيست؛ در دنياي امروز که همه به هم وابستهاند، استقلال اصلاً معنا ندارد؛ اين شعارها براي اول انقلاب بود که نپخته بوديم و يک چيزي گفتيم.

مبناي ديگر، مرعوبشدن در برابر پيشرفتهاي مادي و اقتصادي ديگران است. ميگويند  ببينيد دنيا به کجا رسيده و ما عقب ماندهايم. اگر بخواهيم به آنها برسيم چارهاي جز دوستي با آنها نداريم. چهطور علم و تکنولوژي را به دست بياوريم؟ ما صدها سال با آنها فاصله داريم. با اينکه تلاش جوانهاي ما نشان داد که اين خلأ پرشدني است، ولي هنوز هم کساني هستند که معتقدند نميتوانيم به پيشرفتهاي مادي و اقتصادي ديگران برسيم. اين ناشي از خودکمبيني و حقارت است. اسلام ميگويد اولاً تنها ملاک پيشرفت، پيشرفت مادي نيست؛ بلکه خيلي از تمتعات دنيوي که خداوند به کفار داده، براي اين است که بدبختشان کند. آيا تو هم ميخواهي دنبال آنها بدوي و به همان جا برسي؟ «وَ لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىَ‏ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الحْيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ  وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقَى» چشمت را ندوز به تمتعات دنيوي افراد و گروههايي از کفار که به آنها امکاناتي داديم تا بدين وسيله آنها را مبتلا کنيم و آزمايش کنيم؛ براي اينکه تنها به همين دنيا فکر کنند و به فکر آخرتشان نباشند. چشمت دنبال اينها نباشد؛ اعتمادت به خدا باشد که روزي خدا به تو ارزشش خيلي بالاتر است. گمان نکن پيشرفت يعني اينکه به سطح مادي و اقتصادي آنها برسي. البته براي پيشرفتهاي معنوي، ما خيلي از اينها را لازم داريم و خودمان بايد برويم تا به اينها برسيم. اما اسلام معتقد است که مشکلات اصلي ما مشکلات بينشي و اعتقادي است، نه اقتصادي، و راه حل مشکلات اقتصادي هم نگاه به درون و نيروهاي خدادادي خود مردم است؛ با توکل به خدا و با اميد به او ميشود اين مشکلات را برطرف کرد. اگر توکل داشتيم و تلاش کرديم و روي پاي خودمان ايستاديم، آن وقت خدا وعده داده که امدادهاي غيبي را هم ميرساند. گمان ميکنيد امدادهاي غيبي فقط براي جبهه است؟ آيا خداي جنگ با خداي اقتصاد فرق دارد؟ آنجا که باورمان بود که بايد روي پاي خودمان در مقابل کل دنيا بايستيم، رزمندگان ما هشت سال مردانه در مقابل کل دنيا ايستادند. کدام محاسبات مادي اين کار را تأييد ميکرد و اين کار را معقول ميدانست؟

پيامدهاي نگاه به بيرون

از پيامدهاي اتکا به بيرون، يکي وابستگي است؛ اعم از وابستگي اقتصادي، نظامي و فرهنگي. وقتي که اقتصاد شما وابسته شد، سياست و فرهنگتان هم وابسته ميشود. مشکل ما در زمان شاه چه بود؟ مشکل مردم مشکل شکم نبود. مشکل شکم هميشه تا حدي هست. اين دنيا آفريده نشده که مشکل شکم مردم حل شود. مشکل مردم که عليه شاه قيام کردند، وابستگي و تحقير بود. آمريکا براي ما تصميم ميگرفت که چه کار کنيم. سخنرانيهاي امام را گوش کنيد. مردم دنبال امام راه افتادند. امام نگفت اي مردمي که گرسنهايد، بلند بشويد برويد از حلقوم شاه بيرون بکشيد و شکمتان را سير کنيد. يک چنين جملهاي شما در سخنرانيهاي امام پيدا نميکنيد. صحبت اين بود که چرا وقتي ميخواهيد نخستوزير تعيين کنيد آمريکا بايد نظر بدهد؟ وقتي ميخواهيد در داخل کشور تصميمي بگيريد، مجلس ميخواهد قانون بگذارد، چرا آمريکا بايد موافق باشد؟ چرا آقا بالاسر داريد و بايد از او اجازه بگيريد؟ اوج اين تحقير و وابستگي، همان قانون کاپيتولاسيون بود. به دنبال اين، از بين رفتن حس اعتماد به خود است و به دنبال آن، وابستگي نظامي است. ميگويند شما اجازه نداريد موشکهاي بالستيک داشته باشيد؛ اگر ميخواهيد رابطه اقتصادي با ما داشته باشيد ده تا شرط دارد؛ اولش اورانيوم 20درصد است که بايد آن‌‌ها را نابود کنيد؛ اما چيزهاي ديگري هم هست که حالا يکييکي ميآيد. از بين رفتن حس اعتماد به خود، تحقير و ذلت نزد بيگانگان. آيا ما پيرو سيدالشهدا(ع) هستيم که فرمود: «هيهات منّا الذّلّه» يا نه؟ بعد حضرت ميفرمايد: خدا ابا دارد از اينکه ما ذليل بشويم؛ پيغمبر خدا، مؤمنين، و آن دامنهاي پاکي که ما را تربيت کرده به ما اجازه نميدهد زير بار ذلت برويم. به چه قيمتي، ميخواهيم بخشي از حقوق خودمان را که از ما دزديدهاند، با منّت به ما پس بدهند؟ ممکن است آقايان جواب داشته باشند. اگر جواب داريد، بياييد بگوييد؛ چرا توهين ميکنيد؟ اگر ما بيسواد هستيم، و از جاي خاصي تغذيه ميشويم، از قرآن تغذيه ميکنيم و به آن افتخار هم ميکنيم. شما چرا ميترسيد از اينکه با مردم روبرو شويد؟ چرا ميترسيد حرفهايي را که آن طرف گفتهايد، شفاف براي مردم توضيح بدهيد؟ مگر دولت راستگويان نيستيد؟

ناکارآمد جلوه دادن نظام اسلامي از پيامدهاي اعتماد به بيگانه است؛ دشمن اصلاً دنبال همين است. شايد به اندازه اميدي که به اين مسأله دارد اميد نداشته باشد اين توافقنامهها و مذاکرات به جايي برسد. هدفش اين است که در دنيا بگويد حتي تنها نظامي که بعد از 35 سال روي پاي خودش ايستاد و گفت ما ميتوانيم مستقل از آمريکا باشيم، نتوانست؛ پس نميشود و بقيه هم بايد ساکت باشند. هدف، سرکوبي نهضتهاي بيداري اسلامي و ايجاد انحراف در آنهاست. ميخواهند بگويند ديديد که فشارهاي ما نتيجه ميدهد؛ ديديد هيچ ملتي بدون کمک ما نميتواند روي پاي خودش بايستد؛ ديديد که وعدههاي خدا دروغ است.

روش انبيا براي برقراري و استحکام نظام ديني 

انبيا وقتي ميخواستند نظام ديني را در جامعه خودشان مستقر کنند، همين راه را شروع کردند که مباني عقيدتي مردم را اصلاح کنند. هيچ فکر کردهايد چرا هر پيغمبري که مبعوث شد از توحيد شروع کرد؟ چرا اول نگفتند بياييد با هم مهربان باشيم، کشاورزيمان را رونق بدهيم، صنايع زيربنايي اقتصاديمان را درست کنيم، بعد نوبت توحيد ميرسد؟ چه اصراري است که مردم بت نپرستند؟ اصرار انبيا براي اين است که ريشه همه مشکلات ما شرک است. تا اين حل نشود، هر چيز ديگري حل بشود، ما يک طويله بزرگ در دنيا درست کردهايم؛ کار مهمي نکردهايم. انبيا درصدد بودند ساختارهاي داخلي نظام خودشان را اصلاح کنند؛ لذا  سراغ نگرشها و بينشها ميرفتند: «وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فىِ كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اجْتَنِبُواْ الطَّغُوت» اين پيام مشترک همه انبيا بود.

اضمحلال نظام اسلامي در جوامع مسلمان 

کشورهاي اسلامي هم هنگامي رو به ضعف رفتند و به ذلت کشيده شدند که اين مباني اعتقادي در ميان آنها ضعيف شد. از صدر اسلام وقتي که خلافت الهي به حکومت زميني تبديل شد و در دست بنياميه و بنيعباس افتاد اين انحرافها پديد آمد. سلطنت بنياميه و بنيعباس جايگزين خلافت الهي شد. پس اين براي ما معيار است؛ بايد ببينيم نظام ما تا چه حد دنبال حرکت و اهداف انبيا است. با انقلاب اسلامي در زمان حضرت امام، اين بينشها و باورها در جامعه ما رشد کرد. از همان موقع البته کساني بودند که خود را سياستمدار ميدانستند، ولي سياستباز و دنيامدار بودند. اينها اصل ولايتفقيه را از همان زمان قبول نداشتند. خودشان هم به صراحت گفتند ما همان زمان هم قبول نداشتيم، اما رويمان نميشد آن موقع بگوييم. بعضيها هنوز هم در حال نفاق هستند و اسم مقام معظم رهبري را مرتب ميآورند و بر ضد نظر و دستور صريح ايشان هم عمل ميکنند.

راه حل مشکلات 

براساس اسلام، راهحل مشکلات ما چيست؟ اسلام عزت را بر شکم ترجيح ميدهد. البته هر کسي ميفهمد که ما به اقتصاد نياز داريم. نميگوييم بايد شکممان خالي باشد، ولي اين هدف نهايي نيست؛ لذا حد و مرز دارد. ما گوسفند نيستيم که هر کسي به ما به هر قيمتي علف داد قبول کنيم. عزت از شکم براي ما مهمتر است، بلکه از کل زندگي دنيا مهمتر است. سيدالشهدا(ع) فرمود: من را بين شمشير و ذلت مخيّر کرده؛ يعني يا ذلت را بپذير يا بمير؛ و من ميميرم، ولي زيربار ذلت نميروم.

راه دستيابي به عزت، بندگي خداست، نه کرنش در مقابل بيگانه: «مَن كاَنَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا»15 «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَاكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُون»16 آنها گمان ميکنند عزت با اتکا به بيگانه به دست ميآيد؛ اين نشانة اهل نفاق است «الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً»17 آنهايي که به جاي دوستي با مؤمنين با کفار پيمان دوستي ميبندند؛ لبخندشان براي آنهاست و اخمشان براي ماست؛ عزت را نزد آنها ميجويند؟ بدانند که تمامي عزت براي خداست: «وَ اتَّخَذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ ءَالِهَةً لِّيَكُونُواْ لَهُمْ عِزًّا»18 سراغ غيرخدا ميروند و معبودي غير از خدا ميگيرند براي اينکه عزيز بشوند.

پيروزي و نجات در پيروي از دستورات الهي است، نه همکاري با دشمن: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَ اتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْض»19 اگر دنبال برکت هستيد و ميخواهيد مشکلات اقتصاديتان حل شود، راهش  ايمان و تقوا است، ببينيد خدا از شما چه ميخواهد. «وَ اتَّخَذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ ءَالِهَةً لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ لَا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُون» ميخواهند آنها ياريشان کنند؛ آنها نميتوانند شما را ياري کنند؛ خود آن‌ها توان ياري شما را ندارند.

اگر کسي قرآن و دين و وعدههاي الهي را قبول ندارد؛ آيا چشم و گوش هم ندارد؟ ببينيد در دنياي امروز، آمريکا با ديگران چه کار کرده است؛ تجربه مصر را ببينيد؛ عربستان را ببينيد؛ مالزي را ببينيد. بعضيها معتقد بودند ما بايد از سياستهاي اقتصادي مالزي تبعيت کنيم. ماهاتير محمد که از او به عنوان عامل توسعه مالزي و از اقتصاد کشورش به عنوان ببر اقتصادي منطقه نام برده ميشد، با ظاهر شدن پيامدهاي اقتصاد وابسته، درباره غيرواقعي بودن الگوي توسعه بيروني گفته بود: بعد از بحرانهاي اقتصادي معلوم شد که ما ببرهاي کاغذي بوديم نه ببرهاي اقتصادي.

نتيجه 

از آنچه گفته شد نتيجه ميگيريم که بر اساس مباني معرفتي و ديني، بايد فرهنگ توحيدي را با همه لوازمش، از جمله مقاومت؛ احيا، تقويت و ترويج کنيم. اين فرهنگ در قرآن با عنوان صبر و استقامت ناميده شده و خداوند صابران را دوست دارد و با آنان است: «وَاللهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»20 «إنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»21 با صبر است که نصرت الهي ميرسد: «بَلى إِن تَصْبِرُواْ وَ تَتَّقُواْ وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَاذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ ءَالَافٍ مِّنَ الْمَلَئكَةِ مُسَوِّمِين»22 اگر استقامت داشته باشيد و تا مشکل به شما رسيد، جا خالي نکنيد، خدا ملائکه فراواني به کمک شما ميفرستد. سختيها براي اين است که ما به خدا پناه ببريم و از او ياري بخواهيم تا بتواند ياري او شامل حال ما بشود، نه اينکه تا سختي پيدا شد دنبال دشمن برويم. ما بايد به در خانه خدا برويم؛ جاي ديگر خبري نيست.

تجلي مقاومت در اقتصاد، ميشود اقتصاد مقاومتي؛ در سياست داخلي، ميشود صبر و همدلي؛ در سياست خارجي، ميشود زير بار زور و ذلت نرفتن؛ در فرهنگ، ميشود نه گفتن به فرهنگ بيگانه؛ در سبک زندگي، ميشود آموختن و اجراي سبک زندگي اسلامي؛ در علم و فناوري، ميشود تلاش مجدانه؛ در علوم انساني، ميشود بازسازي آنها براساس مباني اسلامي؛ در هنر، ميشود نفي هنرهاي ضدارزشي و جايگزين کردن آنها با هنرهاي اصيل اسلامي؛ برخلاف آنهايي که معتقد بودند هنر خنثي است و ارزشي و غيرارزشي ندارد.

انشاءالله خدا همه ما را بيش از پيش با مباني دين آشنا و آگاه و به لوازم آنها پايبند کند.

 

پينوشتها

1. عنکبوت، 64.

2. طلاق، 2 و 3.

3. آل عمران، 173.

4. فاطر، 6.

5. انفال، 60.

6. توبه، 16.

7. مجادله، 22.

8. مائده، 51.

9. مائده، 52.

10. مائده، 57.

11. مائده، 56.

12. بقره، 120.

13. بقره، 120.

14. مائده، 52.

15. فاطر، 10.

16. منافقون، 8.

17. نساء، 139.

18. مريم، 81.

19. اعراف، 96.

20. آل عمران، 146.

21. بقره، 153.

22. آل عمران، 125.