كاتاليزورهاي نفوذ در صدر اسلام

کاتاليزورهاي نفوذ در صدر اسلام

مقدمه

جريانهاي صدر اسلام را از يک زاويه مي‌‌توان به هشت جريان تقسيم کرد که در سه جبهه قرار ميگيرند. جبهه اول، جبهه مقاومت در راه حق است که ما آن را «جبهه رهروان اهل بيت(عليهمالسلام)» ميناميم. جبهه دوم «جبهه معارضان اهل بيت (عليهمالسلام)» است که مخالف حقاند. جبهه سوم هم «جبهه اعتزال» و به تعبير ديگر «جبهه جداشده از حق و باطل» است.

جبهه اول، يعني رهروان اهل بيت(ع) دو دسته ميشدند؛ يکدسته «رهروان بابصيرت» و يک‌‌دسته «رهروان فاقد بصيرت». جبهه معارضان هم چهار دسته ميشدند: «جريان خواص تجديدنظرطلب»، «جريان زرسالاران برانداز»،  «جريان صدارتطلبان بيعتشکن» و سرانجام «جريان متحجران آشوبگر». جريان اعتزال هم به دو دسته تقسيم ميشد: «جريان اعتزال عافيتطلب» که پايگاهش در مدينه بود و «جريان اعتزال قدرتطلب» که پايگاهش در کوفه قرار داشت.

جريان نفوذ 

در ميان اين هشت جريان، جرياني که اهل بيت(ع) بر آن انگشت گذاشتند و همواره به مسلمانان، تذکر دادند که مواظبشان  باشيد، پستها را به آنان ندهيد و رازهايتان را به آنها نگوييد، جريان «زرسالاران برانداز» بود. زرسالاران برانداز همان «امويها» بودند که به ظاهر ميگفتند اسلام آورديم، ولي در باطن اسلام را قبول نداشتند.

اين جريان چند ويژگي داشت که اين ويژگيها را در زمان خودمان در آمريکا، اسرائيل، آلسعود و ... ميبينيم. ويژگي اولشان اين بود که «تماميتخواه» بودند و ميخواستند بر همه جهان اسلام تسلط داشته باشند؛ ويژگي دومشان اين بود که جريانساز بودند؛ ويژگي سومشان اين بود که طراح و برنامهريز بودند؛ ويژگي چهارمشان اين بود که اهل زد و بند بودند؛ ميتوانستند در لابلاي تعامل در مراکز تصميمگيري حکومت اسلامي نفوذ کنند؛ ويژگي مهمتر از همه اينها اين بود که  دنبال سرنگون کردن اسلام و انقلاب اسلامي رسول خدا(ص) بودند و  ميخواستند اوضاع را به دوران جاهليت بازگردانند. اين ويژگي، آنها را با گروههاي ديگر متفاوت ميکرد.

رسول خدا(ص) که درباره اين جريان اعلان خطر کرده بود، فرمود:

«إِذَا بَلَغَ‏ بَنُو أَبِي الْعَاصِ ثَلَاثِينَ‏ رَجُلًا اتَّخَذُوا دِينَ اللَّهِ دَغَلًا وَ عِبَادَ اللَّهِ خَوَلًا وَ مَالَ اللَّهِ دُوَلًا» (ابن حيون مغربي، شرح الاخبار، ج 2، ص 149؛ طبرسي، اعلام الوري، ج 1، ص 97؛ محمد باقر المجلسي، بحارالانوار، ج 18، ص 126، باب 11، ح 36) فرزندان عاص (جدّ مروان بن حکم و اکثر خلفاي اموي) اگر به سينفر برسند، دين خدا را بازيچه، بندگان خدا را برده و بيتالمال را بين خودشان دست به دست ميکنند؛ مواظب اينها باشيد؛ مردم متوجه نميشدند. معناي اين سخن چيست؟ سي نفر باشند يعني سي تا چهره در آنها باشد.

بله! ما خيلي دشمن داريم که با اينها تعامل و مراوده داريم، ولي اينها قابل اعتماد نيستند. اينها درصدد نفوذ و استحاله هستند؛ ميخواهند امتياز بگيرند و دنبال فرصت هستند تا روزي به اسلام ضربه بزنند. اما بسياري از مردم و خواص متوجه نميشدند.

اميرمومنان(ع) نيز بارها درباره جريان زرسالار برانداز به مسلمانان هشدار داد، فرمود: «سِيرُوا إِلَى بَقِيَّةِ الْأَحْزَابِ‏ قَتَلَةِ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ» (وقعة صفين، ص94) در زمان خودشان ميفرمودند به جنگ با کساني برويد که باقيماندههاي جنگ احزاب و از سپاه کفار هستند ولي امروز اظهار مسلماني ميکنند؛ اظهار ميکنند که از جنگ خسته شدهاند؛ در ظاهر پيش شما گريه ميکنند اما در باطن اين گونه نيستند. ماهيت اينها عوض نشده، او همان گرگ سابق است که خودش را ميش جلوه ميدهد؛ اينها واقعيتهايي بود که حضرت تذکر ميدادند ولي بسياري از مردم و خواص متوجه نميشدند. بعد ميفرمود که:  «به خدا قسم! بنياميه بعد از من براي شما زمامداران بدي خواهند بود، آنها مانند شتر چموشي که دست به زمين ميکوبد و لگد ميزند، با دندان گاز ميگيرد و از دوشيدهشدن شيرش جلوگيري ميکند، با شما برخورد خواهند کرد و از شما باقي نگذارند جز آن کسي را که برايشان سودمند باشد.» مواظب اينها باشيد؛ نخبهکشي ميکنند، نخبگان شما را ترور ميکنند؛ اما مردم متوجه اين تذکرات نميشدند. ميفرمود: «عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ‏ بَلِيَّتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا» (نهج البلاغه، خطبه93) سلطهاش همهجا را ميگيرد، بلاي آن دامنگير نيکوکاران ميشود و هر کس که فتنه آنان را بشناسد، به بلايشان گرفتار ميشود؛ يعني او را ترور ميکنند. و هرکس که ترفند آنان را نشناسد، حادثهاي برايش رخ نخواهد داد؛ يعني اگر کور باشي کاري با تو ندارد. مردم اين سخنان را به گوش نگرفتند.

ابتدا شامات (سوريه و اردن و لبنان) را (در زمان خلفا) به اين جريان دادند و نفوذ شروع شد. در زمان عثمان، علاوه بر شامات، کل جهان اسلام را به جريان زرسالار برانداز دادند؛ مصر را به عبدالله ابن سعد بن ابيسرح دادند؛ کوفه را که بخشهاي اعظمي از ايران زير نظر کوفه و بصره بود، به وليد بن عقبه ابن ابيمعيط دادند، و... . رئيس دفتر خود عثمان، مروان شد. کل جهان اسلام به دست اينها افتاد؛ باز هم مردم بيدار نشدند. کار به جايي رسيد که در زمان عثمان، در مناطق مختلف شورش شده بود، عثمان جلسهاي مشورتي تشکيل داد که چارهجويي کنند، علي(ع) هم در جلسه حضور داشتند؛ معاويه سخنراني کرد و گفت: شما قبائل پستي بوديد، ما قبائل برتر بوديم؛ شرف شما فقط در اين است که زودتر مسلمان شديد؛ اگر به عثمان زياني برسد با من طرف هستيد.

حضرت فرمودند: يابناللخناء، اي پسر زن کثيف! تو را چه به اين حرفها!

بعد حضرت علي(ع) عزم خروج از مجلس کردند؛ عثمان عباي ايشان را گرفت، حضرت عبايش را رها کرد و از مجلس خارج شد. عثمان چند قدمي پشت سر ايشان رفت؛ گفت اين حکومت به هر کسي برسد به شما بنيهاشم نخواهد رسيد. چون در طول اين سالها اينها همه اهل زدوبند شده بودند و فقط علي(ع) اهل معامله نبودند.

آري! «نفوذ» بنياميه جامعه را به اينجا کشاند. آنها در گام اول، مسندهاي سياسي را گرفتند؛ در گام دوم، مفصلهاي اقتصاد را در دست گرفتند؛ در گام سوم برخي از معروف ها را منکر کردند.آنها روي فرهنگ کار کردند؛ بهطوريکه قبح زدوبند سياسي و اقتصادي و حلال و حرام کردن، شکست. در تمام اين مراحل پشت پرده نفوذ بنياميه را ميبينيم.

جريانهاي شتابدهنده نفوذ

در ميان جريانهاي صدر اسلام، دو جريان کاتاليزورهاي نفوذ به شمار ميآمدند؛ يعني عمليات نفوذ و استحاله انقلاب رسول خدا(ص) توسط جريان زرسالار برانداز را سرعت بخشيدند، به طوري که ظرف سه دهه بعد از رحلت رسول خدا(ص) آنها به تمام جهان اسلام مسلط شدند و با انديشه و فرهنگ بازي کرده بر سياست و اقتصادي امت اسلامي غلبه يافتند.

اگر جريانهاي تسريعکننده نفوذ نبود، شايد هرگز اسلام از مسير خود منحرف نميشد و کار جهان اسلام به اينجا نميرسيد که امروز بزرگترين جنايتهاي تاريخ بشريت به نام اسلام اصيل و سنت رسول خدا(ص) نمايان شود. جنايتهاي چنگيز و هيتلر در تاريخ با نام دين نبود؛ ولي وهابيت و داعش و جيشالنصره بهنام دين و بازگشت به سنت سلف صالح چنين ميکنند.

1. جريان تجديدنظرطلب

تجديدنظرطلبها(خلفا و دوستانشان) ميگفتند در برخي زمينهها بايد از سنت رسول خدا(ص) دست بکشيم؛ مثلاً در زمينههاي ولايت، جانشيني، تقسيم بيتالمال، و پيوند برقرار کردن با بنياميه. آنها بدعتهايي را در دين وارد کردند و شاخصشان اين بود که دنبال اسلام منهاي ولايت بودند؛ ميگفتند بعد از رسول خدا(ص) هيچ امر مقدسي نداريم!

خليفه اول، خليفه دوم، ابوعبيده جراح، مغيره بنشعبه و عبدالرحمان بن عوف و ...، سران اين جريان محسوب ميشوند.

آنها ميخواستند از اين پس قدرت در اختيار خودشان باشد؛ لازمهاش اين بود که چند چيز را تغيير دهند. اولا بگويند برخلاف دوران رسول خدا(ص)، ديگر شخصيت مقدسي وجود ندارد که رأيش رأي خدا محسوب شود و نتوانيم با رأي او مقابله و مخالفت کنيم. از اين رو خليفه اول به عباس-عموي پيامبر(ص)ـ ميگويد: رسول خدا(ص) از طرف خدا بود ولي بعد از او، کارها به مردم واگذار شده تا هر کسي را خودشان دوست دارند روي کار بياورند و مردم هم ما را روي کار آوردند: «فَخَلّى‏ عَلَى‏ النّاسِ اُمُوراً لِيَختارُوا أنفُسَهُم فِي مَصلَحَتِهِم مُشفِقِين» (تاريخ اليعقوبي، ج2، ص125)؛ در حقيقت اينها ميکوشيدند که ولايت را از امر مقدس آسماني به يک امر زميني تبديل کنند.

در سالهاي اخير هم جرياني در کشور ما گفت: زمان امام(ره) عدهاي ميخواستند ولايت فقيه را آسماني کنند، ما زمينياش کرديم. اينها آدمهاي اين طوري بودند.

آنها مانند برخي از خواص اهل لغزش امروز ميخواستند ولايت مانند رئيسجمهور و نظر او مانند نظر ساير سياسيون باشد؛ ما هر وقت خواستيم رأي بدهيم و بياوريم؛ هر وقت هم خواستيم او را عوض کنيم و با همان ادبياتي که سياسيون ديگر را نقد ميکنيم او را هم نقد کنيم؛ رأي او مانند رأي ساير عقلاست. در حاليکه زمان رسول خدا(ص) به عنوان وليّ خدا و حاکم الهي شخصيت مقدسي به شمار ميآمد و رأي او حاکم بر ساير آرا بود. بهواقع اينها ميخواستند چيزي تحت عنوان حاکميت الهي محسوس و مجسّم در جامعه نباشد. ميگفتند ما براساس قرآن خودمان ميدانيم بعداً چه کار کنيم؛ کما اينکه الان هم در کشور ما جرياني ميگويد بر اساس سنت رسول خدا(ص)، اهل بيت(ع)، قرآن و سنت حضرت امام(ره)، خودمان ميدانيم چه کار کنيم و به نظر رهبر مقدس نيازي نيست! البته ما قبول داريم مقام معظم رهبري سوابق خيلي درخشاني دارد؛ با امام بود و الان هم آدم با هوشِ فاضلي است.«رهبر با هوش» را قبول دارند، ولي «رهبر مقدس» را نه! اين فکر بسيار خطرناکي است؛ زيرا آرامآرام قداست سخنان و مواضع اهل بيت(ع) را از بين بردند و مرجعيت ديني و سياسي مردم را در انحصار خود و ياران دستنشاندهشان گرفتند.

يکي از شگردهاي جريان مورداشاره اين بود که به ظاهر وانمود ميکردند که معتقدند اهل بيت(ع) در بسياري از زمينهها افضل از ديگران هستند، و براي حل مسائل و مشکلاتشان هم به آنها مراجعه ميکردند؛ اما آنها را به عنوان يک رهبر مقدسي که راي او بر ديگران مقدم است، قبول نداشتند.

اين جريان با جريان زرسالار برانداز(امويان) وارد مذاکره و معامله شد و براي اينکه آنها را وادار به سکوت کند، پستها و اموال جامعه اسلامي را به آنها ميبخشيد. از اين رو زمينه ورود امويان را در حکومت اسلامي فراهم آورد و به آنها که حزب شکستخورده بودند مشروعيت اخلاقي و سياسي بخشيد؛ ولي از حضور سياسي و ديني اهل بيت(ع) و يارانشان در جامعه جلوگيري ميکرد.

آنها اهل بيت(ع) را از صحنه سياست و اجتماع  و فرهنگ کنار زدند؛ البته هرگاه به مشکل برميخوردند، به دنبال آنها ميآمدند و ميگفتند اظهارنظر کنيد؛ ميگفتند هر وقت که ما خواستيم اظهار نظر کن، آن هم تنها در قلمروي که ما خواستهايم! و الا اگر يک گام جلوتر بگذاري با تو برخورد ميکنيم؛ مانند آن برخوردهاي جدي که با حضرت زهرا(سلاماللهعليها) شد.

اهلبيت(عليهمالسلام) با سکوت اعتراضآميز اينها را تحمل کردند؛ چون اگر ميخواستند با اين جريان درگير شوند، جامعه اسلامي دچار تفرقه ميشد و جريان زرسالار برانداز قدرت ميگرفت، و درنتيجه اسلام ضربه سختي ميديد. ولي در برخي از مقاطع تاريخ، مشتشان را باز کردند و صدق نيت و علم و تدبيرشان را زير سؤال بردند.

زرسالاران ديدند اين جريان ميخواهد در رأس قدرت باشد، ولي نميتواند در مقابل توطئه دشمن اصلي ايستادگي کند. جريان زرسالار يا همان دشمنان اصلي، اهل توطئه و سيّاسي بودند و جريان تجديدنظرطلب هم بهجاي ايستادگي در مقابل آنها، گفت ما بايد با اينها معامله کنيم. جريان زرسالار به اينها گفتند ما در مقابل خلافت شما سکوت ميکنيم، به شرط اين که شام را به ما بدهيد؛ شامات را گرفتند و سکوت کردند. مبلغي به ابوسفيان دادند، زکاتي را که ابوسفيان از قبيله قضاعه گرفته بود به او بخشيدند، ابوسفيان هم در مقابل اينها سکوت کرد. پس يک ضعفي داشتند.

اتفاقاً علامه طباطبايي هم در تفسير گرانقدر الميزان اين نکته را ميفرمايد که بخشي از آيات نفاق در مکه نازل شده و بخشي در مدينه. بعد ميفرمايد من يک سوالي دارم و آن اين که هر چه به آخر عمر رسول خدا(ص) نزديک ميشويم، آيات نفاق تندتر و اعلام خطر نسبت به منافقان بيشتر ميشود. اين جريان نفاق پرتلاطم که نهاد آرام جامعه رسول خدا را به نهاد ناآرام تبديل کرده بود ـ بهطوريکه رسول خدا(ص) هنگامي که ميخواستند به جنگ روميها بروند، به علي(ع) ميفرمود شما مواظب مدينه باشيد- چگونه بعد از رحلت رسول خدا(ص) ساکت شدند؟ اين سکوت هيچ تحليلي ندارد جز اينکه معاملهاي بين اينها و منافقان صورت گرفته است.

پس جرياني داريم که اهل معامله است. حال چرا معامله ميکنند؟ چون در مقابله با استکبار و جهاد با دشمنان ضعف دارد و نميتواند با اينها بجنگد؛ ميگويد اينها بر ما غلبه دارند. اتفاقاً در اولين مکالماتي که سران اين جريان بعد از وفات پيامبر(ص) با هم دارند و ميخواهند برخي امتيازات را به جريان زرسالار بدهند، ميگويند بايد اينها را ساکت کنيم؛ در غير اين صورت نميتوانيم به آرامي حکومت کنيم. امروز هم عدهاي ميگويند که پيشرفت حاصل نميشود مگر اين که نظم نوين جهاني مورد تاييد غرب(آمريکا و اروپا) را بپذيريم! اين، ضعف و ذلّت در برابر دشمن است.

تجديدنظرطلبان معارض مياني بودند، اختلاف آنها با اهل بيت(ع) مانند اختلاف با زرسالاران نبود؛ به علاوه اوايل اختلافات نوعاً جنبه سياسي داشت. ولي زمان امام باقر و صادق(عليهماالسلام) اختلافها جلوههاي فقهي و کلامي برجستهاي پيدا کرد. روز عاشورا به صورت کلي طرفداران علي(ع) و امام حسن(ع) و  امام حسين(ع) ميگفتند: «انا علي دين علي(ع)؛ ما پيرو مرام علي هستيم». شيعه به معناي فقهياش آن زمان مطرح نبود. دين علي(ع) يعني پيرو علي(ع) هستم؛ يعني اسلام سياسي که علي(ع) ميگويد درست است. البته مريدان و خواصشان حتي طرز نمازخواندنشان را هم از علي(ع) ياد ميگرفتند؛ ولي هنوز اختلافات فقهي و مرزهاي آن براي عموم کاملاً تفکيک نشده بود. الان هم همينطور است و دعواي ما با جريانهاي رقيب، سياسي است. بعد از امام(ره)، چندين خط امام درست شد. ابتدا درگيريها، درگيريهاي سياسي است؛ اما بيست سال بعد، سي سال بعد، از همين اختلاف در سيره سياسي مکاتب درست ميشوند. آن جرياني که «وليفقيه باهوش» را قبول دارد اما وليفقيه مقدس را قبول ندارد، و معتقد است از آن جهت که وليفقيه ما باهوش است بايد با نظرش مخالفت نکرد و به رهبري او تن داد، بعداً يک مکتب فکري يا حتي فقهي را سامان ميدهد تا رفتار سياسياش را تئوريزه کند، در مقابلِ تفکر ديگري که ميگويد وليفقيه از آن حيث که شخصيت مقدس است واجبالاتباع است نه از آن حيث که باهوش است؛ زيرا سياسيون باهوش در دنيا فراوان هستند و پيروي از آنها قداست ندارد؛ چراکه معلوم نيست از هوششان براي چه اهدافي استفاده ميکنند، بهعلاوه صلاحيت و لياقت هدايت مردم را ندارند. ميگويند ولايتفقيه آسماني و مقدس است و البته با هوش هم هست. اصلاً وقتي حکم ميکند، حکمش حکم خداست. اين طور نيست که حکم او صرفا متکي بر فراست و هوشش باشد بلکه جنبه الهي و آسماني دارد.

تفکر اول معتقد است وليفقيه فقط مينشينيد با ذهن خود محاسبه ميکند؛ مانند اين که شما ميگويي ضريب هوشي فلاني بالاتر است، پس محاسبه او مقدم است؛ اينها بعدا مکتب ميشوند و خواهند گفت که وليفقيه به واسطه رأي عامه مردم انتخاب ميشود، نصب آسماني در کار نيست؛ مشروعيت ولايتفقيه هم به راي مردم است. امروز همين را ميگويند، فردا اين را به مکتب تبديل ميکنند و به اسلام ميچسبانند.

2. جريان صدارتطلب فتنه گر

جريان ديگري که زمينه نفوذ دشمن برانداز اموي را فراهم آورد، جريان صدارتطلبان بيعتشکن بود، که افراد شاخصشان طلحه و زبير و عايشه بودند. اينها هوس تصاحب پست و مقام به سرشان زد، ميگفتند ما زير بار حکومت علي(ع) ميرويم به شرط اين که رياست برخي از مناطق را به ما بدهد. حضرت به دليل دنياگرايي و عادتکردن آنها به حرامخواري و بيتقوايي از سپردن کارها به دستشان خودداري ميکردند؛ در ابتدا خيلي با اينها صحبت کردند تا  از اين گرداب نجات يابند؛ ولي وقتي که ديدند برخواستههاي ناروايشان ايستادگي ميکنند، با اينها مقابله کردند.

جريان صدارتطلب بيعتشکن فتنه به پا ميکردند، بعد ميگفتند علي(ع) برپا کننده اين فتنه بود! در قتل عثمان خودشان دخالت داشتند، قتل عثمان را به گردن علي(ع) انداختند. ميگفتند براي حل فتنه بايد علي(ع) را از سر راه برداريم؛ او جزئي از فتنه است! در حالي که علي(ع) فتنه خاموشکن بودند. به غلط طوري مسائل را تحليل ميکردند که جامعه را به اشتباه ميانداختند.

اين جريان زرسالار که دشمن اصلي بود، با جريان «صدارتطلبان بيعتشکن» هم دست معامله داد و در او نفوذ کرد. ضعف اينها و طلحه و زبير چه بود؟ اينها قدرت ميخواستند و جاهطلب بودند. اين جريان معاملهاي با اينها کرد. معاويه گفت من نميتوام روبروي علي(ع) بايستم، چون مقبوليت و مشروعيت دارد؛ داماد رسول خداست، سوابق درخشاني دارد، الان هم با او بيعت شده است. بنابراين بايد اصحاب خوشنام را روبروي علي(ع) قرار دهم و وقتي اينها مشروعيت حکومت علي(ع) را زير سوال بردند، خودم وارد ميدان شوم. بنابراين به آنها نامه نوشت و امتياز داد؛ گفت من از مردم شام براي خلافت شما بيعت گرفتهام؛ پس شما هم وارد عرصه مقابله با علي(ع) شويد. «مروان بنحکم» هم که در واقع نماينده امويان در حجاز و عراق بود، در کنار طلحه و زبير قرار داشت. آنها را روبروي حضرت فرستادند. حضرت متوجه شدند و سعي کردند آنها را از چنگ معاويه دربياورند. علي(ع) با نصيحتکردن زبير، او را از ميدان جنگ فراري دادند. طلحه هم متزلزل شده بود، ولي مروان با پرتاب تيري به سوي طلحه او را کشت. پس نقطه ضعف اينها که در اين معامله شرکت کردند و  بازي خوردند، اين بود که قدرت ميخواستند؛ و ميبايست معاملهاي ميکردند. معاملهشان هم اين بود که ابزار دست معاويه شدند تا مشروعيت حکومت حضرت را از بين ببرند.

3. جريان متحجر آشوبگر

جريان ديگر از جبهه دوم، «متحجّران آشوبگر» بودند. وقتي جنگ صفين طولاني شد و اينها به نتيجه نرسيدند و کشته دادند، خسته شدند و گفتند ما خودمان براساس هر چه ازقرآن فهميديم، عمل ميکنيم. اين جريان متحجر، لجوج  و کجفهم بود و به تدريج اهل بدعت شد. شاخص‌‌هاي اين جريان، امروزه بر گروههايي همچون داعش، وهابيت، تشيع انگليسي شيرازيها (البته آن طيفي که مقاصد شيطاني ندارند و صرفاً آلت دست دشمنان قرار گرفتهاند)به وضوح مشاهده ميشود.

معاويه در ابتداي شورش آنها، با آنها کاري نداشت؛ اما بعد از جنگ نهروان و صلح امام حسن(ع) که خودش روي کار آمد، دنبال نيرو رفت تا آنها را قلع و قمع کند؛ احتمالا اين سرنوشتي است که نصيب داعشيها خواهد شد. دشمن از آنها استفاده ابزاري ميکند و سپس آنها را ريشهکن ميسازد.

4. جريان اعتزال

سركردة اين جريان ابوموسي اشعري بود و البته شخصيتهاي مهمي چون سعد بنابي وقاص، عبدالله بنعمر، اسامه بنزيد، زيد بنثابت و امثال اينها هم بودند؛ آنها دو شاخه داشتند: شاخه مدينه و شاخه کوفه.

جريان اعتزالي مدينه عافيت طلب بودند و حال جنگيدن نداشتند؛ اينها به علت نفاقشان با اميرالمؤمنين(ع) بيعت نکردند. اما جريان اعتزالي که در کوفه شکل گرفتند و قدرتطلب بودند، چند ويژگي داشتند: ويژگي اولشان اين بود که رسول خدا(ص) را تحريف ميکردند و احاديث پيامبر(ص) را وارونه جلوه ميدادند. ميگفتند رسول خدا(ص) به ما فرمودند فتنهاي ميشود و شما در اين فتنه شرکت نکنيد. اين جنگ، مصداق آن فتنه است. در حالي که عمار گفت رسول خدا(ص) فرموده بودند: «إنّما قال‏ لك‏ رسول‏ اللَّه‏ (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) هذا خاصّة فقال: أنت فيها قاعدا خير منك قائماً»؛ (الغارات، ج‏2، ص 922) رسول خدا(ص) فرمودند که تو بيايي فتنه ميشود، تو بنشيني بهتر از اين است که در صحنه بيايي؛ تو تخم اين فتنه هستي.

ويژگي دومشان اين بود که با معارضان اهل بيت(ع) ارتباط داشتند؛ يعني پشت صحنه با مخالفان اهل بيت(ع) روابط دوستي داشتند و اين خيلي خطرناک بود؛ ابوموسي ميگفت که عايشه به من نامه نوشته و گفته است که در خانههايتان بنشينيد و وارد اين جنگ نشويد. يعني سکوت خود را از دشمن علي(ع) درس گرفته بود. يعني تاريخ اسلام به جايي رسيد که «بنياميه» و «جريان اعتزال» هر دو به يک نقطه رسيدند. خوب! بنياميه عوض نشد و از دشمني دست برنداشت تا به جريان اعتزال نزديک شود. از سوي ديگر، اعتزاليها هم اين طور نشد که دشمن اسلام شده باشند؛ اعتزاليها بخشي از اسلام را ميخواستند ولي از ولايت و جهاد گريزان بودند. پس چه اتفاقي افتاد؟ بنياميه ديدند که در سايه جنگ مداوم و درگيري، به منافع خود نميرسند و به سادگي حريف جريان مقاومت به رهبري اهل بيت(ع) نميشوند. آن طرف هم اعتزاليها ديدند که در سايه جنگ و جهاد و درگيري به رفاه و راحتي نميرسند و زندگي راحت و زودهنگامي که ميخواستند به تاخير افتاد. بنابراين هر دو به اين نتيجه رسيدند که روي خط ميانهاي ائتلاف کنند و باهم کنار بيايند.

نه آمريکا عوض شده، نه جريان اعتزال کنوني صددرصد آمريکايي شده است. هيچ کدام به طور کامل تغيير ماهيت ندادهاند؛ ولي هر دو به اين نقطه رسيدهاند که مصلحت امروزشان در مقابله با جريان مقاومت به رهبري ولايت است، به اين نتيجه رسيدند که ولايتمداران را از کار کنار بزنند و باهم روابط مسالمتآميز داشته باشند. بلي آن روز اينها با هم ارتباط برقرار کردند، به نقطه مشترکي رسيدند و جبهه مشارکت بزرگي بر ضد اهل بيت و رهروان بابصيرتش تشکيل دادند.

ويژگي سوم جريان اعتزال قدرتطلب، فعال بودن و جريانسازي بود. ميگفت روشي که علي(ع) در پيش گرفته مخالف سيره رسول خدا است! ميگفت مقاومت زياد، براي طرف مقابل هم مقاومت ميآورد، برادر کشي ميشود و اين خلاف قرآن است! اعتدالنمايي ميکرد.

ويژگي چهارم جريان اعتزال، «جهادگريزي» و «ولايتستيزي» بود؛ ميگفت خسته شديم؛ تا کي جنگ؟! معتقد بود که بخشي از فتنههاي موجود و درگيريهاي موجود، ناشي از مواضع خود ولايت است. چون علي اين طور مواضع تند ميگيرد، مالک اشتر اين طور مواضع تند ميگيرد، عمار اين طور مواضع تند ميگيرد، معاويه عصباني ميشود و شمشير ميکشد! بياييم اين وليّ را از سر راه برداريم! بنابراين حاضر بود بر سر ولايت معامله هم بکند. يعني نه تنها خطقرمزها، که حتي حاضر بود خود علي(ع) را بفروشد و کنار بگذارد. چون استقامت ولايت را قبول نداشت. يعني اين جريان، گفتمان جبهه مقاومت در راه حق را قبول نداشت. جريان ولايت ميگويد براي ما، هدف آخرت است و منافع دنيا را هم تا زماني که با آخرت تعارض پيدا نکند دنبال ميکنيم؛ اين گفتماني است که هميشه ميگويد آماده جهاد و شهادت باش. جريان اعتزال ميگفت ما اين گفتمان را قبول نداريم؛ ما آمديم اين جا راحت باشيم، نماز ميخوانيم، روزه ميگيريم، حج هم ميرويم؛ ولي اينقدر ما را درگير جبهه و جنگ نکنيد! بنابراين چون چنين حالتي در آنها ايجاد شد، پاي معامله با بنياميه آمدند.

رسول خدا(ص) به سلمان فارسي درباره جريان اعتزال هشدار داده و فرموده بودند که بعد از من امتم سه دسته ميشوند؛ يک دسته وفادار به من هستند؛ آنها مانند طلاي نابند که هرچه حرارتشان دهي، خالصتر ميشوند؛ يک دسته آدمهايياند مانند آهن سياه که مخالفان من هستند؛ هر چه حرارتشان دهي بر سياهي آنها افزوده ميشود؛ اما يک دسته «مدهدهه» هستند؛ يعني متزلزلند. اينها بين اين دو جريان حرکت ميکنند. بعد فرمودند اين مدهدهه کسانياند که «علي دين سامري»اند؛ ميگويند: نه دين موسي نه دين فرعون؛ پس چه ديني؟ گوسالهپرستي. بعد حضرت فرمودند رهبر اينها «عبداللهبنقيس» است؛ عبداللهبنقيس «ابوموسي اشعري» است؛ فرمودند اينها ميگويند «لا قتال»؛ جنگ نه (رک: محمد بن محمد المفيد، الامالى، ص 29 ـ 30، مجلس 4، حديث 3.)

البته بايد اين را هم بگوييم که برخي گمان نکنند اسلام ميگويد هميشه بجنگيد؛ نه، اسلام ميگويد بجا بجنگ، بجا صلح کن. نه اين که کوتاه بيايي و ذلت بپذيري؛ اين کار درست نيست. وگرنه رسول خدا(ص) هم در ماجراي صلح حدبيه مذاکره کردند؛ البته مذاکرهاي که خودشان خواستند و امتيازي از امويان مستکبر گرفتند که موجب پيروزيشان شد بهطوري که در سايه جنگ هم نميتوانستند به اين پيروزي برسند.

معاويه با اين جريان مذاکره کرد و آنها را کاتاليزور سلطه بر حکومت علوي قرار داد؛ زيرا «اسلام منهاي جنگ» خطري براي استکبار ندارد.

شيوه نفوذ زرسالاران اين بود که به آنها گفتند شما جهاد و جنگ با ما را برداريد، ما حاضريم با شما همزيستي مسالمتآميز داشته باشيم؛ آنها هم فريب خوردند. موجي درست کردند که در نهايت معاويه بر آن سوار شد. جمعيت انبوهي را از علي(ع) جدا و دور خود جمع کردند؛ به طوري که جرياني که ابتدا توانست آراي زيادي را در حکومت حضرت کسب کند؛ نه جريان زرسالاران برانداز است، نه جريان بيعتشکنان صدارتطلب و نه جريان متحجران است. بيشترين رأي را جريان اعتزال گرفت.

وقتي آنها از جنگ کنار رفتند، جمعيت زيادي پشت سر اينها از حضرت جدا شدند. ابوموسي اشعري وقتي که گفت من در جنگ جمل شرکت نميکنم، اين يک فتنه است، رسول خدا(ص) فرمود در اين فتنه ساکت باشيد، عده زيادي از شمشيرزنان کوفه براي کمک به حضرت در جنگ نرفتند. جمعيت کثير ديگري -حدود سيهزار نفر- هم در جنگ صفين آمدند، گوشهاي ايستادند و گفتند ما آمدهايم ببينيم حق با کيست! بعد عدهاي در دل جنگ صفين از لشکر حضرت گفتند: «البقيه»؛ «البقيه»؛ ما زندگي ميخواهيم، ما زندگي ميخواهيم؛ گفتند حکميّت را بپذير و حَکَم را ابوموسي قرار بده. حضرت فرمودند: چرا ابوموسي؟ گفتند به خاطر اين که او مخالف اين جنگها و طرفدار تفکّر نه علي(ع) نه معاويه بود. اين جريان موفق شد ضربه کاري به حکومت علوي بزند.( نصر بن مزاحم المنقري، وقعه صفين ، ص 499)

امثال سعد بنابيوقاص و اسامه بن زيد، در اين جبهه هستند ولي جزو «عافيتطلب»هايش هستند. عرض کرديم که جبهه اعتزال خود به دو جريان تقسيم ميشوند: جريان اعتزال عافيتطلب در مدينه و جريان اعتزال قدرتطلب در کوفه. ابوموسي جزو جريان اعتزال قدرتطلب بود.

معاويه بر موجي که جريان اعتزال قدرتطلب کوفي به راه انداخت سوار شد و حکميت آنها را پذيرفت. اتفاقا جريان اسلام اموي و اسلام اشعري در يک نقطه به هم رسيدند و آن ترويج گفتمان حکميت و مذاکره و معامله بر سر خط قرمزهاي امام علي(ع) بود؛ معتقد بودند بر سر بسياري از مسائل حتي حکومت علي(ع) ميتوان گفتوگو کرد؛ وقتي ابوموسي پاي ميز مذاکره آمد قرار شد هم معاويه و هم علي(ع) را از حکومت محروم کنند و کار اداره جامعه را به شورا واگذار نمايند ولي عمروعاص در عهدش خيانت کرد. وقتي ابوموسي گفت من اميرالمؤمنين(ع) را عزل ميکنم، عمروعاص گفت من معاويه را نصب ميکنم. بدينسان در اين معامله سر ابوموسي کلاه گذاشت.

وقتي عمروعاص معاويه را نصب کرد، دعوا شد؛ و دوباره آتش اختلاف بالا گرفت، اين بار معاويه قدرت برتر بود، چرا؟ چون لشکر حضرت فشل شده بود. يک عده گفتند از جنگ خسته شدهايم؛ فکر اعتزال درست است. حال جنگيدن نداشتند؛ خوارج پديد آمدند؛ يعني جريان متحجران آشوبگر فعال شدند و به امنيت حکومت حضرت ضربه ميزدند. در اين شرايط معاويه دستور غارت قلمرو حضرت را صادر کرد و بر دامنه ناامني قلمرو حضرت افزود؛ شهرهاي حضرت را غارت ميکرد و ياران حضرت نميتوانستند ايستادگي کنند.

معاويه از چند ابزار استفاده ميکرد؛ به برخي افراد پول ميداد؛ برخي فريب ميخوردند؛ آدم خوبي هم بودند، خيّر بودند و اين پولها را در راه خير استفاده ميکردند، ولي متوجه نميشدند که اين پولها چه تاثيري در آنها دارد. معاويه براي يکي از بنيهاشم، يک ميليون درهم در سال مقرري تعيين کرد؛ يزيد اين مبلغ را به دو ميليون درهم افزايش داد؛ يعني صدهزار دينار که زمان يزيد دويست هزار دينار شده بود. مدتي گذشت معاويه به او گفت که پدرت جعفر از پدر حسن(ع)و حسين(ع) برتر بود؛ خودت هم از آنها برتري؛ اگر مادر حسن(ع) و حسين(ع) فاطمه(سلام الله عليها) نبود، ميگفتم مادر تو هم از مادر اينها برتر است؛ چرا اين قدر براي آنها احترام قائلي؟!

 اين مساله مربوط به بعد از صلح امام حسن(ع) است. معاويه ميخواست در بنيهاشم، اين فرد را رقيب امام حسن(ع) و امام حسين(ع) قرار دهد و او را بزرگ کند. اما او به اين توطئه معاويه توجه نکرد. اتفاقاً آن جا از حسنين(ع) دفاع هم کرد. ولي در تعاملاتش با معاويه آرامآرام برائتش نسبت به اينها از بين رفت. تصور کرد که با امثال امويان، مثل خلفاء، مثل طلحه و زبير ميتوان تعامل کرد و زندگي مسالمتآميز داشت. لذا زماني که امام حسين(ع) به سمت کربلا حرکت کرد، براي امام از بنياميه اماننامه آورد! ميگفت که من امان آوردم، با يزيد نجنگ!

معاويه با يک نفر ديگر هم اين کار را کرد؛ البته با پول نه، با برخي از استدلالهاي به ظاهر عقلايي در دستگاه محاسباتياش تغيير ايجاد کرد. ميگفت اين که شما آمديد و اين قدر سرمايهگذاري ميکنيد و با ما ميجنگيد، اين عاقلانه نيست؛ چرا؟ براي اين که با اين جنگ داخلي ما را تضعيف ميکنيد؛ در حالي که روميهاي همسايه، براي ما تهديد هستند؛ اگر ما تضعيف شويم، دسترسي آنها به ما بيشتر ميشود و به ما حمله ميکنند. آرامآرام اين استدلال بهظاهر عقلايي معاويه، در برخي از نخبگان لشکر حضرت اثر گذاشت. امروز هم برخي اين طور تغيير محاسبات برايشان ايجاد شده است.

برخي ميگفتند که بايد به واقعيتها توجه کنيم؛ اين قدر آرمانگرا نباشيم؛ گفتمان اهل بيت(ع) يک گفتمان آرمانگرايانه شده است؛ ميگفتند گفتمان ما يک گفتمان واقعگرايانه است. شما به سمت واقعيتها بياييد؛ اين حرفها را همان کاتاليزورها ميگفتند. دشمن، اين کاتاليزورها را به اين جا رساند که اينگونه حرف بزنند. بعد ميگفتند تا کي جنگ؟ اتفاقا جريان اعتزال هم اين حرف را ميگفت، ميگفت چقدر جنگ؟

بنابر اين سياستهاي مکارانه معاويه باعث شد بخشي از لشکر حضرت گمان کنند ظاهرا جريان اعتزال درست ميگفت که جنگ با سپاه معاويه جنگ با اهل قبله است و يک تخلف و افراطيگري محسوب ميشود؛ زيرا معاويه ميگفت با کشتار نيروهاي من، زمينه براي قوّتگرفتن روميان و پيروزي آنها در مرزهاي شام فراهم ميشود و اين حرکت شما نوعي تندروي و افراطيگري و بيتوجهي به مصالح عمومي مسلمانان است.

به هرحال وقتي جريان اعتزال قوت گرفت، روند حکومت روبه رشد حضرت متوقف و مسير قهقرايي آغاز شد. شايد به همين علت بود که اميرالمؤمنين(ع) بعد از جنگ صفين و مذاکرات نکبتبار ابوموسي با امويان(ماجراي حکميت)، چهار نفر را لعن ميکردند: معاويه، عمرو بنعاص، ابوالأعور سُلَّمي (يکي از فرماندهان لشکر معاويه)، و ابوموسي اشعري! طلحه و زبير را لعن نميکردند! خيلي جالب بود. اين نشان ميدهد ضربهاي که جريان اعتزال به حکومت حضرت زد، خيلي زياد بود.

روش برخورد اميرمؤمنان(ع) با کاتاليزرهاي نفوذ

اميرالمؤمنين(ع) نسبت به جريان بنياميه برائت صريح داشتند و پردهپوشي نميکردند. ولي درباره ساير جريانهاي معارض بعضا تقيه ميکردند. حضرت جريانهاي معارض را طبقهبندي ميکردند؛ يعني نسبت اينها را با بنياميه ميسنجيدند و آنها را طبقهبندي ميکردند. با هر گروهي برخورد و گفتمان متناسب با خودش را داشتند؛ مثلا با تجديدنظرطلبها روش سکوت اعتراضآميز را انتخاب کردند؛ هم سکوت ميکردند، هم گهگاهي اعتراض ميکردند. از نيمه خلافت عثمان به اين طرف صريحا انتقاداتي نسبت به عثمان مطرح ميکردند، ولي باز هم ميفرمودند عثمان را نکشيد؛ من با کشتنش مخالفم.

با جريان بيعتشکنان صدارتطلب(طلحه و زبير) سعي کرد که اول با گفتوگو آنها را وادار کند تا دست از اين لجاجت بردارند؛ و در آخرين لحظه که ديد آنها شمشير کشيدهاند، ايشان هم شمشير کشيدند، ولي در دل جنگ نيز سعي کرد آنها را از ادامه جنگ منصرف کند که ابتدا در مورد زبير و بعد طلحه موفق شد.

با خوارج هم همين رفتار را کردند؛ البته با يک تفاوت و آن اين که، جريان صدارتطلبان بيعتشکن را بعد از فرارشان رها کرد. ولي با خوارج ابتدا سعي کرد آنها را با بحث و گفتوگو هدايت کند و وقتي لجاجت کردند و معلوم شد جهالت سراسر وجودشان را تسخير کرده و به جرياني بسيار خطرناک براي جان و مال و ناموس مسلمانان مبدل شدهاند، با آنان درگير شد و تقريبا همهشان مگر چند نفر معدود را کشت.

حضرت دل پري از جريان اعتزال داشتند؛ و وقتي اين جريان در ميان مردم و حتي لشکر حضرت نفوذ کرد و سپاهش را از استمرار جنگ بازداشت و اراده خود را بر حضرت تحميل کرد، حضرت به ناچار اين جريان را در حکومت خودش پذيرفت و به اينها ميدان داد به مذاکره بروند تا مردم به ماهيت پوشالي وعدههاي اين جريان و طرف مذاکرهشان بنياميه پي ببرند؛ ولي خودش مذاکره با بنياميه را در آن مقطع قبول نداشت و بينتيجه ميدانست.

اگر مسلمانان آن زمان باهوش بودند، بصيرت داشتند و مکتب اهل بيت(ع) را خوب درک ميکردند، امويان موفق نميشدند اين طور انحرافات را در تاريخ اسلام ايجاد کنند. امروز هم بايد جريان نفوذ و کاتاليزورهايي را که باعث ميشوند جريان نفوذ مسلط شود، شناسايي کنيم؛ اولا به کاتاليزورها رأي ندهيم؛ ثانيا اگر ندانسته رأي داديم، با سيستم کنترلي از آنها مواظبت کنيم تا نتوانند جاده نفوذ دشمن را هموار کنند؛ با انتقاد و افشاگري و برخورد تند حساب شده، با آگاهي دادن به مردم و افراط نکردن در کارها، عمل حساب شده، و احساسي عمل نکردن ميتوانيم جلوي نفوذ را بگيريم. در زمان اصلاحات داشتند نفوذ ميکردند ولي جريانها و افراد بابصيرت جلويشان را گرفتند. الان هم دارند نفوذ ميکنند؛ بصيرت ميتواند جلوي نفوذ را بگيرد.

آري! در ميان همه اين جريانات معارض، اهل بيت(ع) روي جريان «زرسالار» انگشت گذاشتند. چون اين جريان، دشمن بود و از ساير جريانها براي «نفوذ» استفاده ميکرد. به عبارت ديگر، «دشمن اصلي» بود؛ يعني از اساس، اسلام را نميخواست. اين جريان، هم از جريان «خواص تجديدنظرطلب» استفاده کرد، هم از جريان «صدارتطلب بيعتشکن» و هم از «جريان متحجران» و «جريان اعتزال».

 * براي اطلاع بيشتر درباره اين جريانها به اثر اين جانب (جريانشناسي فکري- سياسي صدر اسلام) مراجعه فرماييد.