واژه‌شناسي يا جريان‌شناسي؛ كدام عنوان؟

ملاحظاتي بر کتاب جريان‌شناسي فرهنگي بعد از انقلاب اسلامي ايران

احمد رهدار

اشاره:
کتاب «جريان‌شناسي فرهنگي بعد از انقلاب اسلامي ايران» در شهريور 1379 توسط معاونت فرهنگي ـ اجتماعي مرکز تحقيقات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام به دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي پيشنهاد شد و پس از تصويب، از سوي دبيرخانه مذکور، مرکز جهاد دانشگاهي به عنوان مجري طرح و مهندس سيد مصطفي ميرسليم به عنوان ناظر طرح تعيين شدند. کتاب در سال 1384 توسط انتشارات مرکز بازشناسي اسلام و ايران(انتشارات باز) چاپ و منتشر شد و از اين حيث که در زمره معدود کتاب‌هايي است که به بحث جريان‌شناسي فرهنگي پس از انقلاب اسلامي پرداخته است، شايسته تقدير و سپاس است. نوع کساني که به مباحث جريان‌شناسي معاصر مي‌پردازند، از ورود به ساحت‌هايي که بازيگران آن‌ ساحت‌ها هنوز زنده هستند و هرگونه قضاوت درباره آن‌ها پيامدهاي خاص خود را به وجود مي‌آورد، ابا مي‌کنند. با اين حساب، بايد تحقيق آقاي ميرسليم و همکاران محققش را قدر دانست و مغتنم شمرد که پذيرفته‌اند تا درباره کساني صحبت به ميان آورند که بسياري از آن‌ها بالفعل از صاحب‌منصبان و مسئولان مي‌باشند. با وجود همه زحماتي که نويسندگان محترم متحمل شده‌اند، کتاب ـ همچون هر کتاب ديگري که راه نرفته را باز مي‌کند ـ داراي ابهامات و اشکالات فراواني است. اين نوشتار در صدد است تا به برخي از مهم‌ترين آن‌ها اشاره کند.

اشکالات ساختاري

نويسندگان محترم کتاب، جريانات فرهنگي پس از انقلاب اسلامي را به چهار دسته عرف‌گرايي، بومي‌گرايي، سنت‌گرايي و دين‌گرايي تقسيم کرده‌اند. [ص 36] اين تقسيم‌بندي از جهات متعددي ناقص، بلکه اشتباه است:

1. مقسم اين تقسيم به روشني مشخص نيست که چه چيزي و از چه جهاتي به اين دسته‌هاي چهارگانه تقسيم شده است. نمي‌توان به‌طور مبهم و کلي گفت که اعداد به چند دسته تقسيم مي‌شوند: اعداد اول، اعداد زوج، اعداد مثبت و اعداد سه‌رقمي! اگرچه، اول بودن، زوج بودن، مثبت بودن و سه‌رقمي بودن، به‌درستي مي‌توانند نعت و صفت اعداد قرار بگيرند، اما علاوه بر اين، صحيح بودن، منفي بودن، مجذور بودن، چهاررقمي بودن و... نيز مي‌توانند همچنان به عنوان صفات اين اعداد شمرده شوند. بايد ملاک داد و مشخص کرد که از چه زاويه‌ و از چه حيثي اعداد به چنين جدولي تقسيم مي‌شوند. درباره جدول کتاب نيز همين مطلب صادق است. نويسندگان محترم، بدون ارائه هرگونه ملاک، جهت و حتي بيان رويکردشان، عناوين چهارگانه فوق را به صورت قسيم يکديگر ذکر کرده‌اند.

2. در تقسيم مذکور، برخي مؤلفه‌هاي کليدي، مهم و کلان که خود حاوي مفاهيم فرهنگي هستند، مورد غفلت قرارگرفته است؛ به گونه‌اي که يا اساساً بدان‌ها اشاره نشده و يا کاملاً در حاشيه و سايه بيان شده‌اند. از جمله اين کليدواژه‌هاي مهم مي‌توان از واژه‌هايي چون: غرب، دفاع مقدس، مهدويت و... نام برد. به‌طور حتم، اگر عنصر غرب يا دفاع مقدس و يا مهدويت در تقسيم مذکور قرار مي‌گرفت(بدين معني که جريان‌هاي فرهنگي را از حيث قرب و بُعد يا نوع نگاه‌شان به غرب، دفاع مقدس و مهدويت مورد ارزيابي و تحليل قرار مي‌داد) يا در متن تقسيم مذکور مورد توجه اکيد قرار مي‌گرفت، نتايج و حتي سير بحث نويسندگان محترم تغيير جدّي مي‌يافت.

3. گو اين‌که نويسندگان محترم ـ در تحليلي که بسيار ساده‌انگارانه مي‌نمايد ـ بر اين باور بوده‌اند که جريان‌هاي فرهنگي متعدد و متکثر در يک کشور، از جمله ايرانِ عصر انقلاب اسلامي را که بنا به ماهيت فرهنگي انقلاب اسلامي، جريان‌هاي فرهنگي آن منطقاً بايد پيچيده باشد، مي‌توان با يک تقسيم‌بندي تبيين و ترسيم کرد. به نظر مي‌رسد، راه بهتر و دقيق‌تر اين‌ باشد که جريان‌هاي فرهنگي، چند دفعه و هر دفعه از زواياي مختلف و با مقسم‌هاي متفاوت دسته‌بندي شوند. بسياري از پديده‌هاي فرهنگي چند وجهي‌اند و نمي‌توان به ‌سادگي آن‌ها را در يک حيث خلاصه کرد. مي‌توان از پديده‌هاي فرهنگي‌اي نام برد که در عين عرفي بودنشان، قدسي و ديني نيز باشند(البته با دو رويکرد متفاوت)؛ همچنان که مي‌توان پديده‌هاي فرهنگي‌اي را نام برد که در عين واقع‌گرا بودنشان، آرمان‌گرايانه نيز باشند. پرواضح است که قرائت پديده‌هاي فرهنگي تنها از يک حيث، تقليل و تنزيلي از ماهيت آن پديده است و راه را براي فهم حقيقي ماهيت و جايگاه آن پديده سخت دشوار مي‌کند.

4. فقدان اولويت‌بندي و رتبه‌بنديِ سهمِ جريان‌ها و افراد در فرهنگ پس از انقلاب، يکي ديگر از ضعف‌هاي جدّي اين کتاب است. پرداختن به برخي جريان‌هاي فرعي و خُرد ـ به‌ويژه در عرض و کنار جريان‌هاي محوري و حتي بدون معرفي معيار و ملاکي براي تمايز ميان جريان‌هاي محوري و فرعي ـ امکان پي‌گيري خط محوري فرهنگي را از مخاطب و خواننده سلب مي‌کند. اين امر باعث مي‌شود تا توزيع حساسيت به‌طور مساوي نسبت به جريان‌ها صورت گيرد که کاملاً متفاوت از واقعيت تاريخي جريان‌هاي فرهنگي مي‌باشد.

5. در اين تقسيم، مشاهدات کم دسته‌بندي شده‌اند و به همين علت، نمي‌توانند همه آنچه را که حتي خود نويسندگان در متن کتاب بدان‌ها اشاره کرده‌اند، پوشش دهد. از اين‌رو بايسته بود که نويسندگان محترم يا از بالا(مقسم‌ها) و يا از پايين(قسيم‌ها) تقسيم خود را ادامه مي‌دادند تا جايي که مي‌توانستند همه موارد فرهنگي را به شفافي در دل آن جاي دهند. شايد يکي از علت‌هايي که بسياري از جريانات فرهنگي از ديد نويسندگان محترم مغفول واقع شده‌اند، همين مجمل بودن تقسيم بوده است که به نوبه خود باعث شلوغ شدن متن شده است.

اشکالات روشي

1. به نظر مي‌رسد نويسندگان محترم کتاب، هنگام نگارش آن از عنوان اصلي طرح خود غفلت کرده و تحت شرايط زمانه‌ ـ که مقارن با دولت‌هاي دوم خرداد بوده و در آن توسعه سياسي اولويت داشته است ـ به شکلي کاملاً واضح و روشن و در عين حال غيرمنطقي، به درون جريان‌هاي سياسي لغزيده‌اند. به همين علت، بيشتر به جريان‌هايي پرداخته‌اند که داراي ارگان مطبوعاتي بوده‌اند. اين امر باعث شده تا نقطه‌عطف‌هايي که نويسندگان، به اصطلاح به عنوان سرفصل‌هاي فرهنگي کتاب خود در نظر گرفته‌اند، به جاي اين‌که نقطه‌عطف‌هايي فرهنگي باشند، سياسي هستند؛ به عنوان مثال اگر نويسندگان محترم به رويکرد فرهنگي خود در جريا‌ن‌شناسي فرهنگي پايبند بودند، علي‌القاعده بايد سرفصل‌هاي مهم کتاب آن‌ها عناويني چون انقلاب فرهنگي، شروع جنگ، پايان جنگ، رحلت حضرت امام (ره)، شکل‌گيري حلقه کيان، روي کار آمدن روزنامه‌هاي زنجيره‌اي، ظهور ناشران جديد و فعال و داراي رويکرد جديد(از جمله: طرح نو، گام نو، مرکز، نقش‌ونگار، فرزان روز، ني، ققنوس و...) مي‌بود، اما نويسندگان محترم، مثلاً دهه اخير را با سرفصل «دوم خرداد» ـ چيزي که در آن بيش از هر امر ديگر، سياست و امور سياسي پررنگ است تا فرهنگ و امور فرهنگي ـ کدگذاري کرده‌اند؛ يا مثلاً هنگام توضيح اين مطلب که «مطهري... نيمه‌شب چهارشنبه 15 خرداد 1342 پس از آغاز نهضت اسلامي به رهبري امام‌ خميني، دستگير و بعد از اندکي در 26 تير همان سال آزاد شده است»، بلافاصله در پاورقي آورده‌اند که «او از بدو تحصيلات خود در قم به همراه هم‌مباحثه نزديکش، حسين‌علي منتظري، با دل‌بستگي خاصي در درس‌هاي امام شرکت مي‌جست». اين مطلب کاملاً نشان مي‌دهد که نويسندگان محترم کتاب به دنبال مطرح کردن چه اشخاص و چه فکرهايي بوده‌اند! آيا به راستي، شهيد مطهري فقط با شخص نام‌برده هم‌ مباحثه بوده و فقط به همراه وي به درس حضرت امام حاضر مي‌شده‌ است؟! ذکر اين مطالب به معني امکان تفکيک مطلق ميان پديده‌هاي فرهنگي و سياسي نمي‌باشد، بلکه اين پديده‌ها از جوانب مختلف درهم‌تنيده‌اند. نويسندگان محترم براي اين‌که گرفتار اين‌گونه محظورات نشوند، بهتر بود ابتدا لايه‌هاي متفاوت جريان‌هاي فرهنگي را شناسايي و از هم تفکيک مي‌کردند(مثلاً لايه فلسفي فرهنگ، لايه سياسي فرهنگ، لايه علمي فرهنگ و...) و سپس جريان‌ها، افراد و مصاديق هر لايه را به‌طور مجزا و مستقل مورد بررسي قرار مي‌دادند.

2. اساساً از آن‌جا که رويکرد نويسندگان محترم به امور فرهنگي، از پايگاه جريان‌هاي سياسي بوده است ـ به عبارت ديگر، از آن‌جا که نويسندگان محترم، امور فرهنگي را در متن امور سياسي جستجو کرده‌اند ـ جدا از اين‌که اين امر باعث شده تا اولويت و ضريب حساسيت جريان‌هاي فرهنگي تابع متغيري از اولويت و ضريب حساسيت جريان‌هاي سياسي شود و مهم‌تر اين‌که باعث شده تا بسياري از جريان‌هاي فرهنگي که اساساً فقط صبغه فرهنگي دارند و يا کمتر با جريان‌هاي سياسي گره خورده‌اند، مورد مطالعه و تحقيق‌شان قرار نگيرد. برخي جريانات فرهنگي مرتبط با حوزه علميه که تماماً در کتاب مذکور مورد غفلت قرار گرفته‌اند، عبارتند از:

الف) موج حفظ قرآن که از دو دهه قبل در کشور ما راه افتاده و باعث تأسيس دارالقرآن‌هاي متعدد شده است و تا کنون منجر به تربيت و پرورش صدها حافظ کل قرآن در ميان نوجوانان عمدتاً زير پانزده‌ سال شده است، يکي از مهم‌ترين جريانات‌ فرهنگي است که در جريان‌شناسي فرهنگي پس از انقلاب اسلامي نمي‌توان آن را ناديده گرفت؛ همچنان که نمي‌توان از صدها جلسه تلويزيوني تفسير قرآن آقاي قرائتي ـ که کمترين اشاره در کتاب مذکور بدان نشده است ـ چشم پوشيد.

ب) جريان هيأت‌هاي مذهبي حداقل در دو دهه اخير انقلاب اسلامي بسيار پرفعاليت و داراي آثار و نتايج فرهنگي پرباري بوده‌اند كه حتي موجب شکل‌گيري ادبيات فرهنگي خاصي، به‌ويژه در حوزه نظم و نثر مداحي، تغيير در سبک‌هاي شعري مداحي و ظهور شاعران مذهبي پرشور و فعالي چون مرحوم آغاسي، حسان و... شده است.

ج) مسجد مقدس جمکران، مؤسسه فرهنگي موعود، مؤسسه فرهنگي انتظار و... نشرياتي چون موعود، موعود جوان، انتظار، خورشيد مکه و کنگره‌هايي در موضوعات مربوط به مهدويت در انتشار فرهنگ مهدويت و انتظار در جامعه بسيار مؤثر بوده‌اند. تلاش اين مؤسسات و نشريات باعث شده تا در سال‌هاي اخير، مسجد مقدس جمکران در زمره يکي از مهم‌ترين مراکز ديني ‌ـ فرهنگي کشور قرار گيرد؛ به گونه‌اي که هر هفته در شب‌هاي چهارشنبه ـ به‌ويژه در ايام تابستان ـ و در ايام‌ خاص، از جمله نيمه شعبان، پانزده خرداد و... بيشترين سهم زائر را حتي نسبت به حرم امام رضا (ره) داشته باشد.

د) جامعه وعاظ کشور به نوبه خود در ايجاد فرهنگ ديني خاص در جامعه بسيار مؤثر بوده است. مجموعه سخنراني‌هاي آيات عظام حايري شيرازي، مجتهدي و... و سخنراني‌هاي حجج اسلام پناهيان، صديقي، دانشمند، راشد يزدي، حسيني(اخلاق در خانواده)، فاطمي‌نيا، قرائتي، انصاريان و... ادبيات و فضاي فرهنگي ويژه‌اي را ايجاد کرده است که نوعاً به‌طور مستقيم با جريان‌هاي سياسي در ارتباط نبوده‌اند و به همين علت هم از نظر نويسندگان محترم دور مانده‌اند.

ه) فرهنگستان علوم اسلامي در قم يکي از مؤسسات فکري ـ فرهنگي است که به‌رغم امکانات و نيروي انساني اندک، با دو دهه تلاش فکري ـ پژوهشي توانسته است ده‌ها جلد کتاب و جزوه که ادعا مي‌شود مبتني بر نوعي فلسفه تأسيسي و جديدي به نام «فلسفه نظام ولايت» که از قدرمتيقن‌هاي ديني استنباط شده است، به تراث فکري جامعه ما بيفزايد. اين مرکز علمي در عرصه فرهنگي با واژگان تأسيسي زياد و مهمي حاضر شده و موج عظيمي را به‌ويژه در مراکز علمي و در ميان طلاب و دانشجويان ايجاد کرده است.

و) جريان موسوعه‌نويسي ديني که از ابتداي انقلاب ابتدا به صورت فردي و سپس به صورت کار تشکيلاتي و مؤسساتي پي‌گيري شده، تلاش خجسته و ميموني بوده که در گسترش فرهنگ ديني به مراتب از بسياري از ديگر فعاليت‌هاي فرهنگي مؤثرتر بوده است. ثمره اين جريان، فراهم شدن مجموعه نفيسي از موسوعه‌هاي فقهي(موسوعه فقه شيعه و موسوعه فقه اهل سنت) و روايي(موسوعه امام علي، موسوعه امام حسين، موسوعه امام رضا، موسوعه امام مهدي، مُسند امام علي، مُسند فاطمه، مُسند الباقر، مُسند الصادق، مُسند الرضا عليهم السلام و...) شده است که در کتاب‌خانه‌هاي عمومي و اختصاصي در اختيار محققين علوم آل محمّد (ص) قرار گرفته است.

ز) جريان تخصص‌گرايي ديني که از دو دهه قبل در حوزه‌هاي علميه صورت گرفته را بايد يک جهش فرهنگي ناميد. بر اساس نظام آموزشي قبلي حوزه‌هاي علميه، همه طلاب ديني بايد يک سير خطي آموزشي را طي مي‌کردند و قابليت‌هاي بيرون از خط آموزشي تماماً مبتني بر علايق مطالعاتي فردي حاصل مي‌شد. پرسش‌ها، نيازها و انتظارات جديد ديني جامعه، متوليان حوزه‌هاي علميه را بر آن داشت تا مراکزي تخصصي و غيرمتداخل و معطوف به اهداف خاص، متمايز و در عين حال، متناسب با نيازهاي ديني جامعه و حتي حکومت ديني تأسيس کنند. ثمره اين تلاش خجسته، تأسيس مراکز تخصصي تبليغ، تفسير، کلام، مذاهب اسلامي، اديان، مهدويت و... شده است که در تخصصي کردن فرهنگ علميِ ديني تأثير ويژه‌اي داشته است.

ح) جريان مؤسسه امام خميني در قم ـ حداقل از اوايل دهه هفتاد شمسي ـ يکي از جريانات تأثيرگذار بر حوزه فرهنگ اسلامي مي‌باشد. نويسندگان محترم، ابتدا اين جريان را به شخص حضرت آيت‌الله مصباح يزدي و سپس وي را به سخنراني‌هاي پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه‌شان در تهران تقليل داده‌اند. هرچند در رأس اين جريان، حضرت آيت‌الله مصباح يزدي قرار دارد، اما اين امر بدين معني نيست که تمام جريان را بتوان با توضيحي درباره شخص ايشان و انديشه‌هاي وي معرفي کرد. اين جريان بالغ بر چند هزار دانش‌پژوه در 14 رشته علوم انساني تربيت کرده که بسياري از اين‌ها با کسب مدرک دکترا و به دنبال آن تحصيل مناصب فرهنگي، سياسي و اجتماعي به همراه تأليف و نشر کتاب‌هاي متعدد، شرکت در ميزگردهاي علمي در دانشگاه‌ها و صداوسيما و... موفق به راه‌اندازي موجي از نگرش فکري ـ فرهنگي خاص شده‌اند که به‌رغم ارتباط آن با نقطه کانوني خود، يعني انديشه‌هاي حضرت‌ آيت‌الله مصباح يزدي، داراي طيفي از ديدگاه‌هايي هستند که اگرچه به حدّ تضاد نمي‌رسند، اما حداقل، متفاوت‌اند.

به نظر مي‌رسد نويسندگان محترم، به دليل دور بودن از فضاي ديني به معني خاص، اساساً به جريان‌ها و مؤسسات فرهنگي ديني اشاره نکرده و يا حداقل آن‌ها را در حاشيه جريان فرهنگي کشور ديده‌اند؛ بلکه مي‌توان ادعا کرد که نويسندگان محترم، علاوه بر جريان‌هاي فرهنگي حوزوي، برخي ديگر از جريان‌هاي فرهنگي ديني و غيرحوزوي را ـ که از قضا بسيار هم در عرصه فرهنگ کشور به صورت گسترده، فعال و مؤثر عمل کرده است ـ نيز مورد غفلت قرار داده‌اند. از نمونه برجسته اين‌گونه جريان‌ها مي‌توان به جريان فرديديان و جريان شهيد آويني اشاره کرد. بر آشنايان عرصه فرهنگ پوشيده نيست که از همان ابتداي انقلاب تا کنون، يکي از جريان‌هاي مهمي که در نهادينه کردن فرهنگ ضد غرب در عرصه فرهنگي کشور ما مؤثر بوده است، جرياني است که معروف به نحله فرديديان هستند که چهره شاخص آن‌ها دکتر رضا داوري اردکاني مي‌باشد که به نظر مي‌رسد به‌رغم اين‌که شاگرد مرحوم سيد احمد فرديد بوده، از افق فکري وي فراتر انديشيده و از نظرگاه غربي انديشه وي فاصله گرفته و هرچه بيش‌تر بومي‌تر شده است. در کنار اين نحله، جريان شهيد آويني نيز اگرچه ديرتر، اما هم‌سو و گسترده‌تر(اگرچه نه لزوماً عميق‌تر) از آن به نقد تفکر غرب پرداخته است. تعداد قابل ملاحظه‌اي از طلاب و دانش‌جويان جوان با مطالعه مکرر کتاب‌هاي اين دو جريان ـ به‌ويژه کتاب‌هاي دکتر داوري،‌ مرحوم دکتر مددپور و شهيد آويني ـ به نوعي خودآگاهي فرهنگي رسيده و در برابر جبهه فرهنگي منتسب به غرب، صف‌آرايي کرده‌اند.

3. نويسندگان محترم از نقش فرهنگي طيف وسيعي از جامعه کشور ما يعني نقش زنان غفلت کرده‌اند. کتاب به گونه‌اي نوشته شده است که خواننده آن گمان مي‌کند که انگار جامعه ايراني از اساس، يک جامعه کاملاً مردانه و بدون زن است. شايد چنين رويکردي به مسايل فرهنگي نتيجه مستقيم اين مسئله باشد که نويسندگان محترم کتاب، مسائل فرهنگي را در دل مسائل سياسي پي گرفته‌اند و از آن‌جا که نوعاً در جامعه ايراني، زنان اگرچه در سطوح مياني و پايين سياست جامعه به‌طور گسترده حضور دارند، ولي چون در سطوح بالاي سياسي از جمله در پست‌هاي وزارت، استانداري، نمايندگي مجلس، دبيرکلي احزاب سياسي و... کم‌تر حضور دارند، اين رويکرد به مسائل فرهنگي باعث شده تا کم‌تر از آن‌ها رد پايي ديده شود.

4. با اندک تأمل و بلکه حتي تورق کتاب مذکور به روشني درمي‌يابيم که نويسندگان محترم در مقام گزارش جريان‌ها دست به گزينشي غيرکارشناسانه زده‌اند و در اين گزينش‌ها دو شيوه غيرعلمي و حتي غيرمنصفانه را به کار گرفته‌اند: نخست اين‌که گزارش و توصيف برخي مؤسسات و نشريات‌ به صورت تفصيلي و برخي ديگر که به همان اندازه مهم و حساس مي‌باشند، به صورت اجمالي صورت گرفته است. دوم اين‌که گزيده‌ يا گزيده‌هايي از چندصد مقاله يک نشريه به گونه‌اي انتخاب شده‌اند که توان توضيح و معرفي خط فکري حاکم بر آن نشريه را ندارند؛ يا اين‌که مطلبي در نقد يک ديدگاه سکولار بيان شده است که ضعيف است و توان نقد آن نظريه را ندارد. اين در حالي است که مطالب قوي و استدلال‌هاي قابل دفاع ديگري در نقد نظريه مذکور وجود دارد.

الف) در مورد شيوه نخست، به عنوان مثال مي‌توان به دو مورد مجله «دنياي سخن» و مجله «حوزه» که به ترتيب وابسته به جريان سکولار و جريان چپ اسلامي مي‌باشند، اشاره کرد. نويسندگان محترم در مقام ذکر نويسندگان اين دو مجله، به 48 اسم از نويسندگان مجله دنياي سخن و 5 اسم از نويسندگان مجله حوزه اشاره مي‌کنند. اين کار درباره برخي ديگر از نشريات از جمله هفته‌نامه «راه نو» به شکلي افراطي‌تر صورت گرفته؛ به گونه‌اي که در توضيح آن به تعداد 67 اسم از نويسندگان و 18 اسم از مصاحبه‌ شوندگان در اين نشريه اشاره شده است. همچنين مي‌توان به مقايسه ميان دو مجله «آدينه» و مجله «نور علم» که به ترتيب، مجلاتي متعلق به «گستره عرفي و فرامذهبي» و معتقد به «حاکميت فقهي و مکتبي» معرفي مي‌شوند، اشاره کرد که توضيح محتوايي مجله نخست در شش صفحه و مجله دوم در دو صفحه صورت گرفته است؛ يا مي‌توان به بررسي نامتساوي انديشه‌هاي مخالف هم اشاره کرد؛ به گونه‌اي که در کتاب مذکور، نسبت انديشه‌هاي بررسي شده از جناح اپوزيسيون نظام اسلامي نسبت به انديشه‌هاي مدافعان نظام به مراتب بيش‌تر است؛ به عنوان مثال از ميان کساني که در جناح مخالف نظام اسلامي هستند، انديشه‌هاي بني‌صدر، شبستري، سروش، مهاجراني، چنگيز پهلوان، عبدي، حجاريان، گنجي، کديور، منتظري، نوري، حجتي کرماني، پرهام و... و از ميان کساني که در جناح مدافعان نظام هستند، تنها انديشه‌هاي شهيد مطهري، آيات عظام طالقاني، بهشتي و مصباح يزدي و نيز محمدجواد لاريجاني در فهرست مطالب کتاب آمده است و اين مقدار به روشني مشخص مي‌کند که ديدگاه‌هاي چه کساني بيشتر مطرح و بررسي شده است!

ب) در مورد شيوه دوم نيز به عنوان مثال مي‌توان به بيانيه «دفتر مرکزي نمايندگان رهبري در دانشگاه‌ها» که به مناسبت سالروز وحدت حوزه و دانشگاه در 27/9/70 در نقد نظريه «قبض و بسط تئوريک شريعت» سروش صادر شده اشاره کرد که در آن آمده است: «ترويج افکاري را که مي‌کوشند دين را تابعي از متغير ديگر دانش‌هاي بشري معرفي کنند، خطرناک و به معني نفي حکومت ديني و اسلامي مي‌دانيم». نويسندگان محترم با اين کار، شبهه نسبتاً قويِ «تغذيه‌پذيري معارف ديني از معارف بشري» را مطرح کرده‌اند، بي‌آن‌که پاسخي درخور براي آن آورده باشند؛ اين در حالي است که پاسخ‌هاي علمي و منطقي قوي و قابل‌دفاعي به اين شبهه داده شده که بدان‌ها اشاره نشده است؛ يا مي‌توان به گزارش نويسندگان محترم از ديدگاه نشريه معرفت درباره نظريه «لزوم انضباط متشرعانه در فرهنگ» اشاره کرد که در آن به استعمال نکردن کلمه مرسي و شوخي نکردن و... تأکيد شده است!

5. در روايتي از حضرت علي (ع) آمده است: «اذا ازدحم الجواب، نفي الصواب»؛ يعني وقتي جواب‌ها متراکم و زياد شد، اصل جواب، گم مي‌شود. اين بدين معني است که در تبيين، توضيح و تشريح يک مطلب، نبايد آن‌قدر به حواشي پرداخت که از اصل و هسته آن دور شد. پرداختن به برخي از جريان‌هاي خرد، مطبوعات غيرتأثيرگذار، افراد غيرمهم و حتي مباحث غيرضرور ـ که در جاي‌جاي کتاب مذکور مشاهده مي‌شود ـ جداي از اين‌که وزانت علمي کتاب را مورد سؤال قرار مي‌دهد، کتاب را به انبار و کشکولي از اطلاعاتي مربوط به جريان‌ها، افراد و حتي مفاهيم تبديل کرده و يافتن پاسخ را براي پرسش‌گران صعب و مشکل نموده است. ادوارد سعيد در مقدمه کتاب شرق‌‌شناسي خود به اشاره مي‌نويسد که برخي امور را ابتدا بايد ساده کرد تا فهميد و من براي فهميدن شرق‌شناسي اگر چنين نمي‌کردم، آن را نمي‌فهميدم. به نظر مي‌رسد نويسندگان محترم بايد به لحاظ روش، چنين روشي را به کار مي‌گرفتند؛ چه، يکي از خصوصيات نظريه علمي، سادگي آن است، اما آن‌ها نه تنها چنين نکرده‌اند، بلکه گويي هر فعاليت‌ فرهنگي که مشاهده‌ کرده‌اند، به تبيين آن پرداخته‌اند. اين امر باعث شده تا کتاب به کشکولي از فعاليت‌هاي پراکنده و نه جريان‌هاي فرهنگي(جريان‌هايي داراي تبار و خطوط تاريخي مشخص) تبديل شود و خواننده آن به راحتي احساس کند که نويسندگان محترم در هر مقطع تاريخي، نمونه‌هايي از مسائل فرهنگي را به شکل برش عرضي و بدون ملاک، گزينش کرده و نقل نموده‌اند. اين در حالي است که نمونه و گزينش بي‌ملاک، هرگز نمي‌تواند مبيّن و معرف جريان باشد.

6. نويسندگان محترم در موارد متعددي براي توضيح يک جريان يا يک شخصيت از روش تک‌منبعي استفاده کرده‌اند. اين در حالي است که نوعاً نوشته‌هايي که درباره جريان‌ها و شخصيت‌هاي فرهنگي ـ که البته در اين کتاب، همواره نقش سياسي آن‌ها نيز در نظر گرفته شده است ـ نوشته مي‌شود، جهت‌دار و داراي گرايش خاص است و در مقام تهيه گزارش، نمي‌توان تنها يکي از اين نوشته‌ها(چه له و چه عليه) را لحاظ کرد؛ به عنوان مثال مي‌توان به گزارش نويسندگان محترم درباره مرحوم آيت‌الله طالقاني اشاره کرد که عمده ارجاعات آن‌ها درباره وي تنها از کتاب «طالقاني در آيينه گفتار و کردار» استفاده شده است.

7. کم‌ترين انتظاري که از نويسندگان محترمي که ادعاي جريان‌شناسي فرهنگي بعد از انقلاب اسلامي ايران را دارند مي‌رود اين است که «ادب فرهنگي» را در مقام نگارش کتاب رعايت مي‌کردند. در تمام فرهنگ‌ها شخصيت‌ها کم‌تر فارغ از عناوين و القاب خاص خود خوانده مي‌شوند؛ به عنوان مثال يک نويسنده آمريکايي در يک کتاب فرهنگي نمي‌نويسد «بوش گفت»، بلکه مي‌نويسد «رييس‌جمهور بوش گفت». حداقل در بدترين شرايط مي‌نويسد «آقاي بوش گفت»، اما نويسندگان محترم کتاب، شخصيت‌هاي فرهنگي‌اي که بسياري از آن‌ها از مفاخر تاريخ ما مي‌باشند را به شيوه به دور از آداب فرهنگي ياد کرده‌اند؛ عباراتي شبيه «جوادي آملي مي‌گويد»، «مصباح يزدي معتقد است»، «مطهري معتقد است» و... بدون استفاده از پيش‌وندهايي چون آيت‌الله، استاد، شهيد، آقاي و... حداقل بر خلاف ادبِ فرهنگ ملي ما ـ تا چه رسد به فرهنگ ديني ما ـ مي‌باشد.

اشکالات محتوايي

1. در فضاي دوقطبي فرهنگي؛ مثلاً فرهنگ غرب و فرهنگي ايراني ـ اسلامي، ترجمه واژه‌ها و مهم‌تر از آن، کليد‌واژه‌هاي يک قطب فرهنگي به زبان قطب ديگر، خواننده و مخاطب را در فهم ماهيت آن واژه‌ها دچار مشکل مي‌کند؛ به عنوان مثال ترجمه کليدواژه‌هايي چون سکولاريسم به عرفي‌گرايي، مدرنيسم به نوگرايي، پست‌ مدرنيسم به پسانوگرايي و... ـ که در اصل، مربوط به(و برخاسته از) فرهنگ غرب مي‌باشند ـ القا کننده اين مطلب است که لابد برخاسته از متن فرهنگ خودي است و داراي بار تاريخي ـ فرهنگي مثبت مي‌باشد. اين امر باعث مي‌شود که در بسياري موارد، مخاطب و خواننده ناآگاه، تلاش ‌کند تا معنايي جديد که نوعاً متفاوت از معناي اصلي آن در فرهنگ رقيب مي‌باشد، براي آن دست و پا کند. البته اين معضل در همه متون ترجمه‌اي وجود دارد، اما ترجمه کنندگان نيک واقفند که برخي واژه‌هاي مهم را نمي‌توان ترجمه کرد؛ چرا که معادل‌هاي ترجمه‌اي در موارد معتنابهي نمي‌توانند به تمامه محمل بار معنايي واژه اصل باشند؛ به عنوان مثال واژه «آزادي» نمي‌تواند هم‌زمان برگردان واژه‌هاي Liberty انگليسي و «حريت» عربي باشد؛ زيرا واژه حريت به راحتي با مفهوم عبوديت الهي قابل جمع است و در تفکر ديني حتي مي‌توان گفت که هر کسي که عبدتر است، حرّتر است. اين در حالي است که هرگز نمي‌توان واژه Liberty را با مفهوم عبوديت الهي گره زد؛ چه، اساساً آزادي در مفهوم ليبراليستي آن يعني نپذيرفتن هر اتوريته‌اي بيرون از خود انسان، حتي اتوريته دين، خدا و وحي. اين مشکل را از زاويه‌ ديگري نيز بدين صورت مي‌توان مطرح کرد که دنيايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم، دنياي ارتباطات با خصوصيات پيوستگي و ارگانيک بودن مي‌باشد. در چنين دنيايي، هر چيزي به هر چيز ديگر ممکن است مرتبط باشد. به عبارت ديگر، اتفاقي به ظاهر نه چندان مهم در دورترين نقطه کره زمين، ممکن است ـ هرچند کم ـ در وقايع پيراموني ما تأثيرگذار باشد. در چنين شرايطي، برگرداندن واژگان فرهنگ غربي ـ حداقل واژگان کليدي آن ـ به معادل‌هاي کاملاً بومي،‌ به قطع آن اتصال و ارتباط محتمل ميان وقايع اتفاق افتاده در دو فرهنگ اسلامي ـ ايراني و غربي خواهد انجاميد و ما را در تحليل واقعي و حقيقي مسائل پيرامون‌مان ناکام مي‌گذارد. تا جايي که مي‌توان با نگاهي بدبينانه به ترجمه آگاهانه کليدواژه‌هاي فرهنگ‌ غربي به معادل‌هاي بومي، از آن به مافياي ترجمه نام برد که در صدد است تا محتواي فرهنگ غربي را در پوشش الفاظ و مفاهيم بومي سريان دهد.

2. نويسندگان محترم، بي‌آن‌که بخواهند، در ميداني بازي را شروع کرد‌ه‌اند که رقيب براي آن‌ها پهن کرده است. از همين‌رو ناگزير شده‌اند گاه، فرهنگي‌ترين مفاهيم را در سياسي‌ترين قالب و يا سنتي‌ترين مفاهيم را در متجددترين شکل تبيين کنند. اساساً مدعاي اصلي انقلاب اسلامي ايران، شالوده‌شکني آن در ساختارهاي فرهنگي حاکم بر دنياي معاصر مي‌باشد. با اين حساب، آيا مي‌توان تصور کرد ساختاري کاملاً جديد با مفاهيم و گزاره‌هايي کاملاً از قبل موجود(و داراي بار و جهت ارتکازي مشخص) ساخت؟! به نظر مي‌رسد، واژه‌هايي چون تجددخواهي، اصول‌گرا، راست، ميانه، چپ، ملي‌گرا، عرف‌گرا، پسانوگرا، قوم‌گرا، بوم‌گرا و... که به عنوان کليد‌واژه‌هاي جدول جريان‌هاي فرهنگي پس از انقلاب استفاده شده‌اند، از قبل توسط رقيب ـ و کاملاً هم متناسب با پارادايم‌هاي فرهنگي و سياسي آن ـ ساخته و پرداخته و معني و تفسير شده‌اند و نويسندگان محترم کتاب، تنها در اين ميان توانسته‌اند براي اين‌ واژه‌ها از ميان خيل جريان‌هاي فرهنگي، مصداق‌يابي کنند؛ آن‌ هم در کمال پايبندي به حدود و ثغور تعاريفي که از قبل درباره مفاهيم مذکور ارائه شده است! آن‌ها يا اساساً هيچ‌گونه تلاشي براي به‌کارگيري مفاهيمي درون‌پارادايمي براي توضيح جريانات مورد نظر نکرده‌اند و يا در مواردي که به اين مهم اقدام کرده‌اند، از واژه‌هايي استفاده کرده‌اند که بسيار با سطح ارتکاز عمومي فاصله دارد؛ به عنوان مثال استفاده از واژه‌اي چون بهبود‌گرايي براي توضيح ايده‌هاي فرهنگي کساني چون شهيد مطهري، آيت‌الله طالقاني و ابوالحسن بني‌صدر(!) بسيار غريب مي‌نمايد. اساساً يکي از مظاهر ـ و بلکه از مهم‌ترين مظاهر ـ تهاجم فرهنگي غرب، تعميم ‌يافتن و شامل شدن مفاهيم غربي است؛ به گونه‌اي که در برخي موارد، ناگزير شده‌ايم تا با آن مفاهيم‌ فکر کنيم، با آن مفاهيم بفهميم و حتي با آن مفاهيم خود را بفهمانيم و بدتر اين‌که گمان کنيم چاره‌اي هم جز اين نيست و يا گمان کنيم اساساً تنها همين شيوه درست است. متأسفانه جريان شرق‌شناسي طي قرن‌هاي متمادي از طريق انتشار کتاب و مجلات، تربيت نيروهاي هم‌سو با لايه‌هاي فرهنگي غرب و... توانسته است متناظرهاي فرهنگي شرق و غرب را به گونه‌اي در کنار هم قرار دهد که به بهترين نحو، مبين تفوق فرهنگ غرب بر شرق باشد. نويسندگان محترم کتاب، شايد در مواردي هم تلاش کرده باشند که حداقل خود را از دام مفاهيم غربي برهانند، اما به نظر مي‌رسد که هرگز نتوانسته‌اند خود را از دام مفاهيم جرياناتي که خود در اين کتاب از آن‌ها تحت عنوان عرف‌گرايان ياد کرده‌اند ـ يعني کساني که تفکر فرهنگي غرب را البته به شکل مشکک و داراي شدت و ضعف در کشور ما نمايندگي مي‌کنند ـ برهانند.

3. نويسندگان محترم، مفاهيم کليدي تحقيق خود را تعريف نکرده‌اند. فقدان چنين تعريفي باعث شده تا در موارد متعددي اشتباه «خروج از بحث» را مرتکب شوند؛ به عنوان مثال واژه «جريان‌شناسي» که در عنوان کتاب ذکر شده، هيچ‌گاه حتي به اشاره تعريف نشده است. اين امر باعث شده تا نويسندگان محترم برخي از افراد از جمله بني‌صدر، آيات عظام مطهري، طالقاني و مصباح يزدي را جريان معرفي کنند، اما هرگز به قبل و بعد عمر تاريخي آن‌ها اشاره نکنند. اساساً جريان‌شناسي در مقاطع کوتاه تاريخي چندان امکان‌پذير نمي‌باشد. آيا مي‌توان پذيرفت که جريان بودن شهيد مطهري و آيت‌الله طالقاني محدود به فاصله زماني تولد تا مرگ آن‌ها بوده است؟ آيا مي‌توان جريان شهيد مطهري را که اي بسا پس از شهادت‌شان بسيار پررنگ‌تر و مؤثرتر هم بوده باشد، به آخرين مباحثي که در حياتش مطرح کرده است، محدود کرد؟ همچنين به عنوان موردي ديگر، مي‌توان به واژه «فرهنگ» نيز که در عنوان کتاب آمده است، اشاره کرد. نويسندگان محترم تعريفي از اين واژه کليدي نيز ارائه نکرده‌اند که به عنوان مثال، فرهنگ چه نسبتي با تفکر و تمدن و چه نسبتي با اقتصاد و سياست برقرار مي‌کند. فقدان اين‌گونه نسبت‌سنجي‌ها در مقام تعريف، باعث شده تا نويسندگان محترم در موارد متعددي از سويي، مقولات فرهنگي را با مقولات سياسي خلط کنند و از سوي ديگر، تنها به محمل‌هايي از فرهنگ اشاره کنند که داراي نهاد، مؤسسه و ارگان مطبوعاتي هستند و از محمل‌هايي که فاقد اين‌گونه امور هستند غفلت بورزند؛ به عنوان مثال آيا نمي‌توان اين پرسش را مطرح کرد که سهم انتشار مجله‌اي مثل مجله «کلک» در جهت‌دهي به فرهنگ پس از انقلاب بيشتر بوده يا معضل ازدياد سن ازدواج؟ اين در حالي است که همان محمل‌هاي نهادي و سازماني فرهنگ هم شناسايي و اولويت‌بندي نشده است؛ به عنوان مثال با اين‌که مسلم است که سازمان صداوسيما در هر کشوري بيشتر از هر رسانه ديگري در جهت‌دهي فرهنگي آن کشور نقش دارد، در کتاب مذکور، کم‌ترين اشاره‌اي به سياست‌هاي فرهنگي اين سازمان نشده است، تا چه رسد به اين‌که به صورت جرياني بررسي شود که نمودار فرهنگ در دوره‌هاي مديريتي متفاوت(هاشمي، لاريجاني و ضرغامي) چه سيري را پيموده است. مي‌توان پرسش‌هاي ديگري را درباره برخي مؤلفه‌هاي ديگر نيز مطرح کرد: به عنوان مثال آيا تغيير نگرش ذائقه عنصر ايراني به سوي سبک‌هاي خاص نثر و نظم(مثلاً شعر نو و سپيد) را نبايد در لايه‌هاي فرهنگي آن پي گرفت؟ آيا چاپ و نشر ديوان‌هاي متعدد به سبک شعر نو و سپيد، نشان از ظهور نسلي از شاعران که به زباني جديد ـ که يقيناً نتيجه فرهنگي جديد است ـ سخن مي‌گويند، ندارد؟ به نظر مي‌رسد بهتر آن بود که نويسندگان محترم ابتدا به تعريف مفاهيم کليدي تحقيق خود مي‌پرداختند و سپس متناسب با آن تعاريف به شناسايي پايگاه‌هاي توليد فرهنگ در کشور مي‌پرداختند و در نهايت هم مسائل فرهنگي را اولويت‌بندي کرده و به تناسب اولويت‌شان به بحث و تحليل مي‌گذاشتند.

4. گو اين‌که پيش‌فرض نويسندگان محترم اين بوده است که: «انقلاب اسلامي ديني شروع شده است، اما ديني ادامه نيافته است»، حداقل اگر چنين پيش‌فرضي هم نداشته‌اند، چنين مطلبي از آن القا مي‌شود. اين شيوه بحث نويسندگان محترم که هرچه از ابتداي انقلاب به جلو آمده‌اند، از تعداد مطبوعات و جريان‌هاي عرفي‌‌گرا بيش‌تر از مطبوعات و جريانات دين‌گرا بحث کرده‌اند نيز به خوبي القا کننده همين مطلب مي‌باشد. گزارش تفصيلي نويسندگان محترم از محتواي مطالب نشريه راه نو(30 صفحه: صفحات 440 ـ 469) در کنار گزارش‌هاي نسبتاً تفصيلي از ديگر نشريات عرفي‌گرا همچون کيان، کلک، ارغنون، نگاه نو، دنياي سخن، آدينه، گفت‌و‌گو، راه نو، بهمن، آيينه اقتصاد، آيينه انديشه، گردون، توس، جامعه، زن، ايران فردا، خرداد و...(مجموعاً 56 صفحه: صفحات 326 ـ 382) در قبال بحث اجمالي از نشريات دين‌گرايي چون کيهان، صبح، معرفت، کلام اسلامي، انديشه حوزه، حکومت اسلامي و...(31 صفحه: صفحات 294 ـ 325) نيز ضمن اين‌که مؤيد همان ادعاي فوق است، به خوبي نشان مي‌دهد که آن‌ها به دنبال طرح چه ديدگاه‌هايي بوده‌اند! در خوش‌بينانه‌ترين وضعيت مي‌توان چنين گفت که هميشه پرهيز از افراط‌گرايي، لزوماً افتادن در ورطه اعتدال‌گرايي نيست؛ بلکه گاه افتادن در ورطه تفريط‌گرايي است. نويسندگان محترم از ترس افراط در تمجيد نيروهاي دين‌گرا و حزب‌اللهي به تفريطِ «تقويت نيروهاي اپوزيسيون نظام اسلامي» گراييده شده‌اند و بلکه بدتر از آن، شايد بي‌آن‌که خواسته باشند، موارد افراط خط ديني ـ انقلابي را به تفصيل و موارد تفريط خط اپوزيسيون را به اجمال تبيين کرده‌اند! از همين‌رو به نظر مي‌رسد ادبيات کتاب مذکور بيش از آن‌که يک ادبيات علمي ـ فرهنگي باشد، ادبياتي اقناعي ـ تلطيفي نسبت به جريان‌هاي بيروني و غيرخودي و ادبياتي انتقادي ـ تخطئه‌آميزي نسبت به جريان‌هاي دروني و خودي نظام اسلامي است.

5. به نظر مي‌رسد، اساساً نويسندگان محترم بدون اين‌که خود پرسش يا پرسش‌هايي داشته باشند، وارد اين تحقيق شده‌اند. اين امر باعث شده تا گرفتار مشکلي اساسي شوند و آن اين‌که: وقتي پارادايم ارزش‌هاي نويسندگان نتواند توليد سؤال و پرسش کند، اين پارادايم مشهورات خواهد بود که چنين رسالتي را بر عهده خواهد گرفت. نويسندگان محترم هرگز نتوانسته‌اند خود را از قيد قالب‌ها، شيوه‌ها، مشهورات و مسلمات زمانه‌شان رها سازند. در نتيجه، نه تنها نتوانسته‌اند به جريان‌هاي فرهنگي پس از انقلاب اسلامي نگاهي بيروني و پديدارشناسانه داشته باشند، بلکه خود، عملاً تبديل به بازيگران اين عرصه فرهنگي شده‌اند؛ البته با اين حساب که چون آگاهانه بازي را شروع نکرده‌ و بلکه بي‌آن‌که متوجه باشند به درون گود آن افتاده‌اند، هرگز نتوانسته‌اند به يک شيوه و بر اساس يک مبنا و اصول عمل کنند، لذا دچار تذبذب فرهنگي شده‌اند. به همين علت خواننده کتاب به زحمت مي‌تواند بفهمد که نويسندگان کتاب چگونه و با چه مبنايي مي‌انديشند و تحليل مي‌کنند. زيرا در جاهاي مختلف کتاب متوجه مي‌شوند که بر اساس مباني متفاوت و به شيوه‌هاي گوناگون عمل کرده‌اند.

6. گو اين‌که نويسندگان محترم در فهم خود از فرهنگ، داراي اين پيش‌فرض بوده‌اند که تمام بخش‌هاي فرهنگ، مرئي مي‌باشند. به همين علت، آن‌ها بيشتر به دنبال محمل‌‌هاي ملموس براي فرهنگ بوده‌اند؛ اين در حالي است که تمامي فرهنگ‌ها داراي سنت‌هايي غيرمکتوب، غيرملموس و نامرئي هستند که هرچند به ظاهر ديده نمي‌شوند، اما در جهت‌دهي کلي به رفتارهاي جامعه خود کاملاً تأثيرگذارند؛ به عنوان مثال مي‌توان از مفهومي به نام «روح قومي» نام برد که از سويي قابل رؤيت نيست و از سوي ديگر نمي‌توان منکر تأثير آن در رفتارهاي فردي و جمعي شد؛ حتي اگر نخواهيم با برخي فيلسوفان تاريخ که مدعي‌اند روح قومي اقوام، عامل اساسي محرک تاريخ مي‌باشد، هم‌نوا شويم.

 

پي‌نوشت‌ها:

1. قابل ذکر است که کتاب مذکور به تاريخ 30/4/1385 در اتاق کنفرانس «مؤسسه ولاء» قم، توسط گروه تحقيقاتي ـ مطالعاتي «فتوح» مورد بررسي و نقد قرار گرفته است که در نگارش اين نوشته از برخي از نقدهاي مطروحه در آن جلسه، به‌ويژه گفته‌هاي آقايان حسين وظيفه‌عالي، مصطفي سياسر، محمد حسني، علي‌رضا شفاه، محمدحسين ساعي و سرکار خانم بهادربيگي استفاده شده است.

2. اساساً خروج از حريم قدسي و ورود به حريم عرفي و بالعکس، کاملاً شدني است. تا جايي که «هيچ چيز ذاتاً مصون از قدسي شدن نيست؛ از سنگ و چوب و پارچه گرفته تا افعال و انديشه‌ها. هم سمبل‌ها و مناسک آيين‌هاي دين‌ستيز قابليت قدسي شدن را دارند و هم عقلاني‌ترين معرفت‌هاي بشري. براي رومي‌ها، صليب يک ابزار مفيد محسوب مي‌شد، اما همين تکه چوب پس از بر دار کردن مسيح به مقدس‌ترين سمبل‌ها بدل شد. [از سوي ديگر] الهه خرد، نزد ژاکوبن‌ها به صورت نمادي نيمه‌مذهبي درآمد».

سعيد حجاريان، از شاهد قدسي تا شاهد بازاري،(تهران: طرح نو، چ 2، 1380)، ص 73.

3. از اين‌رو، شايد بهتر بود نويسندگان محترم به جاي جريان‌شناسي، واژه اصطلاح‌شناسي را در عنوان کتاب به کار مي‌بردند!

4. يکي از نويسندگان معاصر در اين خصوص مي‌نويسد:

امروزه انسان جديد، انساني است كه در بيابان بي‏نهايتي پرتاب شده و در آن‌جا بايد خود را پيدا كند و با مسئوليت خود زندگي كند. براي انسان جديد اتوريته‏ها تماماً فرو ريخته‏اند. زوال و فناي تجربه تقديري به اين خاطر است كه ديگر اتوريته‏اي وجود ندارد. در چنين وضعيتي است كه انسان در هر زمينه‏اي خود بايد انتخاب بكند و به تجربه و شناخت شخصي خود روي آورد. در گذشته كار آدمي تبعيت بود؛ تبعيت از اتوريته.

عبدالكريم سروش و ديگران، سنت و سكولاريسم،(تهران: سروش، چ 2، 1382)، صص 216 ـ 217.