«اصل فكر غيرانقلابي، راحت طلبي، سودجويي و سازشكاري است.» / گفتگوي پويا با علامه مصباح(حفظه الله)

اشاره:

¡ در آذر سال 1343 پرداخت پنج ريال براي خريدن نشريهاي هشت صفحهاي از سوي طلبهاي در حوزه علميه قم، بهايي سنگين بود، به سنگيني الصاق شدن آن نشريه در پرونده او در ساواك. آذر سال 1343 انتظار طلبههايي كه شماره نخست نشرية «انتقام» را مطالعه كرده بودند به پايان رسيد، آنان اين نشريه را آغازگر تولد نشريات انقلابي در حوزه علميه قم ميدانستند، كه فريادگر نهضت امام خميني بود. در آن زمان نه ساواك و نه علماء و نه حتي طلبههاي انقلابي هرگز نميدانستند مدير مسئول، سردبير، نويسنده، ناشر و حتي توزيع كننده آن فقط يك نفر است. در آذرماه 43، طلاب و فضلاي قم در بخشي از صفحه هفتِ اين نشريه كه اختصاص به «گفتوگو» داشت اين مطلب را خواندند: «خواندنيها ـ من در شگفتم كه چرا غرب هميشه براي حفظ منافع خود در كشورهاي عقب مانده به سراغ منفورترين عناصر ميرود و بدينسان كار خود را دوچندان دشوارتر ميسازد؟!

انتقام ـ براي اينكه جز خائنترين و منفورترين افراد به روشهاي ضد انساني استعمارگران تن در نميدهند، كيست كه حاضر شود هزاران نفر از بهترين جوانان شريف آزاده كشور را به جرم اعتراض به زندان كردن مرجع تقليدشان در يك ساعت مانند برگ خزان بر زمين بريزد؟ كيست كه حاضر شود به منظور ادامه حكومت ننگين خود، براي سركوب كردن هم ميهنانش، متوسل به نيروهاي بيگانه گردد، آيا به اينگونه اعمال شرمآور، كسي جز پستترين و رذلترين و بيشخصيتترين عناصر خائن و منفور تن در ميدهد؟»

¡ شماره 33 فصلنامه «فرهنگ پويا» در آذرماه 1395 زماني از چاپ خارج ميشود كه همان نويسندة «انتقام» پس از 52 سال در مصاحبه اختصاصي با اين نشريه دربارة آناني كه امروز سازشكاري با غرب را با ادبيات ديگري تئوريزه ميكند اينگونه ياد ميكند.

«در دنياي متعارف سياسي هدف سياسيون اين است که در دنيا پُست و مقامي پيدا كنند و كشورهاي ديگر به آنها اهميت بدهند، لذا اگر ببينند اكثريت كشورهاي ديگر با کاري مخالف هستند و اين کار باعث انزوا و تحريم ميشود، با آن مخالفت ميکنند. پس اصل فكر غيرانقلابي راحتطلبي، سودجويي و سازشكاري است؛ لازمه راحتطلبي و سودجويي اين است كه آدم با جاهايي كه اميد سودي هست كنار بيايد. سازشكار ميشود تا در دنيا براي او اهميت قائل شوند؛ لذا ميگويد بايد به افكار آنها احترام گذارد و برخورد تند نداشت، با نزاكت سياسي رفتار کرد، با همه شخصيتهاي جهان برخورد محترمانه داشت و روي پرچم كسي پا نگذاشت و مرگ بر كسي نگفت. بعضي رئيس جمهورها بودند که گفتند اصلاً اين واژه مرگ خوب نيست! بله آمريكا خيلي به ما خيانت كرد، اما ما چرا حرف زشت ميزنيم؟ اين روحيه، همان راحتطلبي و دنياپرستي است.»

¡ علامه مصباح يزدي اگر روزي از بسترسازان حاكميت سياسي و فرهنگي دنياي غرب در نشريه «انتقام» به «خائنترين و منفورترين عناصر زمان خود ياد ميكند، امروز و پس از نيم قرن از روحية «راحتطلبي و دنياپرستي» به عنوان انگيزة اصلي برخي براي پذيرش سيادت فرهنگي و سياسي آمريكا ياد ميكند. بيشك پايبندي به باورها، عدول نكردن از ارزشهاي اسلامي و انقلابي، تسليم نشدن در برابر فشارهاي گوناگون و فريب نخوردن از بزكهاي عصري شياطين از ويژگيهاي علامه مصباح يزدي و شخصيتهايي چون آيتالله شهيد بهشتي و آيتالله شهيد مطهري و... است.  «انقلابي ماندن» در گذرِ نيم قرن  روحيهاي، كه ما و همه آزادانديشان و انقلابيون جهان را بر آن ميدارد كه در برابر شخصيت چنين فردي سر تعظيم فرود آوريم و درس چرايي ورود به انقلاب و چگونگي انقلابي ماندن در گذر زمان را بياموزيم و  باز سخن ديگري از او بشنويم تا نيم قرن ديگر نشريه و مجلهاي ديگر با مطالعة اين مصاحبه به راز ماندگاري اين منظومه فکري انديشه و اقدام و عمل بر پاية آن پي ببرد.

 

گفتوگوي پويا با علامه مصباح يزدي(حفظه الله):

«اصل فکر غير انقلابي، راحت طلبي، سودجويي و سازشکاري است.»

فرهنگ پويا  بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيْمِ. تشكر ميكنيم از اين كه مساعدت فرموديد طبق روال ويژهنامههاي «فرهنگ پويا» خدمت برسيم و از محضر شريف شما بهره بگيريم.

اخيرا مقام معظم رهبري در سخنرانيهاي متعددشان درباره انقلابي بودن و انقلابي ماندن و حوزه انقلابي تأکيداتي داشتهاند. اين تأکيد به نظر حضرتعالي براي چيست؟

علامه مصباح يزدي: بسم الله الرحمن الرحيم. عرض كنم اين تعبيري كه مقام معظم رهبري بر آن تأكيد فرمودند، تازگي ندارد؛ ايشان از همان اوائل پيروزي انقلاب هم بيش از همه انقلابيون بر عنوان انقلاب تكيه ميكردند و حتي چه بسا براي بعضي از دوستان اين مساله مطرح ميشد که چرا ايشان روي عنوان انقلاب و اسلام تكيه ميكنند. اخيراً هم كه چند بار در جاهاي مختلف و بخصوص درباره خود حوزه تأكيد كردند انقلابي باشد، اين پرسش به ذهن ميآيد كه اين واژه چه خصوصيتي دارد كه ايشان آنقدر بر آن تأكيد دارند. تصور بعضي از انقلابيبودن، فعاليتهاي بيبرنامه و بيضابطه، در مقابل مقررات و انضباط است! اين تصوري نادرست و برخاسته از رفتارهايي است كه برخي انقلابيها اوائل انقلاب داشتند. گويا كمابيش همه جا اين جزو لوازم انقلاب است. آن وقت آن لازم ظني را به جاي ملزوم ميگيرند و تصور ميکنند انقلاب يعني همين و رفتار انقلابيگري يعني رفتار بيضابطه!

بيترديد رهبر معظم انقلاب كه از انقلاب به عنوان يك واژه مقدس ياد ميكنند، منظورشان اين نيست. وقتي فرمودند حوزه بايد انقلابي باشد، منظور اين نيست كه بيضابطه كار شود. كسان ديگري از مقدسين يك برداشتي از انقلاب دارند، به دليل رفتاري كه برخي متدينين و مقدسين قبل از انقلاب داشتند. قبلاً برخي مقدسين و علما عباي خود را سر ميكشيدند، تسبيح داشتند و ذكري ميگفتند، در جلسات به بيان احكام دين و شكيات بسنده ميکردند، در ايام عزاداري هم به بيان ثواب زيارت سيدالشهدا(ع) و عزاداري و گريه اکتفا ميکردند. تصور ميشد که آخوند يعني همين! در كنار اينها يك برداشت غلط ديگري هست؛ آن هم مفهومي است كه انقلابيون سياسي در دنيا در مقابل محافظهكاران دارند، عمدتاً هم گرايشهاي ماركسيستي با آن همراه است. انقلابها در قرن اخير در آفريقا، آمريكاي جنوبي و حتي شرق آسيا، اندونزي، چين و جاهاي ديگر اغلب يا كاملاً ماركسيستي بودند يا چاشني ماركسيستي داشتند. بعضي تصور ميكنند وقتي كه مثلاً رهبر معظم ميفرمايند بايد انقلابي بود، يعني اينگونه گرايشهاي چپ خطشكن!

اگر ما بخواهيم تعريف صحيحي داشته باشيم، بخصوص با حسن انتخابي كه ايشان در واژهها و ادبيات دارند، بايد ابتدا معناي لغوي آن را دريابيم و بعد به كاربردهاي اجتماعي آن با توجه به ظرفيت ايران و اسلام و انقلاب توجه کنيم. دراين صورت ميفهميم انقلابيبودن در مقابل چه چيزي گفته ميشود و  اگر نباشد چگونه ميشود.

 

 فرهنگ پويا: به نظر حضرتعالي مقصود از انقلاب در سخنان ايشان چيست؟

علامه مصباح يزدي: شايد سادهترين ترجمه انقلاب، دگرگوني باشد؛ اما نه هر گونه دگرگوني، بلکه دگرگونياي كه ويژگي خاصي داشته باشد. اولاً در انقلاب، يك دگرگوني اجتماعي منظور است. ثانياً، اگر دگرگوني اجتماعي تدريجي و آرام در طول چند قرن اتفاق بيفتد، به اين انقلاب نميگويند. انقلاب، «دگرگوني همراه با سرعت» است. اگر ما لوازم اين را اخذ كنيم، حالا نگوييم از جمله فصول اين مفهوم است، لااقل از لوازم بيّن آن اين است كه نوعي دگرگوني «همراه با ريسك» است. بايد آدم خطري را بپذيرد و خودش را براي فداكاري آماده كند. و الّا به حركتي که ويژگيهاي ديگر را داشته باشد، اما همراه با هيچ خطر و ريسکي نباشد، معمولاً انقلاب به معناي عرفي نميگويند. پس مفهوم لغوي آن، دگرگوني است با اين ويژگيهاي مفهوم عرفي كه امروزه در محاورات به كار ميرود؛ شايد revolution و امثال اينها از معادلات آن هم در زبانهاي ديگر به كار ميرود. تصور ما اين است كه مفهوم انقلاب، آن دگرگونيهايي است كه كمابيش اين لوازم را دارد؛ سرعت، ريسككردن، و ريشهاي بودن.

نكته ديگر اين است كه وقتي مقام معظم رهبري بر كلمه انقلاب تأكيد ميكنند، انقلاب به مفهوم عام آن كه در همه جاي دنيا مطرح ميشود منظور نيست، بلکه «انقلاب اسلامي» است. حالا اسم اسلامي برده نميشود؛ چراکه اين جا ما اصلاً انقلاب ديگري نداريم. اگر ما زمان مشروطيت بوديم و انقلاب مشروطيت مطرح بود، جا داشت اين سؤال مطرح شود كه آيا مفاهيم ديني هم در آن دخالت دارد يا نه. اما اين انقلابي كه ما داريم انقلاب اسلامي بوده، حتي اگر لفظ اسلام را هم نگوييم، اسلام در آن ملحوظ است. اگر انقلاب دو قسم باشد؛ اسلامي و غير اسلامي، يا مثلاً جنسي داشته باشد به نام ديني، و دين در بين دينها يك فصلي به نام اسلام داشته باشد، اين به معناي نوع خاصي از انقلاب است. معناي آن بيضابطه كار كردن و شلوغبازي نيست. اين كه گاهي چنين مفاهيمي به ذهن بعضيها ميآيد، براي اين است كه در آن ريسك و خطر هست و گمان ميکنيم لازمه اين ريسك، شلوغكاري است. قبلاً وضع آرامي هست و خطري متوجه كسي نيست، حالا كه ميخواهد تحولي ايجاد كند، ناچار مقررات موجود زير پا گذاشته ميشود؛ نه اين كه در خود مفهوم انقلاب، زيرپاگذاشتن قانون و مقررات باشد. چون تحول كه ميگوييم تحول ارادي است، ناچار معناي آن اين است که از وضع موجود نگران هستيم و ميخواهيم آن را به وضع مطلوب تغيير دهيم؛ اما اين هدف با حركت آرام و بيخطر محقق نميشود و لازمهاش اين است كه مقررات و نظم غلط قبلي به هم بخورد. پس اگر چنين معنايي به ذهن ميآيد، اين گونه نيست كه معناي صددرصد بيگانهاي باشد. به تعبيري، در انقلاب چون ميخواهيم نظم نويني را جانشين كنيم، به هم زدن نظم سابق ملحوظ است؛ اما نه به خاطر اين كه نظم به هم زده شود، بلكه براي اين كه نظم بهتري به وجود بيايد. وقتي ميگوييم اسلامي، پيداست كه بايد بر اساس باورها و ارزشهاي اسلامي باشد.

 

فرهنگ پويا: يك از شبهاتي كه درباره انقلابيبودن مطرح ميكنند، اين است که ما همه اين حرفها را قبول داريم؛ خود ما هم انقلابي بودهايم؛ ولي انقلاب يك تحول ناگهاني سريع در بنيادها است، براي يك مرحله گذار است، نه اين كه انسان هميشه انقلابي باشد.

علامه مصباح: اين اشكال هم از اين تعريف ناقص انقلاب برميآيد. ما گفتيم حركت سريع؛ اما نگفتيم حركت دفعي و آني، كه بعد از آن سكون باشد؛ انقلاب تغييري است كه با سرعت انجام ميشود، اما شرط آن اين نبود كه بعد ديگر باقي نماند، اصلاً هدف بقاي آن بود، قرار بود اين كار را انجام دهيم تا ارزشهاي جديد مطرح شود و بماند؛ اگر ارزشهاي قبلي غلط بود، ارزشهاي صحيحي جايگزين شود، نه فقط يك كاري انجام شود و ادامه نيابد. اين كه ميگوييم در مفهوم انقلاب سرعت است، به خاطر اين است كه فرصتها را از دست ندهيم، اما اين خودش موضوعيت ندارد، بلکه وسيله است براي آن نتيجهاش؛ انقلاب ميكنيم تا ارزشهاي انقلابي برقرار شود و باقي بماند.

فرهنگ پويا: حضرتعالي در برخي سخنرانيهاي خود، تحول تكاملي در باورها و ارزشها و به دنبال آن تحول در رفتارها را به عنوان شاخص در تعريف انقلاب دانستهايد. همچنين فرمودهايد گام اول در انقلابي بودن و انقلابي ماندن، تثبيت و تعميق باورهاو ارزشهاست. اگر ممکن است در اين باره توضيح دهيد.

علامه مصباح: البته هر كار اختياري كه انسان از روي آگاهي انجام ميدهد، حتماً بر باور و ارزشي مبتني است. آدم بينشي دارد و بر اساس آن بينش، ارزشي را پذيرفته و گاه ميخواهد ارزش غلطي را به هم بزند و ارزش جديد مطلوبي را به وجود آورد. هر كار اختياري اين دو لازمه را دارد؛ بر باور و ارزشي برخاسته از آن باور مبتني است. طبعاً وقتي ميخواهد كاري مربوط به جامعه انجام بدهد؛ يعني وضع جامعه را به هم بزند و وضع جديدي به وجود آورد، معنايش اين است كه چيزهايي را ميبيند و ميخواهد، كه وجود ندارد يا اينها آفتديدهاند و بايد آن را تغيير داد، آن را كه ديگران ميپسندند او نميپسندد، بينش و جهانبيني جديدي است. بايدها و نبايدها برخاسته از آن بينشهاست. براي تحقق ارزشها كارهايي انجام ميگيرد. اين كنشها بر اساس ارزشهايي است که آنها نيز برخاسته از بينشي است. اين لازمه هر كار اختياري است؛ منتها وقتي حركتي ملي و عمومي شد، بينش آن هم بايد عمومي باشد. پس اولاً هر انقلابي واقع ميشود به واسطه اين است كه بينشي در جامعه پيدا شده، همه مردم يا قشر فعال جامعه كه انقلاب را به وجود آوردهاند، آن بينش را پيدا کرده و بر اساس آن بينش، ارزشهايي را قائل شده، و بر اساس ارزشها برنامهريزي كرده و كنشهايي را انجام دادهاند.

معناي درخطر بودن انقلاب اين است که يا بينشها ضعيف شده يا ارزشها كمرنگ شده يا مردم در انجام آن تن به كار نميدهند. اين سه مرحله مبتني بر هم هستند. پس اگر فرض ما اين است كه انقلاب اسلامي كرديم و حالا ميخواهيم اين انقلاب حفظ يا تقويت شود يا قشر خاصي انقلابي باقي بمانند، همين سه عامل  که علت محدثه است ميتواند علت مبقيه باشد؛ يعني بينشي كه مقدمه براي انقلاب بود، بايد رواج يابد؛ مردم باور كنند؛ اين تغيير در باورهاست. وقتي تغيير در باورها پيدا شد خواستههاي جديدي پيدا ميكنند؛ تغيير در ارزشها، آرمانها و آرزوهاي جديد. بعد براي تحقق آرمانهاي جديد فعاليت ميكنند. اين كه گفته شده قدم اول در انقلاب، تصحيح باورهاست يعني همين. چراکه انقلاب، حركتي برخاسته از اراده مردم است؛ اراده همه مردم يا قشر خاصي كه فعال هستند. چون اين برخاسته از اراده اختياري مردم است، حتماً بر بينش و ارزشهايي مبتني است كه مستلزم كنشهايي ميشود. براي تحقق اين، بايد آن ارزشها را عوض كنيم؛ براي عوض کردن ارزشها بايد بينش عوض شود و مردم باور كنند كه واقعيتها و حقيقتها اينهاست. پس تغيير در باورها و ارزشها مقدمه براي پيدايش انقلاب است و اگر بخواهد حفظ شود بايد آن مقدمهها و پايهها تقويت شود. اين پاسخ به اين كه چرا ميگوييم گام اول، حفظ و تقويت بينشها و ارزشهاست.

فرهنگ پويا: در سخنان مقام معظم رهبري بر انقلابي ماندن حوزه تأکيد شده است. دليل اين تأکيد چيست؟

علامه مصباح: اگر بگوييم اساس اين انقلاب با ابعاد مختلفي كه دارد، به بُعد فرهنگي برميگردد درست است. انقلاب ما جنبههاي اقتصادي، فرهنگي، سياسي، بينالمللي و جهات گوناگون ديگري دارد، اما جنبه فرهنگي اصل است؛ براي اين كه اين حركت اختياري برخاسته از باورها و ارزشهاست، اصل فرهنگ هم باورها و ارزشهاست. بعد فرهنگي يعني چه؟ زبان و گويش و لباس و از اين حرفها؟! نه! اينها نمادي از آن باورها و ارزشهاست. اگر بنا باشد در كشوري انقلاب ايجاد شود يا جايي كه هست  تقويت شود، چه قشري اولويت دارد؟ اگر مطلق انقلاب را صرفنظر از ديني و غيرديني در نظر بگيريم، معمولاً قشر فرهيخته جامعه هستند كه متصدي اين كار ميشوند. اغلب هرجا انقلاب شده، از نظر تاريخي بيشترين نقش را دانشجويان بازي كردهاند. قشر فرهيخته جامعه اينها هستند كه آزاد فكر ميكنند، چندان مسؤوليتهاي بالفعلي ندارند، ميتوانند بينديشند و حركت كنند. اينها اغلب نقش مهم را بازي ميكنند. اما در «انقلاب ديني» دانشجو به اضافه قيد اسلام است؛ يعني روحانيت. پس اگر انقلاب اسلامي بخواهد تقويت شود، اولين بار آن روي دوش روحانيت است و اتفاقاً در ابتداي پيدايش آن همين گونه بوده است؛ از مرجع تقليد و شاگردهاي امام(ره) شروع شد، بعد هم به وسيله همينها دنبال شد تا به اين جا رسيد، بعد گسترش يافت و دانشجوها را هم گرفت، آنها قشر فرهيخته هستند، منتها در پرتو اسلام و روحانيت رشد كردند. حالا هم اگر بخواهيم تقويت كنيم بايد باز سراغ روحانيت برويم و سپس به دانشگاه گسترش دهيم. درضمن از اين مقدمات معلوم ميشود مهمترين قشري كه نقش فعالي در انقلاب اسلامي دارد، چه در احداث و چه در استمرار و تقويت آن، روحانيت است و بعد به ديگران سرايت ميكند. از كجا بايد شروع كنيم؟ از همان جا كه مبدأ هر كار اختياري شروع ميشود. ابتدا بايد باورها را اسلامي كنيم. حالا اين كه اساس باورهاي اسلامي چيست؟ اين جا نبايد وارد شويم، آن را بايد جاي خودش بگوييم. ريشهايترين اعتقادات اسلامي همان اصول دين، يعني توحيد و معاد و نبوت است، به دنبال آن هم مساله امامت است كه به رهبري ميرسد. متقابلاً بزرگترين خطري كه انقلاب اسلامي را تهديد ميكند، خطرهايي است كه به ضعف اعتقادات برميگردد؛ همين كارهايي كه دشمنان به وسيله اين سايتها و رسانههاي الحادي و انحرافي انجام ميدهند: توسعه فرهنگ الحادي، يعني فرهنگ فعلي غربي، بخصوص آمريكايي. زماني بود اگر ميخواستيم بگوييم فرهنگ آمريكايي مساوي با فرهنگ الحادي است، خيلي مؤونه داشت؛ خيليها مخالفت ميكردند و ميگفتند اين ادعا مثلاً جهتدار و متعصبانه است! شما ميخواهيد عقيده شخصي خود را تحميل كنيد! ولي از آن وقتي كه پس از فروپاشي اردوگاه سوسياليستي و مكتب ماركسيسم گفتند دشمن اصلي ما اسلام است، ديگر اين مخالفت با اسلام علني شد. اين هم بيجهت نيست؛ چون ديدند با اديان ديگر ميتوانند به نوعي كنار بيايند؛ اما فرهنگ اسلامي بخصوص با سرمايه سيدالشهدا(ع) را نميشود هيچ كاري كرد، جز اين كه آن را نابود كنند. بنابراين کمر همت بستهاند تا  ايران شيعي و ساير كشورهايي كه از فرهنگ شيعي بهره بردهاند، مثل عراق و لبنان را نابود کنند. همه اينها مقدمه است براي اين كه اسلام را از صفحه فكر بشري براندازند. از هر راهي هم بتوانند، وارد ميشوند. به درختي ميماند كه اول ميوههاي آن را ميچينند، بعد برگهاي آن را ميزنند، بعد شاخههاي كوچك آن را تا برسد به تنه و کمکم ريشه آن را خشك كنند. چون زورشان به ريشه و تنه نميرسد، شاخ و برگها را ميكنند، ابتدا اين طرف و آن طرف درباره اعتقادات و احكام اسلامي، اختلاف مرد و زن، دموكراسي، جنگ و صلح و ... شبهه ايجاد ميكنند.

در يكي از سوالاتي كه در سايت ما آمده بود  شخصي مقدمهاي نوشته بود كه اگر معلمي سر كلاس بيايد و روشي را براي تدريس انتخاب كند و آخر سال همه يا اكثر دانشآموزان رفوزه شوند، ما كشف ميكنيم كه يا اين روش غلط بوده يا اين معلم بلد نبوده؛ و الّا اگر روش صحيحي در آموزش باشد معلم هم بلد باشد آن روش را درست اجرا كند، بايد دستکم اكثريت قبول شوند. اين مقدمه ظاهراً خيلي دلنشين هم هست و آدم زود ميپذيرد. ميگويد بسيار خب، پيامبر آمده و ديني را آورده، صدها سال هم اجرا كردند، خودش هم ميگويد «أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ»1«أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ»2«وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُم مُّؤْمِنِينَ»3 انبيا را ميشمرد ميگويد اقوام اينها را نابودشان كرديم، بلا نازل كرديم «وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُم مُّؤْمِنِينَ» اين خودش دارد دليل ابطال خودش را ميگويد؛ بالاخره يا دين غلط بوده يا انبيا بلد نبودند اجرا كنند، چرا بايد «أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ» باشد؟ اين شبهه خيلي قوي است و اثر ميكند. دشمنان دارند از اين گونه كارها ميكنند. نه ميگويد من كافرم، نه مسلمان، نه قرآن را قبول ندارم، ميگويد اين شبهه را ببين! يا دين غلط است، يا اينها بلد نبودند اجرا كنند! شما از يك طرف ميگوييد اين دين، دين خداست، محتواي قرآن كلام خداست؛ از طرف ديگر ميگوييد اينها معصوم هستند و اشتباه نكردند. بايد يكي از اين دو ادعا را کنار بگذاريد و الا با محتواي خودش نميسازد! من اينگونه پاسخ دادم که اين چند بعد دارد: يك بعد آن اين است که يك نظام تربيتي يكقلهاي را در نظر ميگيرد كه ميخواهد به آن قله برسد، و هدف اصلي هم همان قله است. آثاري كه بر آن قله مترتب ميشود آن قدر زياد و پربركت است كه اگر دامنه هم نبود، ضرري به اين هدف نميزد. قله خيلي مهم است. اين جا مسئله كثرت مطرح نيست. قله دماوند محدود است، اما دامنه آن خيلي وسيع است، بايد اين دامنه را با زحمت طي كرد تا به قله رسيد. هدف آن قله است. به يك معنا آنها طفيلي هستند، يا بهتر است بگوييم مراتب نازلهاي از آن قله هستند. به يك وجه براي كساني كه خيلي عميق باشند ميشود اين گونه جواب داد كه ما گاهي از فعاليتي كمّيّت هدفي را در نظر ميگيريم، گاهي بيشتر به كيفيت آن توجه داريم. اگر به كمّيّت توجه داشته باشيم، حق با شماست. اگر صرفاً كمّيّت را بخواهيم وقتي ميخواهيم يك برنامه را اجرا كنيم دستکم بايد اكثريت موارد طبق آن هدفي باشد كه تعريف كردهايم. اين در واقع همان کلاسي است كه بيش از هفتاد درصد آن قبولي دارند، كل جامعه ما جنهم هم بروند، بالاخره با شفاعت نجات پيدا ميكنند. در دعاي كميل هست «أنْ تُخَلِّدَ فِيها الْمُعَانِدِين» و الّا ديگران به هرحال نجات پيدا ميكنند. آن نجات براي اكثريت است ولو اينها ايمان نياوردند، اما معنايش اين نيست كه اکثر بشريت جهنمي هستند. به هرحال از لحاظ فرض عقلي از دو حال خارج نيست: بيشتر توجه ما يا به كيفيت است يا به كميت. اگر نظر ما به كيفيت باشد ولو كمّيّت خيلي قليل هم باشد، ممكن است ارزش آنقدر زياد باشد كه همه آن كمّيّتها را بپوشاند؛ مثل كسي كه معدني را ميخرد يا اجاره ميكند تا چند دانه الماس استخراج کند. صدها تن زغال سنگ را استخراج ميكند، اما چون هدفش نيست، ميگذارد و ميرود. چون كيفيت، هدف است. هدف اصلي خداي متعال از آفرينش انسان آن قدر ارزش دارد كه ميارزد همه فداي او شوند. ما به چنين چيزي معتقد هستيم. اگر همه ديگران جهمني شوند و فقط چهارده معصوم در اين عالم به وجود ميآمدند، براي اين كه اينها رشد كنند جا دارد. اينها اينقدر ارزشمند هستند که يك نگاهشان به همه عالم ميارزد. اما اگر فقط به كميت نظر باشد، حق با شماست. پس اين جا ضرر به كيفيت نخورده؛ براي اين كه كساني در بشريت پيدا شدند که «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»4 آنها هستند، يكي از آنها كافي بود براي اين كه همه اين عالم آفريده شود. حالا «أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ». اگر بلا هم نازل شود و بقيه بميرند، عذاب ابدي هم بشوند، به اين هدف ضرري وارد نشده است؛ اما اين گونه هم نيست. اولاً آن قله است و ساير مراتب هم مطلوبيت نسبي دارند، آنها را خدا نديده نميگيرد، اينها هم به رحمتهايي ميرسند؛ منتها فقط معاندين هستند كه آنها هم هيچ دليلي نداريم كه معاندين اكثريت بشر را تشكيل دهند. معاندين در هر زماني اقليت هستند، اكثر افراد متوسطين و افراد كمهمّت و غافل و اينها هستند. بنابراين اولاً اين اشكال در صورتي وارد است كه هدف، اكثريت باشد. ما دليلي نداريم كه هدف اكثريت باشد؛ بلکه هدف كيفيت است، آن مرتبه عالي مطلوب است. ثانياً به فرض كه اكثريت هم هدف باشد، اكثريت مخلّد نيستند، و اگر مقداري كه آنها عذاب ميشوند نسبت به خلود در بهشت حساب كنيم، مثل يك چشم به هم زدن است، چون خلود نامحدود و نامتناهي است. هرقدر هم در جهنم بمانند، در مقابل نامتناهي چيزي نيست.

به هر حال، دشمنان خوب فهميدهاند که بهترين راه براي براندازي اسلام، تشكيك در باورهاست. زيرا به دنبال باورها ارزشها هم تغيير ميكند. همين آمارهايي که ميدهند از فلان زمان تا فلان زمان، زنها حجاب و چادر خود را بيشتر كنار گذاشتند، اينها بدين سبب است كه در فرهنگ ما اثر كرده است. بايد باورها، ارزشها وبعد رفتارها تغيير كند. چه كسي بايد اين كار را بكند؟ مهمترين قشر روحانيت است. پس حوزه بايد انقلابي بماند تا اسلام باقي بماند. اين يك وجه بحث است. يك جهت ديگر اين است كه بالاخره ما از جهت تاريخي اين انقلاب را بررسي كنيم. هر دوست و دشمني ميداند که قوام انقلاب ايران به امام(ه) است. اگر امام نبود، انقلابي واقع نميشد. يك حركت اصلاحي در گوشه و كنار ممكن بود؛ اما انقلاب نميشد. انقلاب يعني حرکتي فراگير كه اين تحول بنيادي را در جامعه به وجود آورد و ابعاد مختلف داشته باشد. اين كار امام است. او چه كار كرد؟ كلمات او را بررسي كنيد. در كدام سخنراني ايشان است كه چند مرتبه درباره اسلام و خداوند تبارك و تعالي صحبت نكرده باشد؟ هرجا هر ارزشي هست به اسلام نسبت ميدهد، هرجا پيروزي هست ميگويد براي اسلام است؛ اينها از اسلام سيلي خوردند؛ نميگويد ما ملت ايران به آنها سيلي زديم. پس اگر بخواهيم اين انقلاب را تعريف كنيم هيچ اسم ديگري براي آن جز انقلاب اسلامي نداريم. اين رهبر انقلاب و اين هم سخنان اوست. در سخنان امام(ره)، كدام واژه از همه بيشتر است؟ بله! جنبههاي ديگري هم هست و ما انكار نميكنيم  که قشرهايي قبل از امام(ره) شروع به انقلاب كرده بودند؛ حزب توده و انقلابهاي دموكراتيك غربي و ليبرال جبهه ملي قبل از امام (ره) تشكيل شده بود، ولي اينها راه به جايي نبردند. انقلاب هنگامي به ثمر رسيد که امام(ره) پا به ميدان گذاشت و اين ايده را مطرح كرد، مردم هم حمايت كردند و تا پاي جان ايستادند.

پيشتر، چهارتا را ميگرفتند، چند روز زندان و بعد آزاد ميكردند، بعد همينها را وزير ميكردند! در كابينه قوامالسلطنه چند وزير ماركسيست داشتيم؛ يعني او براي اين که روسها را فريب دهد و بلشويكها را از آذربايجان خارج كند، چند وزير از حزب توده انتخاب كرد، اما اينها به جايي نرسيد و شاه سر جاي خودش بود. تغيير بنيادي و فراگير در كشور به دست امام(ره) انجام شد و عامل اصلي آن هم گرايش ديني بود. حالا هم اگر بخواهيم اين انقلاب باقي باشد، بايد عقائد و بينش اسلامي تقويت شود. هر چيز ناسازگار با اسلام در اين انقلاب رشد كند، ماري در آستين خود انقلاب است كه روزي زهر خودش را به اين انقلاب خواهد ريخت.  اگر برخي، انقلاب را وسيلهاي براي هوسهاي خودشان قرار دهند که سرمايههاي بيشتري براي خود و فرزندان و بستگانشان كسب كنند، اين انقلاب اسلامي نميشود؛ بلکه نفاقي است كه به اسم اسلام، به خود اسلام ضربه ميزند. پس بايد باورها و ارزشهاي اسلامي را بشناسيم، سپس خودمان را اصلاح كنيم و در مرحله بعد، كساني را كه انگيزهشان اسلامي است، شناسايي و تقويت و در بين مردم ترويج كنيم. ملاحظه بفرماييد در فرمايشات آقا با اين كه در خيلي جاها روي اقتصاد و معيشت تكيه ميكنند، اما هرجا صحبت اين ميشود كه بحثي بكنند به مسائل فرهنگي برميگردند. ما انقلاب نكرديم كه شكم سير شود، ممكن است آنها هم گفته شود، در قرآن هم  داريم که «أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ»5، اما اينها هدف نيست. در فرمايشات مقام معظم رهبري يا امام(ره) اينها مطرح ميشود و بايد هم براي عموم مردم مطرح كرد؛ اما فرق است بين اصل و فرع، و بين هدف و وسيله.

فرهنگ پويا: به نظر شما چه جريانهايي در جامعه ما در مقابل جريان انقلاب قرار ميگيرند؟

علامه مصباح: به نظر من يكي از بحثهايي كه بايد مطرح كرد اين است كه اصلاً چرا در يك جامعه كساني با انقلاب مخالف هستند؟ در جامعه به معناي عام آن، ازآنجاييکه لازمه انقلاب، خطشكني و هزينهكردن است، افراد راحتطلب مخالف انقلاب هستند؛ چون به دنبال اين هستند كه منافع خودشان را بيشتر تامين کنند و مطلوبيت بيشتري در جامعه يا بينالملل داشته باشند. در دنياي متعارف سياسي هدف سياسيون اين است که در دنيا پُست و مقامي پيدا كنند و كشورهاي ديگر به آنها اهميت بدهند، لذا اگر ببينند اكثريت كشورهاي ديگر با کاري مخالف هستند و اين کار باعث انزوا و تحريم ميشود، با آن مخالفت ميکنند. پس اصل فكر غيرانقلابي راحتطلبي، سودجويي و سازشكاري است؛ لازمه راحتطلبي و سودجويي اين است كه آدم با جاهايي كه اميد سودي هست كنار بيايد. سازشكار ميشود تا در دنيا براي او اهميت قائل شوند؛ لذا ميگويد بايد به افكار آنها احترام گذارد و برخورد تند نداشت، با نزاكت سياسي رفتار کرد، با همه شخصيتهاي جهان برخورد محترمانه داشت و روي پرچم كسي پا نگذاشت و مرگ بر كسي نگفت. بعضي رئيس جمهورها بودند که گفتند اصلاً اين واژه مرگ خوب نيست! بله آمريكا خيلي به ما خيانت كرد، اما ما چرا حرف زشت ميزنيم؟ اين روحيه، همان راحتطلبي و دنياپرستي است. «حُبُّ الدُّنْيَا رَأسُ كُلِّ خَطِيئَة». اما انگيزه آنهايي كه با انقلاب اسلامي مخالف هستند، از اين بالاتر است. غير از اين روحيه عمومي راحتطلبي كه در اينها هم وجود دارد، شبهههايي هم دارند كه كمابيش از اول نهضت حضرت امام(ره) مطرح ميكردند. حتي شخصيتهاي بزرگ جامعه شبهههايي را نقل ميكردند که باعث ميشد امام(ره) به صورتي موهوم و مثلا ـ جسارت است ـ فردي ماجراجو معرفي شود. در زماني كه امام(ره) تبعيد شده بودند، عدهاي كه بعضي از آنها الان جزو مراجع هستند، پيش يكي از مراجع رفتند و گفتند وظيفه ما چيست و شما چرا كاري نميكنيد؟ آن آقا گفته بود: انقلاب، شوخي نيست که يك نفر بلند شود تصميمي بگيرد و ديگران عمل كنند؛ اين كاري طولاني و زمانبر است که همه بايد در آن مشاركت داشته باشند و تصميم مشترك و حسابشده باشد وروي آن فكر شود؛ از جمله ببينيم اصلا صحيح است با كسي كه تنها پادشاه اسلام و پادشاه شيعه است مبارزه كنيم؟! يعني بعد از حركت امام(ره) و به زندان افتادن ايشان، بعضي مراجع هنوز اينگونه فكر ميكردند! اگر هم براي شاه نامه مينوشتند، مينوشتند: «خلّد الله ملکه»! امام(ره) واقعاً كاري معجزهآسا كرد؛ آن هم در هنگامي كه هنوز شهريه نداشت، در حالي که اينها سالها بود شهريه ميدادند و موقعيت اجتماعي داشتند. اين را به عنوان مثال عرض كردم. ما اين مشكلات را در انقلاب اسلامي داريم. در ديگر انقلابهاي جهان، اين مشكلات نيست؛ فقط همان مشكلات روحي، مانند تنبلي و لوازم آن است؛ اما اين جا شبهههاي ديني و سياسي هم مطرح ميشود. اينکه بايد حركت دموكراتيك باشد و رأيگيري شود، بايد گروهي تصميم بگيرند، نه يك نفر. حتي اسم برده شد كه بايد جمعي مثلاً 12 نفر باشند که با هم مشورت كنند و هرچه اكثريت رأي دادند عمل شود، نه اين که امام(ره) تنها تصميم بگيرد! اين شبههها به جهات شخصي و روحي و تعلقات افراد برميگردد. به هرحال اين مصيبتها هم هست. اگر بخواهيم انقلاب باقي بماند، بايد اين شبههها را پاسخ دهيم. آن زمان فرصت براي بررسي اين شبهات کافي نبود. اما حالا 40 سال گذشته است؛ ما چقدر درباره جواب اينها فكر كردهايم؟! هنوز بعضي مسائل بنيادي حل نشده است. همين مسئله که ما بايد يك وليفقيه واجبالاطاعه داشته باشيم يا  اين که هركس احساس كرد مجتهد است، ديگر فقيه است و ولايت دارد؟! بنده يادم است برخي كساني كه احساس ميكردند اجتهادي دارند، سعي ميكردند سهم امام را بگيرند و حفظ كنند تا چند سال ديگر شهريه بدهند! تازه ما داريم زحمت ميكشيم ولايت فقيه درست كنيم؛ اگر يك شهر 30 ولي فقيه داشته باشد، و يك كشور 200 ولي فقيه، اين اداره مملكت شد؟! اين مسائل هنوز درست حل نشده! ضربههايي كه دشمنان دارند به ما ميزنند، از راه همين افراد است. اگر اين مسئله حل نشود، اصلاً حكومتي باقي نميماند و بهترين راه نفوذ براي دشمنان فراهم ميشود. اگر هر چند نفري دور کسي را بگيرند که آقا شما اعلم هستيد و ديگران بر ضد اسلام كار ميكنند، ميتوانند يك جنگ داخلي راه بيندازند و به دست خودشان، خودشان را از بين ببرند. ما هنوز مسائل بنيادي خود را درست حل نكردهايم. واقعاً در چه چيزهايي شبهه مياندازند! ميگويند: اگر ولي فقيه گفت بايد زن خود را طلاق بدهي، چه بايد کرد؟ نميگويند چنين چيزي اصلاً در عالم اتفاق افتاده يا نه؟ و اصلاً جاي إعمال ولايت فقيه مگر اين جاست؟ ولايتفقيه يك مسئله اجتماعي است و بر اساس مصالح اجتماعي بايد امر و نهي بكند، اين چه ربطي دارد كه بگويد تو زنت را طلاق بده يا نده؟ ميگويند وليفقيه اين گونه است؛ پس چه ديكتاتوري از اين بالاتر؟! اينگونه مسائل، نه ابعاد آن درست بيان شده، نه حل شده و نه فرصتي داده شده. 40 سال گذشت، اما هنوز اندر خم يك كوچهايم! چه كسي بايد اينها را تبيين كند؟ اين كه «آقا» در پرده ميفرمايد بايد مردم را روشن و مسائل را براي آنها تبيين كنيد، نميتواند اينها را صريح بگويد، ولي اين خوندلها را بايد بخورد.

 براي روز عيد، يك مجتهد گفت امروز عيد است يا نيست، حتماً بايد فقيه ديگري برود بر ضد او عمل كند، يا لااقل از شهر خارج شود و سفر كند؟ اگر فقيهي در مسئلهاي حكم كرد، بر مجتهد ديگر حرام است حكم او را نقض كند. اين براي كجاست؟ اگر بنا باشد هر فقيهي بگويد من شك دارم مسئله درست بوده يا نه، اين چه حكومتي ميشود؟!

البته خود نحوه بيان اين رياضت ميخواهد. انسان حرفي را ميداند و يقين هم دارد كه بايد گفت؛ اما اينکه به چه زباني بگويد، خود اين يك رياضت است. عناوين ثانويه را بايد رعايت كرد. كساني كه اين اشتباهها را ميكنند، اگر نباشند چه كساني جانشين آن‌‌ها ميشوند؟ بايد رفت دست آنها را بوسيد و احترامشان كرد؛ منتها به گونهاي تذکر داد كه اگر غفلتي دارند دفع غفلت شود و ديگران نتوانند از آنها سوء استفاده كنند.

 يكي از راهها اين است كه آرامآرام اين مسائل در سطحهاي نازلتري مطرح شود. اينها به عنوان سؤال بايد پاسخ داده شود. آيا حكومت اسلامي همين است كه در يك خانواده سه نوع نظر نسبت به جامعه اسلامي باشد؟ اين كه نقض حكم حاكم حرام است آيا شامل اين جاها نميشود؟ كجا از اين جا مهمتر است كه بايد وحدت نظر مردم حفظ شود؟ آيا يكي از حكمتهاي وجود حكومت همين نيست كه مردم در يك مسير حركت كنند تا دشمنان نتوانند بر آنها غالب شوند؟ ميتوان از داستان طالوت و جالوت استفاده كرد. اينها هنرهايي است كه آنها كه خودشان را اهل جهاد ميدانند، بايد هم ياد بگيرند و هم زحمتهاي آن را تحمل كنند.

 به هر حال، انقلاب اسلامي اين مشكلات مضاعف را دارد كه خيلي عميقتر از مشكلات ديگر انقلابهاست. اين است كه واقعاً اخلاص، گذشت و فداكاري ميخواهد. آدم بايد از خيلي چيزها چشمپوشي كند تا بتواند قدمي براي پيشرفت انقلاب و حفظ ارزشهاي انقلاب بردارد؛ تا نوبت به كشورهاي اسلامي و مذاهب ديگر برسد كه با آنها چگونه بايد برخورد كرد.

فرهنگ پويا: ما در مقابل مخالفتهايي که با انقلاب اسلامي ميشود، چه وظيفهاي داريم؟ و بايد با آنها چگونه برخورد کنيم؟ در اين باره هم ما را راهنمايي بفرماييد.

علامه مصباح: حقيقت اين است كه جامعه هيچ وقت يكدست نبوده و هيچ وقت هم يكدست نخواهد بود: «وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ»6؛ منتها اين اختلافها در چند جهت است. يك دسته منشأ اختلافها، كمبود فکري است. بالاخره گروهي مثل بعضي بچهها عقبافتاده هستند و نميتوانند درك كنند، نقص ذاتي دارند و نميتوانند حل كنند. عدهاي ديگر استعدادشان خوب است و ميتوانند فكر كنند؛ اما زمينه فكر برايشان فراهم نبوده و استاد و مربي مناسبي نداشتهاند. اينها كم نيستند. امروز در دانشگاهها زياد ميبينيم افرادي كه از خيلي از ما طلبهها مخلصتر هستند اما اشتباههايي دارند؛ چراكه كسي به آنها نگفته است و نفهميدهاند. اينها تربيتشده مكتبهاي غربي هستند. عده ديگر عناد دارند. ميتوانند و ميفهمند، اما دكانشان اجازه نميدهد! اينها كم نيستند. ما با يك جامعه مواجه هستيم. حالا صرفنظر از اين كه خود ما كجاي مجموعه هستيم، خود مجموعه قشرهاي مختلفي دارد. يك عده عقل درستي ندارند و اصلاً نميتوانند بفهمند؛ با اينها بايد مدارا كرد. با کساني که اهل عناد هستند بايد جدي مبارزه كرد؛ منتها بايد راهش را يافت و در هر زمان با شيوهاي مناسب مبارزه كرد، مثل همين سران آمريكا، و مثل شمر و عمر سعد. آيا شمر امام حسين(ع) را نميشناخت؟ تا چندي پيشتر در ركاب علي عليهالسلام بود! اينها عالماً عامداً و به خاطر منافع خود آمدند در جبهه مقابل قرار گرفتند. اكثريت، قشر متوسط بين اين دو هستند كه آن طور كه شايد و بايد، به آنها تفهميم نشده است؛ البته خود آنها هم مراتبي دارند.گاهي بايد آرامآرام از مقدمات بعيده شروع كرد تا برسند به حدّي كه بتوان مسائل را براي آنها تبيين كرد؛ گاه بعضيها آماده هستند که اينجا بايد آن حرف آخري را زد و اصلاح كرد. عمده كار ما با اين قشر است. «آقا» که ميفرمايند روشنگري كنيد براي چه كسي ميگويند؟ براي اهل عناد؟ آنها روشن هستند و گاهي مسائل را از ما بهتر ميدانند؛ منتها نميخواهند عمل كنند! براي آنهايي هم كه اصلاً نميفهمند، هزار بار هم که بگويي، تازه الفباي آن را ياد نميگيرد؛ اين هم فايده ندارد. عمده قشر متوسطي هستند كه ميتوان روي آنها كار كرد و اثر گذاشت. اما آنها هم يكسان نيستند و مراتبي دارند. بايد روي آنهايي كه قشر مؤثرتر جامعه هستند، كار كنيم. دانشجويان فعال، بهترين قشري هستند كه بايد روي آنها كار كنيم. علت اين كه گفتيم طرح ولايت، ابتدا براي دانشجوها اجرا شود، همين بوده است. اينها وقتي واقعيتي را باور كنند، ميتوانند در خانواده و فاميل و دوستان خود اثر بگذارند. شما بررسي كنيد و آمار بگيريد، در يك كلاس غالباً افرادي كه چند صفت داشته باشند، حرفشان در ديگران خيلي اثر ميگذارد؛ کساني که درسشان خوب باشد، خوشقيافه و خوشاخلاق باشند. اينها باعث ميشود تاثيرگذار باشند. مجاهدين از همين روش استفاده ميكردند. در هر شهري چند نفر را پيدا ميكردند كه اين صفات را داشته باشند و روي اينها كار ميكردند، آنها هم خودشان ميرفتند كار ميكردند. ما بايد در قشر فرهيخته جامعه كار كنيم.

 اين ايام مربوط به مرحوم آقاي طباطبايي رضوان الله عليه است. يك وقتي بود ما روي سادگي و بچگي دلمان ميخواست مثلاً دنبال امور معنوي و تهذيب نفس برويم، گاهي خدمت آقاي طباطبايي ميرسيديم و التماس ميكرديم يك چيزي به ما ياد بدهيد. با دو مسئله مواجه بوديم كه گاهي تزاحم پيدا ميكرد. يكي اين كه ميخواستيم دنبال جهات معنوي برويم و براي آن بايد از درس خود كم ميگذاشتيم؛ يكي هم اين که قشرهاي مختلف، بخصوص دانشگاهيان كمابيش مراجعه ميكردند و ما را دعوت ميكردند که بيا سخنراني كن يا درس بگو. خدمت آقاي طباطبايي عرض کرديم آقا ما با اين سؤال مواجه هستيم كه پرداختن به امور معنوي، مقداري به درس ما لطمه ميزند؛ اگر بخواهيم به حرف اين جوانها هم گوش بدهيم، بايد هم از درس خود بزنيم هم از جاي ديگر؛ چه كار كنيم؟ ايشان فرمودند درس را مزاحَم قرار ندهيد! من همان شب يك درس فقه شروع كردم. استادي بود که شب درس فقه ميگفت، خدا رحمت كند مرحوم آقا مصطفي هم درس همان استاد ميآمد. اما برخي دانشجوها و افراد نخبه بودند که به ما پيشنهاد كردند هفتگي درس تفسير براي ما بگو. مشكل اين بود كه بايد وسط هفته برويم. اگر روز جمعه بود مشكل چنداني وجود نداشت و احتياج به سؤال نداشتيم؛ ميرفتيم تهران به پدر و مادر خود سر ميزديم، ضمناً درس هم ميداديم. مشکل اين بود که ميگفتند وسط هفته، روز سهشنبه باشد. براي يك جلسه سه چهار ساعت طول ميكشيد تا به تهران برسيم، سه چهار ساعت هم براي بازگشت صرف ميشد، و به اين صورت، يكروز كامل از دست ميرفت تا يك جلسه براي دانشجوها داشته باشيم. خدمت آقاي طباطبايي گفتيم جريان اين است؛ فرمودند آينده كشور دست اينهاست، اگر روي اينها كار كنيم ما در كشور اسلام خواهيم داشت. اين تعبير از ايشان بود که آينده كشور دست اينهاست؛ قبول كنيد! يك روز كامل ما در هفته صرف ميشد که برويم يك جلسه تفسير براي اينها بگوييم؛ منتها تفسير جهتدار بود. منظورم راهنمايي آقاي طباطبايي بود. ايشان آخوند حوزوي بود؛ اما در اين كارهاي اين قدر بصير بود. از يك طرف ميگفت نبايد از درس كم بگذاري، و بگويي ميخواهم بروم عبادت كنم؛ اين سر جاي خودش، درس را نبايد مزاحَم قرار داد، از سوي ديگر، درباره دانشجوها فرمودند كه آينده كشور دست اينهاست، اگر روي اينها كار نكني معلوم نيست آينده كشور چه ميشود.

 اينها درسي براي امروز ما هست. زمان شاه، چهارتا دانشجو از ما درخواست ميكردند برويم براي آنها تفسير قرآن بگوييم؛ اما امروز در همين طرح ولايت امسال سه چهار هزار نفر داوطلبانه آمدند و شركت كردند. اگر در اين باره كوتاهي كنيم، جواب خدا را نميتوانيم بدهيم. بايد بفهميم راه، ارشاد و تأثيرگذاري در فكر مردم است؛ اما چگونه؟ بايد مخاطبش كساني باشند كه هر يک بتواند روي 100 نفر كار كند. با چه شيوهاي؟ شيوهاي  که در حداقل زمان، حداكثر نتيجه را ببريم. به جاي اين که بگويي تو بايد دستکم 10 سال طلبگي بخواني تا بتواني بفهمي ولايت فقيه يعني چه، ميشود با يك بيان ساده قابل فهم و در عين حال متقن، ظرف يك ماه، 40 روز اين مسائل را تبيين کرد. بايد شيوه انتخاب مخاطب و شيوه برخورد را فراگيريم. بيش از همه چيز رفتار اخلاقي ما تأثير دارد. مخاطب بايد بفهمد كه ما نميخواهيم از او استفادهاي ببريم. بزرگترين آسيبي كه كار ما دارد اين است كه بگويند اين دكانشان است. بايد اين فكر را از مغز آنها درآورد. «لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا»7. ديگر اين كه نبايد خود را يك سر و گردن بالاتر از مردم معرفي كنيم. اينکه ما عالم هستيم و شما جاهل هستيد، و جاهل بايد در مقابل عالم زانو بزند و خضوع كند! پيغمبر(ص) هم اين گونه نميگفت. انسان اگر ميخواهد اثر كند، بايد تنزّل كند. حضرت عيسي(ع) به شاگردهاي خود ميگفت: پاهايتان را دراز كنيد تا من بشويم. بايد بفهمند ما واقعاً خيرشان را ميخواهيم؛ خير امت و خير همه بندگان خدا را. اگر هم با كسي دشمني ميكنيم، براي خدمت به بندگان خداست؛ منتها بندگاني كه دنبال خير خودشان هستند. براي اين كار، انسان بايد زندگي سادهاي داشته باشد تا بتواند قناعت كند. وقتي ما بلند پروازي كنيم، خواه ناخواه در ما اثر ميگذارد و دنبال كاري ميرويم كه درآمد بيشتري داشته باشد. اگر خودمان را تهذيب نكرده باشيم، آنها هم خضوع نميكنند. بايد هم اخلاق و رفتار خود را اصلاح كنيم، هم با ادبياتي صحبت كنيم كه قابل فهم باشد. شنيدهايد داستان آن قصابي که سؤال کرد: ما گوسفندي به فلان نحو کشتهايم؛ آيا حلال است؟ امام جماعت پاسخ داد: اگر فري اوداج اربعه مستقبل القبله با آلت حديديه شده باشد حلال است و الا حرام است. قصاب به رفيقش گفت پا شو برويم آقا مشغول خواندن تعقيبات است؛ حالا وقت جواب دادن ندارند! جواب سؤال بايد طوري باشد که مخاطب بفهمد و با زبان و بياني متناسب با فرهنگ او باشد و اگر اصطلاحاتي به کار ميرود معناي آن اصطلاحات را بداند.

 

پينوشتها:

1. بقره،100.

2. مائده،103.

3. شعراء،8.

4. بقره،30.

5. قريش،4.

6. هود،118.

7. شوري،23.