فرايند استكبار مديران در پسا انقلاب‌ها

فرايند استكبارمديران در پسا انقلابها

عبدالصالح شمساللهي

با نام استكبار، مصداق اتم استكبار يعني استكبار جهاني و مواليد نامشروع آن به ذهن متبادر ميشود؛ غافل از اينكه هركدام از ما در درون خود يك فرعون داريم كه اگر فرصت يابد، ما را به جنگ با خدا ميكشاند.

اين سياهه با احترام به همه مديران خدوم، صادق و متواضع جمهورياسلامي ايران به رشتهتحرير درميآيد و در مقام انكار خدمتهاي صادقانه نيست؛ مرقومه ذيل فقط فرايندي را گوشزد ميكند كه اگر با آن مقابله نشود برآيندي جز مديريت استكباري در قالب حكومت اسلامي نخواهد داشت.

انقلابها به طور معمول و يا هميشه واكنشي از تودههاي مردم در برابر كنش ظلممحور حكومتها هستند كه با پيشآهنگي نخبگان آغاز ميشوند و هزينه آن را مردم ميپردازند تا شعارهاي عدالتمحور انقلابها محقق شوند، اما متاسفانه پس از مدتي با فاصلهگرفتن از شعارهاي خود، همان روند حكومتهاي گذشته را در پيش ميگيرند و باز اين مردم هستند كه هزينهها را پرداختهاند و تغيير محسوسي در اداره جامعه، مديريت سرمايهها و موقعيتهاي اجتماعي و اقتصادي و ديگر مؤلفههاي عدالت احساس نميكنند؛ هنوز هم جامعه داراي طبقه شاه و گدا، اشراف و ضعيف و كدخدا و رعيت است و هنوز بار فقر بر گرده مردم سنگيني ميكند؛ و با كمال شگفتي به چشم خود ميبينند كه هنوز مؤلفههايي غير از انسانيت، محور ارزشگذاري انسان است.

در آغاز انقلابها همه خود را خادم ملت ميدانند و از خدمت به محرومان و رفع تبعيض و نابرابري ميزنند و آنقدر فضاي پس از انقلاب را رؤيايي ترسيم ميكنند كه گويي بهشت موعود نفسكشيدن در فضاي همين انقلاب است؛ اما بهمرور زمان اوضاع تغيير ميكند و تصويري كه مردم ميبينند، غير از آن تصوري است كه از پساانقلابشان داشتند؛ آن مديراني كه از طبقه مستضعف برخاسته بودند رنگ استكبار به خود مي‌گيرند و آرامآرام به مستكبراني بدل ميشوند تا راه حاکمان ستمگر گذشته بدون رهرو نماند.

صيرورت دفعي و انقلاب به دقت فلسفي و از لحاظ عقلي محال است و اين مستضعفانِ به قدرت رسيده يكباره و در يكلحظه به حاكمان مستكبر تبديل نميشوند، بلکه طي يك فرايند از آرمانهاي خود دست ميكشند و راه گذشتگان را پيش ميگيرند؛ سير اين فرايند چگونه است؟

از "حب الدنيا رأس كل خطيئه" كه دليل مفروض است بگذريم؛ فرايند استكبار مديران را ميتوان به شرح زير در نظر گرفت:

حس تمايز

احساس تمايز از اقشار ديگر و حس برتري بر ديگران، نخستين گام استكبار مديران است؛ توهم برتري و برگزيدگي باعث ميشود تا انسان براي خود شؤوني در نظر گيرد و در گذر زمان ديده حقارتش به ديگران تقويت شود و به خود اجازه دهد كه براي حفظ اين تمايز از خط قرمزها عبور كند. در منش پيامبراكرم(ص) كه خاصترين موجود عالم و مصطفاي خدا و اشرف مخلوقات بود و هست، اثري از اين حس تمايز ديده نميشود؛ ملامحسن فيضكاشاني درباره پيامبر(ص) مينويسد:

 او كسي بود كه در بالاترين منصبها نشسته بود اما با همه اين علو مقام بيشترين تواضع را نيز داشت.1

نحوه نشستنش در مجلس بهگونهاي بود كه اگر كسي وارد مي‌‌شد از چينش جلسه نميتوانست پيامبر(ص) را بشناسد و در لحظه ورود، اولين جايي كه خالي بود مينشست. اين سادگي به حدي بود كه دستاويز مخالفان پيامبر(ص) نيز قرار گرفته بود و ميگفتند اين چه پيامبري است كه غذا ميخورد و در بازارها راه ميرود:

وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ2

در نظر آنها شخصي كه قرار است در اين مقام و منصب قرار گيرد، بايد چون پادشاهان خدم و حشمي داشته باشد و چون سلاطين آمد و شد كند؛ غافل از اينكه پيامبر(ص) آمده است تا اين عناوين و هيمنهها را در هم بكوبد.

حستمايز دقيقا همان چيزي بود كه ابليس را از بهشت راند؛ قرآن كريم درباره حس تمايز ابليس ميفرمايد:

  قالَ يا ابليسُ ما مَنَعَک اَن تَسجُدَ لِماخَلَقتُ بِيدَىَّ اَستَکبَرتَ اَم کنتَ مِنَ العالين قالَ اَنا خَيرٌ مِنهُ خَلَقتَنى مِن نار وخَلَقتَهُ مِن طين.3

گفت: اى ابليس! چه چيز مانع تو شد كه بر مخلوقى كه با قدرت خود او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! ابليس گفت: من از او بر ترم چرا كه من را از آتش خلق نمودي و او را از خاك!

امام راحل(قدسسره) كه اين خطر را در كمين انقلاب اسلامي ايران نيز ميدي،د بارها در سخنرانيهاي خود سعي در شكستن اين حس داشتند و حتي در بيانات مختلف، مسؤولان را بدهكار مردم معرفي ميكردند. ايشان در ديدار هيأت دولتِ وقت و گروهي از مسؤولان، كارگزاران را مديون مردم معرفي  کرده، فرمودند:

اولياي ما هستند اين پابرهنهها و پايين شهريها به اصطلاح شما! اينها ولينعمت ماها هستند. اگر اينها نبودند ما يا در تبعيد بوديم يا در حبس يا در انزوا، اينها بودند که همه ما را از اين مسائل نجات دادند... اين طبقه هستند که به ما الان منّت دارند و از اول منّت داشتند... اينها ما را آوردهاند و وکيل کردهاند، آوردهاند وزير کردهاند و رئيسجمهور کردهاند، اينها ولينعمت ما هستند. بايد از ولينعمت خود قدرداني کنيم و به او خدمت کنيم.4

و گاه با بيان معرفتي خود اين نكته را گوشزد ميكردند كه "ما همه هيچيم، هر چه هست اوست"

اما متاسفانه پس از انقلاب و بهويژه پس از جنگ و آغاز دولت كارگزاران، اين حس تمايز به شدت بالا گرفت و آرام آرام و چهبسا بهسرعت روحيه برابري و مساوات با مردم از بين طايفهاي از مسؤولان جمع شد و پرستيژهاي مديريتي و ژستهاي خاص جاي يكرنگي و تواضع را گرفت؛ مديران به جاي آنكه گردنشان در برابر مردم كج باشد، سينههايشان سپر شد تا آنجا كه حالا بدون رعايت پروتكلها و بروكراسيهاي اداري امكان ملاقات با يك مديركل و يا وزير و وكيل فراهم نميشود و رعايت ديسپلين خاص هر جايگاه لازمه ارتباطات با مديران است؛ دوره كارگزاران را ميتوان آغاز دوره استكبار برخي مديران در جمهوري اسلامي ايران ناميد.

پيدايش هويت، عناوين و شؤون كاذب

در هر انقلابي پس از ظهور حس تمايز و برتري در مديران، شؤون گوناگون و عناوين كاذبي شكل ميگيرد كه اين عناوين و شئون، هويتي دروغين را براي افراد ميسازد و به اين واسطه روند استكبار مديران يك گام به جلو پيش ميرود. در ابتداي انقلابها عناوين افراد، رنگ و بوي خدمت و تواضع دارد؛ مردم ولينعمتاند و مسؤولان نوكر مردم، مردم آقا و سرورند و مديران و كارگزاران خادم آنها؛ اما پس از مدتي آنان كه براي انقلاب و تحقق آرمانها جانفشاني كردند، ميشوند يقهچركهاي لبوفروش و بيشناسنامههاي بيسواد، و خادمان ملت تبديل ميشوند به آقايان مديركل و رؤساي والامقامي كه اسمشان را بدون القاب و اوصاف نبايد بياوري؛ تا قبل از اين و در اوايل هر انقلابي دست مديران براي ياري مردم دراز و  قامت مديران براي بوسيدن دست مردم خم ميشود؛ اما پس از اين‌‌كه حس تمايز و عناوين كاذب و روح استكباري آمد، اينبار اين قامت مردم است كه براي بوسيدن دست درازشده مسؤولان بايد خم شود.

نكته قابل توجه اين است كه اين عناوين و شؤون كاذب در خود مديران منحصر نميشود و به صورت هرمي گسترش مييابد و هركس بتواند خود را بهگونهاي به مديران و صاحبان منصب متصل كند، ميتواند عنوان و يا شأني ويژه براي خود بسازد و اينجا مبدأ پيدايش آقازادگي است، اينجا همانجايي است كه عناويني چون برادر رئيسجمهور، پسر وزير، خواهر نماينده مجلس و دهها عنوان ديگر متولد ميشود.

مقام معظم رهبري(حفظهالله) درباره گسترش هرمي اين عناوين كاذب ميفرمايند:

بعد از آنكه اسلام، اشرافيت را قلعوقمع كرده بود، يك طبقه اشراف جديد در دنياي اسلام به وجود آمد. عناصري با نام اسلام، با سمتها و عناوين اسلامي پسر فلان صحابي، پسر فلان يار پيغمبر، پسر فلان خويشاوند پيغمبر در كارهاي ناشايست و نامناسب وارد شدند، كه بعضي از اينها، اسمهايشان در تاريخ ثبت است.5

تقويت روحيه اشرافي 

مديراني كه نسبت به سايرين احساس برتري ميكنند و در دام هويت دروغين گرفتار شدهاند در سير قهقرايي خود گام سوم فاصله از ارزشها را برميدارند و به روحيه اشرافي ميرسند. آنكه خود را برتر از ديگران ميداند و براي خويش جايگاهي بيشتر از بندگي خدا و خادمي ملت در نظر دارد، بايد بهگونهاي اين تمايز و شأن را نشان دهد و اينجا ولد نامشروعي به اسم اشرافيت پا به عرصه وجود مي‌گذارد. نمايان شدن روحيه اشرافي و ظهور مظاهر آن بهواقع نقطه انحراف نمايي انقلاب به سايرين و نقطه جدايي مردم از زمامداراني است كه در سايه حس تمايز و هويت دروغين و خودساخته به اشرافيت رسيدهاند.

اميرالمؤمنين علي(ع) در دوران زعامت خود به شدت با اين روحيه مبارزه ميفرمود و زندگي هركس از منتسبان به حكومت ايشان بوي اشرافيت ميگرفت خانه آرزوهايش را بر سرش ويران ميکرد؛ آنگاه كه شنيد عثمانبنحنيف در مجلس اشراف حاضر شده است، با آنكه پيرمردي باسابقه و از دوستان حضرت بود، او را بهشدت مورد عتاب قرار داد و برايش نوشت:

اي پسر حنيف! شنيدهام، مردي از متمکنان اهل بصره تو را به مهماني فراخوانده و تو هم دعوت او را پذيرفته و به سرعت به سوي آن شتافتهاي، در حالي که طعامهاي رنگارنگ و ظرفهاي بزرگ غذا يکي بعد از ديگري پيش تو قرار داده ميشد. من گمان نميکردم تو دعوت جمعيتي را قبول کني که نيازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند. به آنچه ميخوري بنگر (آيا حلال است يا حرام؟).... آگاه باش! هر مأمومي امامي دارد که بايد به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گيرد، بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه کهنه و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است. آگاه باش! شما توانايي آن را نداريد که چنين باشيد، پس لااقل مرا با ورع، تلاش، عفت، پاکي و پيمودن راه صحيح ياري دهيد.6

و يا آن زمان كه مطلع ميشود شريح قاضي خانهاي به 80 دينار طلا خريده است، او را احضار فرموده و از صحت و سقم خبر جويا مي‌شود و پس از آنكه شريح خريد اين خانه مجلل را تاييد ميکند، با بيان عتابگونه به گونهاي شريح را به ياد مرگ و قيامت انداختند كه فكر زندگي اشرافي از سرش پريد.7

متاسفانه روحيه اشرافي و اشرافيت با توجيهات خوش رنگ و لعاب ديني در جمهوري اسلامي ايران نيز از آوردههاي حاكميت جريان كارگزاران بر امور اجرايي كشور است. تا پيش از شكلگيري اين جريان، اشرافيت لكه ننگي براي مديران بود و انتشار خبر زندگي اشرافي يك مدير، رسوايي براي او به حساب ميآمد تا اينكه در آبان 69 رئيسجمهور وقت و امامجمعه موقت تهران در حركتي خلاف فضاي عمومي از لزوم تغيير ظاهر متدينان سخن گفت و بهتلويح از آنها خواست تا كمي ظاهر خود را جهانپسند كنند؛ او به اين ميزان بسنده نكرد و در تريبون نماز جمعه سادهزيستاني را كه هنوز گرد فقر بر چهرههايشان نمايان بود، بهكنايه به زهدنمايي، زهدفروشي و ريا متهم کرد. چراغ سبزهاي اينچنيني به افراد باعث شد تا در يك بازه زماني كوتاه، سادهزيستي حاكم بر كشور به مسابقه اشرافيت و تجمل تبديل شود، مديراني كه تا ديروز با پيكان ساده به سر كار ميرفتند به دنبال بنزهاي آلماني و پژوهاي فرانسوي افتادند و خانههاي ساده به كاخهاي اشرافي مبدل شدند، به مرور تفرجگاههايي كه طاغوتيان به سبب آنها مورد لعن و نفرين مردم قرار گرفته بودند، به تفريحگاه برخي سردمداران و كارگزاران تبديل شدند و آنان كه زماني در سخنرانيهايشان شاه را به سبب اين استراحتگاهها عياش ميخواندند حالا خود اوقات فراغتشان را در اين مكانها ميگذراندند. در خاطرات مرحوم حجتالاسلام هاشمي آمده است:

قرار گذاشته بوديم براي استراحت با آقاي موسوي اردبيلي به نوشهر برويم. آقاي ميرحسين موسوي گفتند که آنجا محل دنجي هست... بخشي از اعضاي خانواده با ما بودند... معلوم شد بخشي از باغ کاخ شاه است... بچهها را به تماشاي هتل انقلاب – هايت سابق– بردند؛ ميگفتند خيلي مجلل است.8

مقام معظم رهبري(حفظهالله) كه انقلاب را چون انقلابهاي ديگر در خطر اشرافيت ميديدند درباره اشرافيت مسؤولان چنين ميفرمايند:

جلوي اشرافيگري بايد گرفته بشود؛ اشرافيگري بلاي کشور است. وقتي اشرافيگري در قلّههاي جامعه بهوجود آمد، سرريز خواهد شد به بدنه؛ ... جلوي اشرافيگري بايد گرفته بشود. رفتار مسؤولين، گفتار مسؤولين، تعاليمي که ميدهند، بايد ضدّ اين جهت اشرافيگري باشد؛ کمااينکه اسلام اينجوري است.9

رانتخواري و و يژهخواري 

اشرافيت برخاسته از حس تمايز و عناوين كاذب، خرج و برجهاي زيادي دارد كه به اقتضاي روح اشرافيت روزبهروز بر دايره آن افزوده ميشود و فرد، خواهان امكانات، موقعيت و رفاه بيشتر ميشود؛ اين خرج و برجها و ارضاي اين حس زيادهخواهي به طور معمول از راه‌هاي قانوني و با حقوق عادي و درآمدهاي متعارف قابل تامين نيست؛ اينجاست كه با تقويت روح استكباري، مديران برخاسته از انقلابهاي مردمي به سهمخواهي از سفره انقلابشان بلند ميشوند و با همه چيز اعم از موقعيتها و منصبها و املاك و داراييهاي كشور، مالكانه برخورد و هر گونه كه بخواهند در آن تصرف ميكنند.

متأسفانه از هنگامي كه حرف سازندگي در كشور مطرح شد، به سبب تفكر ليبرال سرمايهداري حاكم بر دولت سازندگي با توجيههاي گوناگوني اين رانتخواريها و ويژهخواريها عادي جلوه داده شد؛ تا آنجا كه رئيس دولت وقت در توجيه ويژهخواريها و اختلاسها ميگويد:

اينقدر بحث از اختلاس و دزدي نکنيد و روحيه مردم را خراب نکنيد. وقتيکه ما يک سدي را ميسازيم و مثلاً ده ميليارد خرج ميکنيم، ممکن است از قِبَل آن، 500 ميليون هم اختلاس شود، اما اين سد براي کشور ميماند و هيچکس نميتواند از اين سد اختلاس يا دزدي کند.10

اين منش را با منش اميرالمؤمنين علي(ع) در  برخورد با ويژهخواريهاي برخي منتسبان به حكومت مقايسه كنيد؛ براي نمونه هنگامي كه حضرت  از دستاندازي ابنعباس، فرماندار ايشان در بصره، به بيتالمال آگاه شد، برايش چنين مينويسد:

از خداى بترس و اموال اين قوم را به آنان بازگردان، كه اگر چنين نكنى و خداوند مرا بر تو پيروزى دهد، با تو كارى خواهم كرد كه در نزد خداوند معذور باشم. با اين شمشير، كه هر كس را ضربتى زدهام به دوزخش فرستادهام، تو را نيز خواهم زد.11

رانتخواري و ويژهخواري ممزوج با  اشرافيت، از ديدههاي مردم پنهان نميماند و در اندكزماني همگان فاصله طبقاتي پيشآمده را احساس ميكنند و حاصل اين، چيزي جز دلسردي مردم از انقلابشان نيست. مقام معظم رهبري(حفظهالله) با توجه به اين موضوع مي‌فرمايند:

مسأله ديگري که از موجبات واگرايي و دلسرد شدن مردم است، تبعيضها و فرصتهاي اختصاص دادهشده به اشخاص است که گاهي مشاهده ميشود. بالاخره مردم مطّلع ميشوند و دشمن هم که جنگ رواني با ما دارد، از اين مسائل استفاده ميکند. من البته نميخواهم مثال بزنم و خودِ شما امثله فراوانش را ميبينيد. هرجا هستيد، نگذاريد اين تبعيضهاي مُبان و فرصتهاي اختصاصي که براي بعضيها پيش ميآيد، وجود پيدا کند؛ به نظر من درست نيست.12

قانونگريزي و قانونستيزي

رانتخواري و ويژهخواري كه محصول اشرافيت ناشي از هويت دروغينِ برخاسته از حس برتري و تمايز است با مانعي به نام قانون روبهرو است، گام بعدي در تثبيت روحيه استكباري در مديران، معضلي به اسم قانونگريزي و يا ورژن تكميلشده آن يعني قانونستيزي است. از ديدگاه مديران مستكبر، قانون براي ديگران است و يك مدير يا كارگزار حكومتي شخصيتي فراقانون است و بهواقع قانون بايد خود را با او تنظيم كند.

جرج ارول در رماني به نام قلعه حيوانات كه در سال 1945 ميلادي در انگلستان در اعتراض به استبداد طبقه حاکم شوروي منتشر شد، انقلابي را ترسيم ميكند كه با شعارهاي عدالتخواهانه آغاز شد و به انحراف و استبداد حاكمان انجاميد. اين رمان درباره گروهي از جانوران اهلي است که در اقدامي آرمانگرايانه و انقلابي، صاحب مزرعه (آقاي جونز) را از مزرعهاش فراري ميدهند تا خود اداره مزرعه را بهدست گيرند و "برابري" و "رفاه" را در جامعه برقرار سازند. رهبري اين جنبش را گروهي از خوکها بهدست دارند، ولي پس از مدتي اين گروه جديد نيز به رهبري خوکي به نام ناپلئون همچون آقاي جونز به بهرهکشي از حيوانات مزرعه ميپردازند و هرگونه مخالفتي را سرکوب ميکنند و براي اينكه بتوانند اقدامات خود را موجه و قانوني جلوه دهند، در بند هفتم قانون دست برده و آن را تحريف ميكنند. بند هفتم قانون قلعه كه ميگفت همه حيوانات باهم برابرند تحريف و تبديل ميشود به اين جمله که «همه حيوانات باهم برابرند، اما بعضي برابرترند.»

زمزمههاي قانونگريزي و قانونستيزي در جمهوري اسلامي ايران از اوايل انقلاب مطرح بود و عدهاي خود را فراقانوني تعريف ميكردند كه با واكنشهاي تند امام راحل(قدسسره) همراه بود؛ در يكي از اين واكنشها ايشان در پاسخ كساني كه ميگفتند قانون را قبول نداريم فرمودند:

غلط ميكني قانون را قبول نداري! قانون تو را قبول ندارد، نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي‌تواني قبول نداشته باشي.13

مقام معظم رهبري(حفظهالله) در ديدار هيأت دولت وقت به اين آفت و عوارض آن اشاره ميكنند و رويهشدن قانونشكني را حاصل نقض مصداقي قانون دانسته، ميفرمايند:

من ميخواهم به شما عنوان مسؤولين مجريه‌‌‌ کشور سفارش اکيد بکنم که به قانون اهميت بدهيد. اگر چنانچه ما اينجا قانون را در مسأله‌‌‌‌‌‌اي خاص شکستيم و عمل نکرديم، صرفا اين نيست که يک قانون نقض شده باشد؛ بلکه معنايش اين است که يک راهي، يک خطي باز شد که اين خط، دنباله خواهد داشت. کار قانون‌‌‌‌‌‌شکني اينجوري است. اينجا که قانون نقض شد، نقض قانون يک فرصت تازه‌‌‌‌‌‌اي پيدا کرد که به وسيله ديگران انجام بگيرد. لذاست که به مسأله قانون، خيلي اهميت بدهيد.14

در واقع عبور از قانون و خودمحوري، اوج قله مديريت استكباري است و كساني كه قانون را خط قرمز نميدانند در طبقه مديران مستكبر قرار ميگيرند.

اكنون تمام اين صفات را كنار هم بنويسيم تا مشخص شود كه اگر اين صفات به صورت فرايندي در جريان مديريتي كشور ريشه بدواند، برآيندي جز مديريت مديران مستكبر ندارد؛ انساني كه خود را برتر از ديگران دانسته و با عناوين و شؤون كاذب، هويتي دروغين براي خود ساخته و براي ارضاي روحيه اشرافيگرياش به ويژهخواري افتاده است و در قالب هيچ قانوني نميگنجد.

آيا مستكبر معنايي غير از اين دارد؟؟ 

راه مقابله 

تنها راه براي مقابله با مديريت استكباري و حفظ كشور از رفتن به قهقرا، نظارت اجتماعي و برخورد متناسب تودههاي مردم به رهبري نخبگان است. اين مردم هستند كه ميتوانند خاطيان از آرمان بلند انقلاب اسلامي را به شيوههاي گوناگون از صحنه كشور حذف كنند، اين مردم هستند كه با نوك قلم خود پاي صندوق هاي رأي ميتوانند جريان اشرافيت و استكباري را به زبالهدان تاريخ بفرستند و مستضعفان را بر زمين حاكم كنند واگر مسؤولان در سراشيبي سقوط به استبداد و استكبار نفس بيفتند اين اتفاق خواهد افتاد.

 امام راحل(قدسسره) در بخشي از سخنراني خود در خرداد 1360 مسؤولان را به اين مهم متوجه ساختند و هشدار دادند كه اگر به خطا برويد روزي مردم شما را حذف خواهند كرد. ايشان در جمع نمايندگان مجلس فرمودند:

 بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمي که شماها را روي کار آوردهاند، اين مردم زاغهنشين که شماها را روي مسند نشاندهاند ملاحظه آنها را بکنيد و اين جمهوري را تضعيفش نکنيد. بترسيد از آن روزي که مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست و يک انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد که ممکن است يکي از «ايام الله» ـ خداي نخواسته ـ باز پيدا بشود و آن روز ديگر قضيه اين نيست که برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين] است که فاتحه همه ما را ميخوانند.15

 

پينوشتها

1. المحجة البيضاء، ج 4، ص 151، کان صلي اللّه عليه و آله اشدّ الناس تواضعاً في علوّ منصبه.

2. فرقان،7.

3. ص، 75.

4. بيانات امام خميني در ديدار با رئيس جمهور، وزرا و... ، 19/11/60.

5. بيانات مقام معظم رهبري در ديدار جمعي از پاسداران 6/11/71.

6. نهج البلاغه، نامه 45.

7. نهج البلاغه، نامه 3.

8. خاطرات هاشمي، سهشنبه دوم فروردين 1362.

9. بيانات در ديدار اقشار مختلف مردم، 11/5/95.

10. کتاب بيپرده با هاشمي، مصاحبه قدرتالله رحماني با مرحوم هاشمي رفسنجاني، ص184.

11. نهج البلاغه، نامه 41.

12. بيانات در ديدار رئيسجمهور و اعضاي هيأت دولت 5/6/82.

13. صحيفه امام، ج14، ص378.

14. بيانات در ديدار اعضاي هيأت دولت، 16/6/88.

15. صحيفه امام خميني، ج14، ص380.