تفكيك ناپذيري استبداد از استكبار

 

تفكيكناپذيري استبداد از استكبار

از منظر امام خميني(ره)

محمدعلي جعفري

در موضوع استکبار و استبداد، يک بحث تئوريک وجود دارد و يک بحث چالشي و عملياتي. در بحث تئوريک اين نکته مطرح است که آيا استبداد و استکبار از هم قابل تفکيک هستند؟ آيا يکي منتظر و ناشي از ديگري است؟ آيا اينها از نظر فلسفي قابل تفکيک و يا به بيان ديگر قابل تقسيم هستند که بتوانيم مقسم ي پيدا کنيم؟ چند نظريه در اينجا ممکن است وجود داشته باشد. يکي نظريه تفکيک است که روشنفکرها خودشان اين را تفکيک ميکنند و در آن دو قالب، دو نظريه پيدا مي‌‌شود. به اعتقاد آنها، انفکاک استبداد و استکبار امکان‌‌پذير است. يک بحث هم نظريه فقهي و علمايي است که ميگويند استبداد و استکبار جداشدني نيستند. از زاويه‌‌اي ديگر بعضي قائل هستند که مقابله با استبداد بر استکبار تقدم دارد. برخي مانند اکثر روشنفکران دهه چهل در ايران و دهه سي همچون تفکر مصدقي معتقد هستند که چالش اصلي ما در مباحث مديريت کشوري درگيرشدن با استبداد است. اين نظريه در بحث از صفويه به اينطرف مطرح ميشود. بهزاد نبوي در کتاب مشخصات نظام زير سلطه که از تأليفات اوليه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي است، ميگويد نظامهاي زير سلطه نظامهايياند که ذاتاً استبدادي هستند. به بيان روشنتر، مديريت اين کشورها را مديريتي بيروني ميدانند. فرض کنيد دولت آمريکا يک مديريت بيروني دارد که نظامهاي زير سلطه را مديريت کند. اما يک نظريه هم مانند نظريه مصدق وجود دارد که معتقد است تضاد اصلي ما با استکبار نيست بلکه بايد با استکبار سازش داشته باشيم، نه سازشي که وابستگي پيشداورانه به آن داشته باشيم، مثل آقاي بازرگان که ميگفت بايستي پس از کودتاي 28 مرداد به آمريکاييها دستهگل ميداديم تا به شاه فشار بياورد که استبداد کمتري داشته باشيم.

همچنين سازمان مجاهدين اسلامي تفکر غالب اينها اين بود که تضاد اصلي ما استکبار است؛ در مقابل آن جريان محافظهکارانهاي که امثال نهضت آزادي داشتند، اينها قائل بودند که تضاد اصلي آنجاست و استبداد، رنگ و بوي استکبار دارد؛ او مديريت ميکند که چه کسي و چگونه حکومت کند؛ از اين رو آقاي بهزاد نبوي در کتاب مشخصات نظامهاي زير سلطه اين بحث را مطرح ميکند که نظامهاي زيرسلطه فاقد نظام تصميمگيري هستند و به همين دليل، چارهاي جز گرايشداشتن به استبداد ندارند. اين نظريه وارد نظام فکري برخي روشنفکران مذهبي هم شده است. وي قائل است که اين نظام سلطه، منشأ و خط اصلي را ترسيم ميكند. اينها قائل به جامعه يکنواخت هستند که  بخشي از پاره تن حکومتها نوگرايي و مدرنيته است و مادر اصلي اين نوگرايي و مدرنيته در غرب است. حتي معتقدند که هگل راست بهواقع حکومتهاي غرب و هگل چپ حکومتهاي کمونيستي را شکل داده.  به اعتقاد اينها ذات غرب‌گرايي و مدرنيته، مطلوب است و ما چارهاي جز زندگي در ذيل اين امر مطلوب و پذيرش استبداد-چه رقيق چه غليظ- نداريم؛ حتي قائل شويم استعمار انگليس در هند به نفع توسعه هند تمام شد! روشنفکرها اخيراً اين بحث را مطرح کردند که هند، مستعمره کامل بود و ايران هيچگاه مستعمره کامل نبوده است. حاکم هند يکنفر انگليسي بود که باعث شد زبان هنديها را از اردو به انگليسي تغيير دهد و انگليسي صحبت کردن در نظام آموزشي موجب توسعهيافتگي کنوني هند شده که ميتواند خودش را بخشي از اقتصاد دنياي مدرن مطرح کند. حالا نظام دموکراسي هم دارد مورد تأييد واقع ميشود كه البته اين نگاه كليت ندارد و قابل تعميم نيست. چراكه در عصر پهلوي به طور کلي نظام غربي آن را تشکيل ميدهد؛ اين نظام غربي درآغاز بنيادهاي فرهنگي و سپس بنيادهاي اقتصادي، نظامي و امنيتي را تغيير ميدهد. ما تأمينکننده بخشي از امنيت غرب هستيم.

فرق نظام صفويه با پهلوي در يک کلمه است: نظام پهلوي طبق نظريه تئوري که بهزاد نبوي مطرح مي کند يک نظام سلطه کامل است؛ اما در نظام صفويه يک نظام سلطه کامل نيست؛ يعني صفويه به خاطر تضعيف عثماني اين روند را انتخاب ميکند که با غرب همکاري و آن را تضعيف کند. بنابراين اينجا نوعي تقسيم منفعت صورت ميگيرد ولي در نظام پهلوي يکطرفه است يعني غرب، مسلط تام و تمام است.

يك تفاوت ديگر اين است که هنديها نظام منسجم يکپارچه نداشتند؛ به خلاف ما که نظام يکپارچه فکري گرد تفکر تشيع داشتيم. آنجا چالش دروني در حکومت هند موجب شد که انگلستان، هند را به راحتي جزو مستعمرات خودش قرار دهد و در منطقه با مهره هند بازي کند؛ اما اين وضعيت در ايران نبود. بنابراين غربيها معتقد بودند که سرمايهگذاريشان در هند صددرصد جواب مي دهد ولي در ايران اگرچه مرحله نفوذ و سپس مرحله سلطه شکل ميگيرد، غرب نميتواند موفق باشد و ايران را از مشخصات اين نقش فرهنگي جدا کند. ايرانيها براي تشيع، هزينه بسيار هنگفتي پرداخت کردند و به اين سادگي نميشود از آنها گرفت.

به موازات اين كشمكش، حضرت امام رحمتاللهعليه مطالعات تئوريک چالشي را وارد حوزه ميكنند؛ حتي در مجالسي که مرحوم مدرس حضور داشت، هرکسي بايد هزينه ميداد تا بتواند به مجلس برود و مذاکرات را بشنود يا مطالعه کند، و حضرت امام اين کار را انجام ميداد.

فکر مبدأ و پدر تفکر روشنفکري ماکياول است. ماکياوليسم قائل است که دين بايد در اختيار سياست باشد. يعني آنها هم به نظريه حداکثري قائل هستند. روشنفکري وقتي وارد ميشود ميگويد از نوک انگشتان پا تا فرق سر بايد غربي شويم. اين نظريه نظريه حداکثري است.

در حوزه روشنفکري قائلين به مقوله استبداد و استعمار و همچنين استکبار را در دو سطح ميتوان تقسيم کرد. عدهاي معتقدند که اين دو قابل تفکيک هستند و حجم مبارزه اصلي بايد با استبداد داخلي صورت بگيرد. روحيه استبدادي را خيليها تکرار ميکنند. روشنفکرها معتقدند که در نتيجه روحيه استبدادپذيري، استکبار و استعمار هم تحميل ميشود؛ از اين رو اولويت را مبارزه با بخش استبداد ميدانند نه با بخش خارجي و استکبارستيزي. به اعتقاد آنان، ما بخشي از يک واحد سياسي جهاني هستيم که در مراحل مادون قرار گرفتهايم و اگر بخواهيم خودمان را به مراحل پيشرفتهتر برسانيم بايد با اينها همسويي داشته باشيم. اما يک ديدگاه سومي هم هست و آن نظريه حضرت امام(ره) در حوزه ديني است. نگاه حضرت امام(ره) در قالب ولايت فقيه، نظريهاي دقيق و فني است.

حالا قسمي را توضيح بدهيم ببينيم در مقسم چه اتفاقي ميافتد. در ولايت فقيه قسمي اتفاقي که مي افتد حداکثر کاري که ميتواند بکند اين است که فتوايي بدهد و فتواي خودش را به اطلاع مقلدين برساند، شايد بيش از اين جايگاهي براي خودش قائل نميشود. يعني حوزه سياست را هم در حوزه مکلف ميداند نه در حوزه خودش. فقيه اولين باري که فتوا ميدهد عنواني را مطرح ميکند از اينکه خودش مبتلاي به اين حکم شرعي است، چون مبتلاي به اين حکم شرعي است جواب حکم شرعي را پيدا و ابلاغ ميکند. اين حداکثر چيزي است که عامه از ارتباطشان با اين ولايت احساس مي کنند. اين نگاه در ولايت قسمي حتي شايد ولايتي که مرحوم شيخ انصاري ميگويد آن هم به نوعي ولايت قسمي است. شما ميدانيد که تعارض او با قاجاريه و ديگران تعريف خاص خودش را ندارد؛ يعني درگيري و تنازع و بحث حکومت در آن مطرح نيست. حتي ديگراني که مثل مرحوم نراقي صاحب مستند را مطرح ميکنند اينها همه از باب ولايت قسمي درميآيد، اما حضرت امام اينجا قائل به ولايت مقسمي است؛ يعني خودش از دل خودش قسم درنميآيد، خودش طبق اصطلاح حوزوي مبناساز است. تفکرها دو قسم هستند، بعضي از تفکرها تفکرهاي صغراياب هستند. در تز دکتري مطرح ميشود که فکر بتواند کبري يا مبنا بسازد. مثلاً در مورد مرحوم ناييني ميگويند ايشان در بحث معاملات، صاحب مبناست. امام(ره) وقتي بحث حکومت را مطرح ميکند که اين صفات صفات مديريتي است فقيهي را تعريف ميکند که از ويژگيهاي او تدبير يک حکومت در قالب يک نظام سياسي است، در قالب يک نظام بينالملل به آن نگاه ميکند و حتي شايد خودش نظام بينالملل را به شکلي نظام ولايي ميبيند. آن چيزي که ما را به اشتباه انداخت و به اشتباه مياندازد، اين نکته است که ما تصور ميکنيم مثلاً حضرت امام(ره) يک نگاه بسيار ابتدايي و ساده به مسائل حکومت دارد و لذا شما ميبينيد که حتي برخي معتقد بودند که امام(ره) در فتوا به اشتباه دارد عمل مي کند.

در نصب رهبري که خيلي بحث مهمي است، يک فقيه مثل حضرت آيتالله خامنهاي را وقتي انتخاب ميکند با اينکه ايشان کم سن و سالتر از ديگر فقهاست، چنين فقيهي اصلاً بين فقهاي ما مصطلح نيست ولي حضرت امام(ره) با اينکه فقيهان زبردستتري وجود دارد فقاهت را در قالب يک نظام سياسي ميبيند. اين فرق ميکند که ما فقها را در يک بحث جزئي ببينيم. بنابراين اشکالاتي که به حضرت امام(ره) وارد ميکنند بسيار جزئي است. يعني امام(ره) اين اشکالات را در قالب مسائل جزئي ميداند و بعضاً شايد قابل جواب هم نميداند؛ يعني برايش قابليتي نميبيند.

اين نوع ولايت از نظر حضرت امام(ره) يک نوع انحصار دارد که صغرياتي ندارد. يعني اينگونه نيست که اين ولايت تقسيم شود به ولايت عراق، ولايت لبنان، ولايت اروپا و ... . چنانکه خيلي از فقها اين اشتباه را کردند و تکرار هم کردند که وليفقيه در عراق خودش يک وليفقيه مستقل است، وليفقيه لبنان مستقل است و ... . ممکن است نگاه هرکدام از اينها به حوزه خودشان متفاوت باشد با حوزه نظري ولايتفقيه در ايران. يعني ولايتفقيه و حکومت را به صورت تجزيهشده و به اصطلاح غربيها ايزولهشده از همديگر تعريف ميکنند.

 امام(ره) در وصيتنامه خود به اين نکته هم تذکر ميدهد و مي فرمايد بحث ما رهاسازي انسان از استضعاف است. يعني نگاهش نگاه شيعي اسلامي مسيحي الاهي نيست؛ بلکه يک ديدگاه تدبيري است يعني يک پازل را ميبيند نه اينکه دو پازل جداگانه يکي به نام استكبار و يكي به نام استبداد. از منظر امام(ره) همه يک واحد هستند و  از اين رو با همه اينها درگير ميشود و چالش پيدا ميکند. حضرت امام(ره) همان قدر که به مساله فلسطين اهميت ميدهد به مساله ايران هم اهميت ميدهد. يعني حوزه محدودي براي حوزه سياسي قائل نيست. پس بعضيها که ميگويند ولايتفقيه چه ربطي به يمن دارد، نگاهشان نگاه تفکيکي و روشنفکري به ولايتفقيه است.

خيلي از افراد حتي از روحانيوني که در داخل کشور ما هستند، سعي ميکنند که به ولايت فقيه تقريباً خط بدهند، يعني ولايتفقيه را در قالب مثلاً قانون اساسي جمهوري اسلامي تعريف کنند؛ در حالي که حضرت امام(ره) نظرشان را درباره قانون اساسي جمهوري اسلامي فرمودند و گفتند فقط بخشي از اختيارات ولي فقيه در اين قانون اساسي آمده است.

به تأسيسي نگاهي بکنيم. بعضي مواقع از جمله در بحث منزوعات بئر اين بحث مطرح است که فقها به فرض قبل از محقق قائل ميشوند به اينکه هرگاه آب چاه با نجاست آلوده شود، اين چاه بايد از بين برود و ايشان بحث منزوعات را مطرح ميکند و بحث منزوعات دقيق است که انسان تعجب ميکند مستندات اين صغرياتي که از بحث منزوعات براي هرکدام از حيوانات تعريف ميکند چيست. اگر مبتني بر روايات و اجماع و ... بوده است، ايشان چگونه اين بحثها را شکافته؟  ايشان از اعجوبههاي روزگار است و هيچ کس به مرحوم علامه اشکال نميکند.

الان کسي به اختراع مرحوم شيخ طوسي اشکال نميکند؛ با اينکه کاري که او انجام مي دهد تا قبل از ايشان احدي انجام نداده و آن اين است که فتواي مجتهد را جاي متن حديث قرار ميدهد. اين خيلي عجيب و غريب و يک نوع انقلاب است. پس در تشيع نبايد از لفظ تأسيس ترس داشته باشيم. حضرت امام(ره) هيچ موقع با فقه جواهري درگير نيست؛ اتفاقاً معتقد است که جواهر بايد هميشه سر راه ما باشد و با جواهر حرکت کنيم. فقها وقتي با حادثهاي مواجه ميشدند که منفي بود اصل سياست در حوزه اسلام را نفي ميکردند؛ يعني صغري را ميديدند کبري را نفي ميکردند و حال اينکه هر صغرايي صغراي خودش را نفي ميکند. در شرايط کنوني هم کساني بعضي از حوادث جزئي و گناهان جزئي را ميبينند ميگويند اصل ولايتفقيه ابداعي است و اصلاً ريشه در اسلام ندارد و بايد ما اين اصل را کنار بگذاريم تا اين وصلهها به اسلام نچسبد و اسلام به قوّت خودش باقي باشد!

الان روحاني هم اين فکر را دارد، تقسيم روحانيت هم خودش بحثي است که خيلي از روحانيون مصدقي فکر ميکنند، اين يک چيز بديهي است به آنها هم بگوييد خيلي بدشان هم نميآيد. اخيراً هم در صحبتهاي آقاي روحاني آمده که استبدادستيزي ما کم و استکبارستيزي ما زياد است. بحث اينطور مطرح ميشود که بايد مقداري بحث استبدادستيزي را تقويت کنيم. در حالي که نظريه حکومت حضرت امام(ره) که يک نظريه مقسمي و مبنايي است، جعل و تأسيس است و قائل به تفکيک استبداد و استکبار نيست و درنتيجه هيچگاه يک حاکم اسلامي نميتواند ضد استبداد و يا ضد استکبار نباشد. اينها از يکديگر انفکاک ندارند؛ به خلاف ديدگاه روشنفکرانه که يک تقسيم ايزوله دارد و استکبار و استبداد را دو چيز ميداند. آقاي زيباکلام در کتاب خودش چگونه ما ما شديم، اين بحث را مطرح ميکند که ما ذاتاً موجود استبدادپذير هستيم؛ يعني از ويژگيهاي ما ايرانيها استبدادپذيري است. ريشه اين بحث کجاست؟ فوريد کتابي دارد با عنوان روح ملتها، بعد از اينکه بحث روانشناسي را مطرح ميکند، ساختار حکومت و رفتار حکومت را توجيه و اين رفتار را در قالب ارواح انسانهاي حاکم مطرح ميکند. در واقع قائل است که اين ارواح در عرض هم هستند به خلاف ديدگاه اسلامي که همه را از يک سرشت ميداند. حالا در جامعه ما اين بحث را مطرح کردند که بله! روح ايرانيها استبدادپذير است. پس بايد اين روح استبدادپذيري را از جامعه جدا کنيم.