فرعونيت؛ بازداشتن از انديشيدن در مسائل عميق

اشاره:

يكي از هنرهاي امام راحل كه ريشه در بينش و حركت توحيدي او دارد، استفاده از واژگان قرآني در عرصة سياست و اجتماع است، يكي از آن واژگان واژة استكبار است، واژهاي چون بسياري ديگر از واژگان قرآني كه اين روزها برخي به دنبال معادلسازي براي آن، يا استفاده از واژگان غربي بجاي آن، به منظور محو ادبيات اسلامي و انقلابي امام راحل هستند؛ چرا كه به خوبي ميدانند، اين واژه بار معنايي خاصي دارد و ديگر واژگان قرآني چون استضعاف و حتي افراد و شاخصهاي طبقات اجتماعي و گروههاي اجتماعي ديگر را به ذهن متبادر مي سازد، و بيانگر نوعي بينش و جهانبيني خاص است. كافي است به سخنرانيهاي سياسي و حتي به اصطلاح مذهبي برخي از روحانيون و معممين پشيمان شده از مسير نوراني امام راحل(ره) و مقام معظم رهبري نگاه كنيم تا بدانيم كه چرا اينان از چنين واژگاني دوري ميكنند. علامه مصباح يزدي(حفظهالله) از شاگردان مكتب امام راحل(ره) و از ياران صديق مقام معظم رهبري هستند كه با تسلط بر مكاتب سياسي دنيا و آشنايي با واژگان آنها در عرصه سياست و اجتماع، در تبيين مكاتب، جريانها، رخدادها و برخورد با پديدههاي به اصطلاح نوظهور از واژگان قرآني استفاده ميكنند. آنچه پيش روي شماست بخشهايي از چند درس اخلاق معظم له است که شبهاي پنجشنبه در دفتر مقام معظم رهبري در قم ايراد کردهاند. با تأمل و تدبر در اين سخنان ميتوان دريافت كه هنر امام و شاگردان ممتاز او در استخدام واژگان قرآني در عرصه سياست و اجتماع بيانگر چه نوع جهانبيني است، و به چه دليل برخي در صدد محو ادبيات قرآني از عرصه سياست و اجتماع هستند.

 

فرعونيت ؛ بازداشتن از انديشيدن در مسائل عميق

علامه مصباح (دامه ظله)

يکي از سورههايي که به داستان بنياسرائيل پرداخته است، سوره قصص است. از همان ابتداي سوره ميفرمايد: طسم× تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْمُبِينِ× نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛ اين قرآن از آيات آشکار الهي است و ما در اينجا به داستان موسي و فرعون ميپردازيم. نه اينکه اين را بنويسيم تا درباره انسانهاي مختلف داستانسرايي کرده، به تاريخ اطلاع پيدا کنند. نه؛ ما اينها را براي مؤمنان مينويسيم و مؤمنان بايد از آن استفاده کنند. هدف از بيان اين داستانها اين است که اهل ايمان از آن بهرهمند شوند؛ البته از ابتدا هم تأکيد ميکند که اين داستانها واقعي است و خيال نکنيد که داستانپردازي شده است؛ نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ؛ عين حق است؛ نه افراط و تفريطي در آن است، و نه مبالغهاي. قهرمانان اين داستان نيز دو نفر هستند؛ نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ. يکي سمبل هدايت و راه حق و تقوا، و يکي هم نقطه مقابل آن.

برتريطلبي؛ مشکل اصلي فرعون 

خداوند در سوره قصص ابتدا داستان را از ويژگيهاي فرعون آغاز ميکند. ميفرمايد: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ؛ گويا مي‌خواهد بفرمايد مشکل اصلي فرعون برتريطلبي بود؛ اين خوي شيطاني که ميخواست از همه بالاتر باشد، همه تحت‌‌الشعاع او قرار بگيرند، مطيع او باشند، دستور او را عمل کنند، به نفع او حرکت کنند و طبق ميل او رفتار کنند. ما بايد خوب درباره خودمان بيانديشيم؛ شايد مرتبهاي از اين خوي شيطاني در ما هم باشد. آيا دلمان نميخواهد در ميان جمع، ما از همه برتر باشيم و ما دستور بدهيم و ديگران عمل کنند؟! آيا اگر در جايي منافعي هست، دلمان نميخواهد سهم ما بيشتر باشد؟! آيا به دنبال شهرت نيستيم؟! اينها همه علو و برتريطلبي است. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ. اين درس نيست؟! اگر ميخواهيد فرعوني نشويد، مواظب باشيد که از اين راه فرعون نرويد!

تفاوت کمالطلبي و برتريطلبي

البته برتريطلبي غير از اين است که انسان درصدد پيشرفت، تکامل و رشد و ترقي برآيد. کمالطلبي فطري انسان است و خدا آن را قرار داده است. اگر اين فطرت نبود، انسان دنبال کمال و ايمان هم نميرفت. اما کمالطلبي غير از برتريطلبي است. در برتريطلبي انسان خود را با ديگران مقايسه ميکند و ميخواهد بر آنها برتري داشته باشد. اما کمالطلبي اينگونه نيست. اگر روي زمين فقط يک انسان زندگي ميکند، ميتواند کمالطلب باشد و وقتي احساس ميکند که نقصي دارد، دلش ميخواهد که اين نقص برطرف شود. اگر احساس ميکند که ميتواند پيش خدا مقام عاليتري داشته باشد، دلش ميخواهد اين کمال را به دست آورد. به عبارت ديگر برتريطلبي بر ديگران معنايي اضافي است، اما کمال معنايي حقيقي است.

برتريطلبي، استکبار و طغيان سه واژهاي است که در قرآن درباره فرعون به کار رفته است. اين سه واژه در مفهوم بسيار به هم نزديک هستند. استکبار به معناي خودبزرگبيني، بزرگيفروشي و بزرگنمايي است؛ اينکه فرد بخواهد بزرگياش را به رخ ديگران بکشد. علو به اين معناست که انسان خودش را بالاتر از ديگران ببيند، و طغيان اين است که از مرز خودش تجاوز کند. ما در اين عالم، موجود نامحدود نداريم و هر موجودي حدي دارد. اگر کسي به حد خودش قناعت کرد، عدالت است، ولي اگر خواست از حدش تجاوز کند، طغيان کرده است. اين مشکل اصلي جناب فرعون بود. روشن است که فرعون از ابتداي تولد اينگونه نبود. پديدههاي اين عالم همه تدريجي است و هيچچيزي به يکباره به نقطه نهايي نميرسد. در فرعون اين ميل قوي بود. دلش آن را ميخواست و تلاش کرد که اين را تحقق ببخشد و طوري شود که ملت بزرگي در مقابلش به خاک بيافتند. او براي اين کار سياستگذاري و برنامهريزي کرد.

خواري و ذلت؛ پيامد اختلاف

بخش ديگر درسهاي قرآن از همين جا شروع ميشود. اين تعاليم بيشتر جنبه اجتماعي دارد. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا؛ او براي اين که بتواند کشور بزرگي مثل مصر را بهگونهاي مديريت کند که ديگر کسي در مقابلش نايستد، به ايجاد اختلاف در بين مردم پرداخت. اين براي ما درس نيست؟! اگر ميخواهيد قدرت داشته باشيد، اگر ميخواهيد هويتتان محفوظ باشد و زيردست ديگران قرار نگيريد و ذليل نشويد، بايد وحدتتان حفظ شود. عاملي که موجب ذلت ملتها مي‌شود اختلاف است. فرعون اين را خوب فهميده بود و براي اينکه مردم را ذليل و در مقابل خودش تسليم کند، بين آنها اختلاف ايجاد کرده بود؛ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا. او اهل کشورش را گروه گروه کرد و اطرافيان خودش را تقويت، و در مقابل، عدهاي را ضعيف کرد؛ يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ. عدهاي را تقويت کرد و ثروتها و پست و مقامها را در اختيارشان گذاشت. در مقابل، عده ديگري زيردست آنها شدند و براي اين که آنها را تسليم کند بنا گذاشت با آنها با درشتي، خشونت و ظلم و تجاوز رفتار کند؛ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ.

دوگانه مستضعف و مستکبر 

به هر حال، قرآن دوگانه ضعفا- کبرا و مستضعفين- مستکبرين را بسيار به کار ميبرد و روي آن تکيه مي‌‌کند، تا من و شما استفاده کنيم؛ تا سياستگذاران، مربيان و دولتمردان ما اين راه را نروند و بين مردم دو دستگي و شکاف ايجاد نکنند. کاري نکنند که از لحاظ امکانات و بهره‌هاي مادي کساني در اوج قرار بگيرند و کساني از کمترين امکانات زندگي هم محروم باشند.

مقام معظم رهبريايدهاللهتعالي ميفرمودند: نود درصد ثروت آمريکا در دست يک درصد مردم آن جاست. اين چيز تازهاي نيست. اين راه شيطاني است که از اول پيدايش اجتماعات انساني، شيطان پيش پاي آدميزاد گذاشته است، و يکي از قهرمانهايش هم فرعون است؛ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ.

از فرعون فردي تا کدخداي جهاني 

چنين رابطهاي ممکن است ميان جوامع نيز ايجاد شود. براي روشن شدن بحث، ابتدا توجه به مقدمهاي لازم است. دانشمندان علوم اجتماعي درباره رابطه بين فرد و جامعه بحثهايي مطرح کردهاند که جنبه مبنايي دارد. کساني معتقدند که اصالت با فرد است و هر انساني خودش موجود مستقلي است. البته اين موجود با ديگران ارتباطاتي دارد و با هم فعل و انفعال و تأثير و تأثري دارند. در مقابل، عدهاي معتقدند که اصالت با جامعه است.

در جامعهشناسي مکتبي به نام مکتب ارگانيسيسم وجود دارد. اين مکتب ميگويد جامعه نيز مانند يک ارگانيسم زنده است. همانطور که موجود زنده داراي عضلات و جهازاتي است و اينها با هم کار ميکنند، جامعه نيز مانند يک ارگانيسم است. جامعه نيز اندامواره است. يکي از شباهتهايي که بين فرد و جامعه وجود دارد اين است که همان طور که گاهي يک فرد فکر تسلط بر افراد ديگر را پيدا ميکند، گاهي يک جامعه نيز به فکر تسلط بر جامعههاي ديگر ميافتد. به عبارت ديگر، گاهي بين جوامع بشري چنين حالتي پيدا ميشود که يک جامعه ميخواهد بر جوامع ديگر حکومت کند. جامعه آمريکا ميگويد: ملت آمريکا بايد بر همه دنيا مسلط باشد! بنابراين همان طور که ما فرعون فردي داريم، فرعون اجتماعي نيز داريم. همان طور که در بين انسانها يک نفر پيدا شد و گفت: انا ربکم الاعلي، در بين جوامع بشري نيز يک جامعه گردن کلفت پيدا ميشود و ميگويد: من کدخداي جهان هستم، و همه بايد تابع من باشند! اين جامعه همان شيوههايي را که فرعون براي به تحت فرمان کشيدن مردم مصر به کار برد، به کار ميبرد تا کشورهاي ديگر را تحت تسلط خود بکشد.

منشاء برتريطلبي

اولين ويژگي، يک حالت نفساني و يک حالت رواني خاصي است که فرد ممکن است در درون خود به آن مبتلا شود. ميتوان گفت، اين حالت، آغاز انحراف و راه هلاکت و شقاوت است. دومين ويژگي، مسأله اختلافافکني ميان مردم است؛ به اين معنا که گروهي را خوار کند، گروهي را ضعيف کند، و گروهي ديگر را برتري دهد. وقتي اين دو را با هم مقايسه ميکنيم، درمييابيم که ويژگي اول، مقدمه ويژگي دوم است؛ يعني وقتي براساس يک عامل دروني و رواني، انساني که ميخواهد از ديگران بهتر و بالاتر باشد، رفتاري انجام ميدهد و برنامهاي را تنظيم ميکند که به اين امر دست يابد. پس، منشأ ايجاد اختلاف ميان مردم، همان روح برتريطلبي است.

معيار هلاکت و محروميت از سعادت ابدي

جالب اين است که در اين سوره، پس از اينکه به تفصيل چگونگي رفتار فرعون و نيز داستان حضرت موسي، مبعوثشدن او بهسوي فرعون و دعوت فرعون ذکر ميشود، داستان قارون هم بيان ميشود. در پايان، در آيهاي اين چنين ميفرمايد: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»1؛ يعني نهتنها علوّ و برتريطلبي منشأ رفتار فرعون، افساد در ارض و ايجاد اختلاف بين مردم بود؛ بلکه بهطور کلي معيار هلاکت و محرومشدن از سعادت ابدي اينها است. يعني کساني که بهدنبال برتريطلبي در زمين نباشند، و اهل فساد نباشند، همانا آنان اهل «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ» هستند و البته «وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛ سرانجام خوب براي پرهيزکاران است. بنابراين، مفاهيم محوري در اين سوره، عبارتاند از: «علو فيالارض» و «فساد و افساد». به اجمال بيان شد که بين اين دو صفت، نوعي رابطه «مقدمه و ذيالمقدمه» و «عليت و معلوليت» برقرار است. ويژگي اول، يک ويژگي شخصيتي است. «برتريطلبي» يک حالت نفساني و رواني است؛ حتي اگر به مرحله بروز و ظهور نرسيده باشد. ويژگي دوم، مربوط به رفتار اجتماعي است؛ که ايجاد فساد ميان مردم، نمونه بارز آن است. به اين آيه شريفه دقت کنيد: «جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ». اين درواقع يک تحليل روانشناختي از رفتاري است که منجر به شقاوت و هلاکت ميشود.

شرط رسيدن به سعادت ابدي 

اکنون پرسش اين است: چطور ميشود که آدمي تصميم ميگيرد که به کجراهه برود و سرانجام، آخرت خودش را ميسوزاند و مبتلا به هلاکت ابدي ميشود؟ بايد گفت، ابتدا از يک ويژگي شخصيتي و از يک حالت رواني و دروني شروع ميشود. پس از آن در رفتار و عمل خارجي او ظهور مييابد و سپس، نهتنها در رفتار خودش که به ديگران هم سرايت ميکند و آنها را هم فاسد ميکند و نميگذارد آنها هم به سعادت برسند.

اما نکته اينجاست که پس از بيان داستان فرعون و فرعونيان و هامان و داستان قارون، چرا روي «الدَّارُ الْآخِرَةُ» تکيه ميکند و ميفرمايد: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؟ راز آن، اين است: «عُلُو فِي الْأَرْضِ» که منشأ هلاکت است، به اين دليل است که «توقف فيالارض» هدف نيست. اين زندگي زميني و دنيوي، يک مسيري است که بايد آن را طي کرد. درواقع، اين يک مقدمه و يک دوران محدود و موقتي است که بايد آن را گذراند تا به نتيجه رسيد؛ چهاينکه انساني که بهدنبال سعادت است، نبايد به زندگي زميني چشم داشته باشد. بايد توجه او به دار آخرت باشد. بايد بداند که خداوند، انسان را آفريده، براي اينکه تا ابد در سعادت باشد. روزها، هفتهها، ماهها و حتي سالهاي اين دنيا مانند چشمبههمزدني ميگذرد. بايد توجه به دارالآخرة باشد؛ جايي که سعادت ابدي در آنجاست. اگر اين مسأله درک شد، آنگاه بايد بدانيم که: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؛ يعني شرط رسيدن به سعادت ابدي اين است که بهدنبال «عُلُوِّ فِي الْأَرْضِ» و «اهل فساد و افساد» نباشيم.

دنيا، اعتباري ندارد! 

از اين روست که وقتي در سوره قصص پس از بيان داستان حضرت موسي و فرعون، داستان قارون را هم ذکر ميکند در ادامه ميفرمايد: «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ»2؛ آن ثروت کلاني که قارون پيدا کرد، همه در زمين فرورفت. در اين حال، ديگراني که آرزو ميکردند مثل او باشند3 و ميگفتند: «يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ»4 اي کاش ما نيز ثروتي مثل قارون داشتيم، گفتند: «وَيْكَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ»5؛ مثل اينکه اين ثروت، سعادتآور نيست! در پايان نيز ميفرمايد: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا». پس، اين دنيا که همه ثروت قارون در آن بهکار نيامد و در زمين فرورفت، قطعاً دلبستني نيست. يعني بايد توجه به «الدَّارُ الْآخِرَةُ» باشد و راه آن هم اين است: «لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا». فرعون بهدنبال «علو و فساد» بود، چه شد؟ غرق شد. قارون بهدنبال «علو و فساد» بود، در زمين فرورفت و مبتلا به خسف شد. پس، دنيا اعتباري ندارد و نبايد به آن دل بست.

اگر به دنيا نگاه ابزاري داشتيم، ملک سليمان هم که باشد ارزش دارد؛ چراکه به وسيله آن توحيد در عالم رواج مييابد. پس، اينکه چرا «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ» را مطرح ميکند، براي اين است که به اين مسأله توجه بدهد که نگاه غير ابزاري به دنيا علت «عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ» است و اين حالت است که کار را خراب ميکند. اشکال فرعون همينجا بود و از همينجا شروع شد و بهدنبال اين منشأ رواني، به اين فکر افتاد که رفتار خود را بهگونهاي برنامهريزي و تنظيم کند که بر خلايق تسلط يابد و همه تحت فرمان او باشند. براي اين کار «جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ»؛ در ميان مردم اختلاف و تفرقه ايجاد کرد.

قرآن ميگويد: فرعون مفسد بود؛ انه کان من المفسدين. قارون هم از مفسدين بود و از اينرو درباره او ميفرمايد: تو از آخرت بهرهاي نداري؛ تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا. به هر حال قرآن فرعون را از مصداقهاي بارز مفسد ميداند، اما جناب فرعون وقتي با مشاورانش مشورت کرد که با موسي چه کند، گفتند: أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ؛6 ميخواهي بگذاري موسي در زمين افساد کند؟! يعني نظر اطرافيان فرعون اين بود که موسي مفسد است. گفتند: ما يک نظام ايدهآل داريم. ما برترين روش را در حکومت و اداره جامعه داريم. اين دو تا چوپان آمدهاند و ميخواهند اين بساط را به هم بزنند؛ وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلَى.7 ميخواهي آنها را رها کني؟! خدا ميگفت: فرعون مفسد است. اينها ميگفتند: موسي مفسد است و آمده است که وضع ما را به هم بزند. ما زندگي به اين خوبي داريم؛ نظم، انضباط، درآمد خوب و اين نهرهاي جاري! ما چه مشکلي داريم؟ اين جا بين خدا و فرعونيان اختلاف فتواست! به کدام يک از اين فتواها ميشود عمل کرد و کدامشان حجت است؟ اگر من و شما در ميان آن قوم زندگي ميکرديم و جزو درباريان بوديم و حقوقهاي گزاف و نجومي داشتيم، سخن چه کسي را قبول ميکرديم؟ دست از آن حقوقهاي نجومي ميکشيديم، يا مي‌گفتيم موسي و هارون مفسدند و ميخواهند اوضاع را به هم بزنند و شورش کنند؟! چه کسي بايد بگويد فساد چيست؟ اين مفسد است يا آن؟ آن تعريفي که ما براي مفسد و مصلح کرديم بر کدام يک از اينها منطبق ميشود؟

نقش نتيجه مطلوب در تشخيص مصلحت و مفسده

گفتيم براي سنجيدن مصلحت يک کار آن را نسبت به هدف مطلوب ميسنجند؛ اگر در رسيدن به آن هدف مؤثر است، مصلحت ميشود، اما اگر مؤثر نيست و يا اثر ضد دارد، مفسده ميشود. اما مطلوبها با هم فرق ميکند. مطلوب فرعونيان همين زندگي بود که داشتند. در زمان طاغوت، اعليحضرت ميخواست تمدن بزرگ ايجاد کند، و حکومت کوروش را زنده کند. امام آمد و گفت: دست از اينها برداريد و حلال و حرام را رعايت کنيد. آنها ميگفتند: اينها مفسدند. اين عين همان کاري بود که فرعونيان نسبت به موسي داشتند. يک چوپاني با يک چوبدستي در مقابل دستگاه فرعون! مي‌‌گفتند مگر نمي‌گوييد که کار را بايد نسبت به نتايج مطلوب بسنجيم؟ خب؛ مطلوب هم همينهاست که ما داريم. ما همين زندگي را مي‌خواهيم. اين آمده است و ميخواهد آن را بر هم بزند، پس مفسد است.

اختلاف در تشخيص صلاح و فساد منحصر به زمان حضرت موسي نبود. خداوند ميفرمايد: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ؛8 يک دسته مردم ادعا ميکنند که ايمان به خدا و قيامت دارند، اما دروغ ميگويند و ايمان ندارند. پس چرا اين ادعا را ميکنند؟ يخادعون الله والذين آمنوا؛ اينها ميخواهند مؤمنان را فريب دهند. وقتي به آنها مي‌گويند: دست از فساد برداريد، ميگويند چه فسادي؟ ما اهل اصلاحيم؛ وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ.9 باز اختلاف فتوا پيدا ميشود. اينها ميگويند: إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ. قرآن ميگويد: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـكِن لاَّ يَشْعُرُونَ. گفتيم براي تشخيص مفسد از مصلح، و مصلحت از مفسده بايد کار را با نتيجه مطلوب سنجيد؛ اما مطلوب کدام است؟ مطلوب چه کسي؟ مطلوب آنها همين بود که زندگيشان بگذرد، چهار روز ديگر رياست داشته باشند، مال و اموال در اختيارشان باشد و ثروتهاي کلان و حقوقهاي نجومي داشته باشند. وقتي مطلوب‌‌شان همينهاست، پس هر چه براي رسيدن به اين مطلوب مفيد باشد، مصلحت است و آنها هم اصلاحطلب ميشوند. حالا کدام را بايد قبول کرد؟

قلمرو عقل و وحي در شناخت مصلحت و مفسده

ما براي شناخت دو راه داريم. يکي راهي است که در اختيار همه انسانهاست و آن راه عقل است. تا آن جايي که عقل کار ميکند و زمينهاش وجود دارد و ابزارش را دارد، حکم عقل راهگشاست؛ اما به جاهايي ميرسد که عقل ديگر کار نميکند. ما هرچه به مغزمان فشار بياوريم نميتوانيم بفهميم که وقتي انسان ميميرد چه وقت زنده ميشود. براي قضاوت در اينگونه مسايل، عقل نيازمند اطلاعاتي است که در اختيارش نيست. در اين موارد، وحي اين نقيصه را جبران ميکند و اصلا نياز انسان به انبيا به دليل همين ناتواني عقل در شناخت برخي واقعيتها و کمال نهايي اوست.

بيشتر انسانها به صورت طبيعي به يک معنا خير و شر را همين منافع دنيا ميدانند و چيزي که حيات انسان را به خطر بيندازد را شر ميدانند. اين است که دنياپرستان نميتوانند ارزش شهادت را بپذيرند. اينکه در ايام دفاع مقدس نوجوانهاي دوازده- سيزده ساله براي جانبازي و فداکاري در جبهه التماس ميکردند، به خاطر بينشي بود که در سايه تعاليم انبيا پيدا کرده بودند. انسان با استفاده از وحي اين بينش را پيدا ميکند که زندگي فقط همين دنيا نيست. اين زندگي هفتاد- هشتاد (و حداکثر صد) ساله دوران موقت محدودي است که با نگرانيها، ناراحتيها، غصهها، نامردميها و جفاها توأم است. اگر انسان اين را باور کرد، آن وقت ميفهمد که مصلحت يعنيچه و مصلحت واقعي چيست.

هدف زندگي، معيار مصلحت و مفسده 

صلاح و فساد را بايد نسبت به نتيجهاي که بر آن مترتب ميشود، بسنجيم. ممکن است چيزي دو حيثيت داشته باشد، و از يک جهت مطلوب و از جهت ديگر نامطلوب باشد. در اينجا بايد جرح و تعديل کنيم و ببينيم کدام مهمتر است و مراقب باشيم مهم فداي اهم شود و اهم فداي مهم نشود. اما مسئله اصليتر اين است که بفهميم اصلا چه نتيجهاي مطلوب است تا ببينيم در چه کاري مصلحت است يا مفسده. آن نتيجه را ما بايد با جهانبيني خودمان بشناسيم و بفهميم هستي يعنيچه، زندگي ما براي چيست؟ ما براي چه خلق شدهايم و براي چه زندگي ميکنيم و هدف مطلوب ما از زندگي چيست؟ پاسخ به اين سؤالات براي ما روشن ميکند که چه کارهايي بايد بکنيم که به آن هدف برسيم. اگر کارهايي براي رسيدن به آن هدف مفيد باشد، مصلحت و صلاح ميشود، اما اگر با آن هدفي که براي آن آفريده شدهايم، تناسبي نداشت، اگر همه مردم هم به ما احسنت بگويند، فايدهاي ندارد. چون آنها اشتباه کرده، هدف را تشخيص ندادهاند و ندانستهاند بايد اين کارها را با چه چيزي بسنجند تا ببينند مصلحت چيست. عمرسعد کارش را با رياست سنجيد و گفت بايد بروم امام حسينعليهالسلام را بکشم. مصلحت اين است، چون حکومت ري را به من ميدهند.

ما بايد بفهميم که براي چه خلق شدهايم. تا اين را تشخيص ندهيم که کمال واقعي ما چيست و براي چه خلق شدهايم، نميتوانيم مصلحت و مفسده واقعي را درست تشخيص دهيم. در اين صورت در بسياري از موارد همان چيزي که به نظر قرآن افساد است، اصلاح ميدانيم. قرآن صريحا ميگويد: الا انهم هم المفسدون، اما اينها ميگويند نه ما اصلاحطلب هستيم؛ ما ميخواهيم جوّ آرام باشد، و جنگ و دعوا نشود، حالا آمريکا بيايد يک سفارتخانه هم داشته باشد ضرري براي ما ندارد؛ در عوض رونق اقتصادي پيدا ميکنيم و تحريمها برداشته ميشود؛ پس مصلحت است!

اين ديدگاه با ديدگاه شهيد فهميده اختلاف فتوا دارد. او ميگويد مصلحت اين است که من شهيد بشوم تا اسلام باقي بماند، ولي اين ميگويد احکام اسلام پايمال شود تا من رياست داشته باشم. براي اينکه بدانيم کدام از اين فتواها درست است و معيار چيست، بايد هدف نهايي از زندگي را بشناسيم و بدانيم براي چه خلق شدهايم و بايد دنبال چه چيزي بگرديم. اما اگر اينها را ندانيم و فقط به دنبال همين خواستههاي مادي باشيم، با خدا، پيغمبر و مؤمنين اختلاف فتوا پيدا ميکنيم و اين اختلاف به اين زوديها قابل حل نيست.

علوّ فرعوني 

خداوند درباره فرعون و اطرافيان او ميفرمايد: فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ.10 استعمال واژه «عالين» درباره فرعون و اطرافيانش اين مفهوم را به ذهن ميآورد که آنها خيلي علوّ پيدا کرده بودند. اما او به آن علوّي که براي دار و دستهاش قائل بود، اکتفا نميکرد. او ميخواست حتي در ميان اين طبقه عالي نيز يک مقامي پيدا کند که اختصاص به خودش داشته باشد. از اينرو ميگفت: انا ربّکم الاعلي. نميگفت: انا ربکم العالي. براي خودش قائل به علوّ مطلق بود؛ علوّي که بالاتر از آن نيست. او ميخواست به يک مقام انحصاري برسد که در عالم، الهي غير از او نباشد، و لذا وقتي ديد که دارد در مقابل استدلالات و معجزات حضرت موسي شکست ميخورد و نميتواند در ميان مردم مقاومت کند، گفت: من که خداي ديگري سراغ ندارم، اما حالا من منصفانه رفتار ميکنم؛ فَأَوْقِدْ لِي يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِّي صَرْحًا لَّعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى؛ حالا با موسي مماشات ميکنيم. او ميگويد خدايي در آسمان هست و او را فرستاده است. بيا براي من يک برج آجري بلند درست کن تا به آسمانها بروم و اگر خدايي هست ببينيم بايد با او چه کار بکنيم. اما فعلا من غير از خودم خدايي سراغ ندارم؛ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي. قبل از آمدن موسي به قوم خودش ميگفت: انا ربکم الاعلي. مُهر اعلي را از اول براي خودش زده بود. اين اختصاصي است و کسي ديگر حق ندارد در اين مقام قرار بگيرد.

افساد، ابزار برتريطلبي 

تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.11 اين آيه ابتدا اشاره ميفرمايد که سراي ابدي آخرت وجود دارد؛ سعادت ابدي در آنجاست، و رسيدن به آن، خواسته فطري همه انسانهاست. اگر کساني بخواهند اين راه را بروند و به اين سعادت برسند، بايد مواظب باشند از چيزهايي که آنها را از اين راه باز ميدارد، اجتناب کنند. ابتدا بايد يک استراتژي داشته باشند و بعد بر اساس آن استراتژي در هر زماني متناسب با خودش، هدفهاي خاص اجرايي را انتخاب کنند. اگر ميخواهند به سعادت اخروي برسند، بايد استراتژيشان برتريطلبي نباشد و به دنبال آن، اراده فساد نيز نداشته باشند. از اين آيه اين نکته استفاده ميشود که بين برتريطلبي و فساد نوعي عليت وجود دارد؛ يعني اگر هدف کسي برتريطلبي شد، راه افساد را انتخاب ميکند. بنابراين رسيدن به سعادت ابدي در گرو اين است که هدف انسان برتريطلبي دنيوي و سلطه‌‌جويي بر ديگران نباشد و درنتيجه راه فساد را انتخاب نکند.

فرعون از کساني بود که هدفش علوّ بود؛ إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ و نقشه راهش نيز افساد بود؛ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ. فرعون هدف خودش را رسيدن به مقام برتر دنيوي قرار داد. ميگفت: أنا ربّکم الأعلي. اين سخن نشانه آن است که ميخواهد شخصيتي بشود که در عالم نظير ندارد؛ همه در مقابل او خاضع باشند و به سجده افتند. اين انتخاب هدف است. براي رسيدن به اين هدف، يک راه کلي را ترسيم کرد و گفت: بايد آنچه را با رسيدن من به اين مقام منافات دارد بر هم بزنم. نمونههايي از کارهايش اين بود که جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا؛ بين مردم اختلاف ايجاد کرد و آنها را دستهبندي کرد. اين خلاف مصلحت جامعه است، ولي او اين کار را کرد تا قدرتها بشکند، تا مردم تجزيه و تقسيم شوند، تا بتواند هر گروهي را با وسيله سادهتري مخذول و منکوب کند. اگر همه متحد ميشدند، در مقابل آنها نميتوانست کاري بکند. يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ؛ براي اينکار ميبايست کساني را که از ناحيه آنها احتمال خطر ميرود هميشه در ضعف و ناتواني نگه دارد و مانع رشد آنها شود. حق و حقوقشان را نميداد و در زندگي محرومشان ميگذاشت. و نهايتا براي اينکه در جامعه دوام نياورند، به نسلکشي آنها پرداخت. مردان آنها را ميکشت و زنها را زنده نگه ميداشت؛ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ. آن روزها از زنها براي کنيزي، کلفتي و يا استفادههاي جنسي استفاده ميکردند و زنها قدرت مقابله با حکومت را نداشتند. هيچ سابقهاي نداشت که زنها قيامي کرده باشند. از اينرو خيالش از جهت زنها راحت بود و آنها را زنده نگه ميداشت. اين نقشه کلي فرعون بود. نام اين نقشه در فرهنگ اسلامي افساد است.

استراتژي فرعون براي رسيدن به برتري

فرعون براي رسيدن به هدف خود، به تناسب کسانيکه با آنها مواجه بود، چند نوع برنامهريزي کرد. او طبعا ميدانست به تنهايي نميتواند به اين قدرت برسد و قدرت خودش را اعمال کند، بلکه بايد عدهاي را با خود همراه کند، شکم‌‌هايشان را سير، و خواستههايشان را تأمين کند تا در خدمتش باشند. هامان در رأس گروهي بود که آن‌‌ها را به کار ميگرفت تا يار و ياورش باشند و بتواند بر اکثريت مردم تسلط پيدا کند. نقطه مقابل، کساني بودند که از روي قرائني ميتوانست حدس بزند که اينها دست به کارشکني و توطئه عليه او ميزنند. ميبايست اينها را حسابي گوشمالي بدهد و سرکوبشان کند که نتوانند سر بلند کنند.

از آيات ابتداي سوره قصص ميتوان شاهدي بر اين مطلب پيدا کرد که بنياسرائيل که سالها قبل، از زمان حضرت يوسف از بلاد ديگر به مصر آمده و آنجا ساکن شده بودند، اقليت قابل توجهي بودند، و خطري براي فرعون بهشمار ميآمدند. خداوند درآيه پنجم از اين سوره ميفرمايد: وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ و سپس در آيه بعد ميفرمايد: وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ؛ يعني ما خواستيم همان چيزي واقع شود که از آن ميترسيدند. ترس آنها اين بود که از ميان بنياسرائيل کسي پيدا شود و تاج و تخت آنها را از بين ببرد و ما خواستيم ما همين کار انجام شود.

فرعون، همانند بسياري از ديکتاتورهاي آن زمان، کساني را استخدام کردهبود که برايش پيشگويي ميکردند. اينها ساحراني بودند که با جنيان سرو کار داشتند. اين قضيه مختص آن زمان نيست، و اکنون هم سياستمداراني هستند که چنين ارتباطاتي با مرتاضان و پيشگويان دارند؛ گاهي مسافرتي ميکنند و به هندوستان ميروند و با بعضي از مرتاضان تماس ميگيرند تا درباره آينده و راه خودشان از آنها کمک بگيرند! در روايات آمده است که پيشگويان براي فرعون پيشبيني کرده بودند که قدرت تو به دست نوزادي از ميان بنياسرائيل از بين ميرود. احتمال اين امر هم براي فرعون مهم بود، اگرچه معمولا به خاطر آثاري که از سخنان پيشگويان ديده بودند، به پيشگويي آنان اطمينان پيدا ميکردند. از اين رو نسبت به اين قوم بيگانه سوءظن پيدا کرد و تصميم گرفت که اينها را سرکوب کند. يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ؛ دستور داد که مواظب زنهاي آنها باشند و به محض اينکه بچهدار ميشوند، سر بچههايشان را ببرند؛ مبادا در بين اينها کسي پيدا شود که براي حکومت او ضرر داشته باشد. فرعون به کمک مشاورانش نقشههايي کشيد تا بتواند به اهداف خودش، که نهايتا تسلط بر همه کساني است که در آن سرزمين زندگي ميکردند، برسد. طبعا اگر آنجا موفق ميشد، به فکر اين ميافتاد که به سرزمينهاي ديگر هم سر بزند و آن جا را هم تابع خودش کند، ولي فعلا همان سرزمين مصر مطرح بود.

راهکارهاي فرعوني براي تسلط بر مردم

فرعون به عنوان يک انسان با ويژگيهاي خاص و همت و استعداد فوقالعاده، براي زندگي خودش هدفي را در نظر گرفت و راهبردي را تعيين کرد، و بر اساس آنها برنامههايي متناسب با شرايط متغير در نظر گرفت. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ؛ هدف او اين بود که بر همه انسانها تسلط پيدا کند. او ميخواست به مقامي برسد که عنوان «انا ربّکم الاعلي» بر آن صادق باشد. وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا؛ استراتژي و راه کلي که فرعون براي رسيدن به هدفش انتخاب کرد اين بود که مردم را دستهدسته کند، ايجاد اختلاف کند و نظام طبقاتي به وجود بياورد. سپس در هر زماني و در هر مرحلهاي متناسب با آن شرايط برنامه خاص اجرايي را به اجرا درآورد.

هندسه کلي جوامع بشري 

معمولا در هر جامعهاي، فرد يا گروهي بر اساس همان غريزه سلطهجويي که در انسان وجود دارد، ميخواهد بر ديگران برتري پيدا کند و ديگران را تحت تسلط خودش درآورد. هر جامعهاي اين مهندسي کلي را دارد که در حاشيه آن، اقليتي قدرتطلب هستند که به يک اصطلاح، هيئت حاکمه را تشکيل ميدهند. در رأس اين حاشيه ممکن است يک فرد خاص به نام سلطان يا عناوين ديگر وجود داشته باشد، يا گروهي باشند که به صورتهاي مختلف دموکراتيک جامعه را اداره ميکنند. معمولا در جوامع، اقليت ديگري در نقطه مقابل هيئت حاکمه قرار ميگيرند که نميخواهند زير بار هيئت حاکمه بروند. همچنين بين اين دو حاشيه، اکثريت مردم يک قشر خاکستري را تشکيل ميدهند که بينابيناند و انگيزه زيادي براي تسلط و به دستگرفتن قدرت ندارند. اين گروه برنامهاي خاص و ثبات قدم چنداني ندارند، معمولا تغيير رأي و موضع پيدا ميکنند، و کمابيش تحت تأثير آن دو اقليت قرار ميگيرند. اين هندسه کلي تقريبا مربوط به همه جوامع بشري است.

اما ملاک هيئت حاکمه براي به دست گرفتن قدرت يا داشتن اين امتياز، در جوامع مختلف تفاوت ميکند. گرچه تقريبا همه جا ملاک منافع مادي است، اما منحصر در آن نيست و ميتوان جوامعي را يافت که بزرگترين انگيزه هيئت حاکمه آن اعتقادات، جهانبيني، و به معناي خاص آن، دين و مذهبشان بوده، و به خاطر برتري ديني که براي خودشان قائل هستند، مي‌خواهند بر ديگران تسلط پيدا کنند و آنها را تابع خودشان کنند. ممکن است در بعضي از آنها انگيزههاي انساني و الهي هم پيدا شود و انگيزه تسلط‌شان هدايت ديگران باشد. يکي از آنها حضرت سليمان‌‌ علينبيناوآلهوعليهالسلام بود که از خدا خواست سلطنتي به او بدهد که مشابهي نداشته باشد. اما براي او تنها قدرت دنيا و لذايذ آن مطرح نبود، بلکه ميخواست به اين وسيله توحيد و خداپرستي را در عالم گسترش دهد. اين درحالي است که در زمانهاي باستان، ملاک برتري، بيشتر قدرت بدني و لوازم و لواحق آن بوده است و کسانيکه قدرت بيشتري داشتند، در حاشيه هيئت حاکمه قرار ميگرفتند. البته اين قدرت، شامل قدرت صنعتي يا زور بازوي طبيعي تيراندازان و پهلوانان، و همچنين قدرت مالي ميشد. بنابراين انگيزهها براي شکلگيري آن حاشيه که هيئت حاکمه را تشکيل ميدهد مختلف است و کمابيش همه جوامع چنين حاشيهاي را داشتهاند.

اينگونه دستهبنديها تقريبا طبيعي است و ايجاد آنها قدرت زيادي نميخواهد و تقريبا خودبهخود شکل ميگيرد. از تعبير «جعل اهلها شيعا» استظهار ميشود که فرعون افزون بر اين دستهبندي، عنايت خاصي نسبت به ايجاد اختلاف در بين مردم داشت. او ميخواست بر همه مردم تسلط پيدا کند و روشن است که انسان به تنهايي با زور بازوي خودش نميتواند به چنين هدفي برسد، زيرا مردم مقاومت ميکنند. چنين فردي براي اينکه بتواند يک ملت مثلا چند ميليوني را تحت سلطه خود بياورد، بايد کاري کند که قدرتهايشان پراکنده شود. استراتژي فرعون ايجاد اختلاف در جامعه بود، بهگونهاي که اين ايجاد اختلاف منشأ فسادها، خونريزيها و ظلمها ميشد.

فرعون و هيئت حاکمه 

تا جايي که مسلم است، جامعه مصر در زمان اين فرعون به اين سه گروه تقسيم ميشد: يک گروه هيئت حاکمهاي بودند که از نزديکان و حاميان فرعون و درباريان تشکيل ميشدند. قرآن از اين گروه با تعبير «ملأ» و «جنود» ياد ميکند. ملأ از ماده ملئ به معناي پر کردن است. لغتشناسان در تعريف ملأ گفتهاند: آنها اشراف قوم هستند که تملأ العيون اُبّهةً وتملأ الصدور هيبةً؛ کسانيکه ابهتشان چشمگير و کاملا نمايان است و مردم از آنها حساب ميبرند. ملأ زمان فرعون ويژگيهاي خاصي داشتند. از آيات قرآن استفاده ميشود که آنان از نظر فکري از سطح عموم مردم بالاتر بودند، و فرعون براي کارهايش با آنها مشورت و از فکر آنها استفاده ميکرد؛ بهخصوص بعد از بعثت حضرت موسي علينبيناوآلهوعليهالسلام و اظهار معجزات ايشان، فرعون با همين دار و دسته براي عکسالعمل مناسب وارد مشورت شد. همچنين از نظر نفوذ اجتماعي، به دلائلي که اقتضاي فرهنگ آن زمان و آن جامعه بود، در ديگران اثر ميگذاشتند و ديگران از آنها حرفشنوي داشتند. طبعا فرعون براي اينکه بتواند به اينها اعتماد کند، خواستههاي آنها را کاملا برآورده ميکرد و هر چه ميخواستند در اختيارشان مي‌گذاشت. اين قشر در زمان فرعون، حاشيه هيئت حاکمه را تشکيل ميدادند. بدنه هم اکثريت مردم بودند.

فرعون و اقليت مخالف

همچنين در زمان اين فرعون در مصر حاشيه خاصي پيدا شده بود که با حاشيه‌‌هايي که معمولا و به طور طبيعي در هر جامعهاي پيدا ميشود تفاوت داشت. اين اقليت مردم بيگانهاي بودند که با جامعه مصر اختلافات متعددي داشتند؛ اولا از نژاد ديگري بودند، ثانيا وطنشان مصر نبود و از زمان حضرت يوسف به مصر آمده و در آنجا ساکن شده بودند. مهمتر اينکه از نظر فکر، مذهب و اعتقاد، با مصريان مخالف بودند. اين‌ها از پيغمبرزادگان بودند و معروف بود که خداپرست هستند. برخلاف مصريها که مذهبشان شرکآميز بود و همه به نوعي بتپرست بودند. البته از زمان حضرت يوسف، چهار پنج قرن بود که در مصر زندگي ميکردند و در طول اين مدت جمعيت بسياري پيدا کرده بودند و براي خودشان قدرتي بهشمار ميرفتند. از آنجا که فرعون ميخواست بر همه تسلط پيدا کند، خطر بسياري از جانب اين گروه احساس ميکرد؛ کساني‌‌که نژاد، مذهب و وطنشان با مصريان متفاوت است، نه عرق ملي مشترکي با مصريها دارند که گرايش ناسيوناليستي باعث شود از آنها حمايت کنند، نه عرق ديني مشترکي دارند که بخواهند از دين مصريها حمايت کنند.

آنچه به حسب بعضي روايات آتش را داغتر ميکرد اين بود که کاهنان پيشبيني کرده بودند که از ميان همين اقليت کسي پيدا ميشود که تاج و تخت فرعون را به باد ميدهد. اين بود که فرعون تصميم گرفت آنها را کاملا سرکوب کند. اين است که خداوند پس از اينکه ميفرمايد: جعل اهلها شيعا، ميگويد: يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ. آن مقدار که از طائفه مستضعف يقيني است، همين اقليت بنياسرائيل بودند که در مصر زندگي ميکردند. در آيات ديگر نيز شواهدي بر اين وجود دارد که اين تعبيرات بيشتر درباره همين بنياسرائيل به کار رفته است. براي مثال اطرافيان فرعون بعد از بعثت حضرت موسي و ارائه آن معجزات، دستپاچه شدند و پيش فرعون آمدند و گفتند: أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ؛ نشستهايد و دست روي دست گذاشتهايد تا اينها بيايند کشور و دين و مذهبمان را از بين ببرند؟! چه فکر و تصميمي داريد؟ چه کار ميخواهيد بکنيد؟ فرعون گفت: نگران نباشيد! سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءهُمْ وَنَسْتَحْيِـي نِسَاءهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ؛12 ما کاملا مسلطيم. نگران نباشيد! جوانهايشان را ميکشيم و دخترانشان را هم به اسارت و خدمت ميگيريم. با استفاده از اين آيات ميتوان به اين نتيجه رسيد که آن مقدار که يقيني است از مستضعفاني که مورد ظلم و کشتار شديد فرعون قرار گرفتند، همين بنياسرائيل ساکن در مصر بودند.

فرعون و اکثريت خاکستري جامعه

همچنين فرعون به دنبال نقشهاي بود که بتواند بدنه جامعه را، که همان اکثريت خاکستري هستند، کاملا تحت نفوذ خودش در بياورد. روشن است افراد هر قدر هم فکرشان ضعيف باشد، به آساني ادعاي فرعون را، که همان «انا ربکم الاعلي» است، قبول نميکنند؛ همچنين صرفا با نيروي اسلحه نميتوان مردم را تسليم چنين ادعايي کرد؛ بلکه اين کار به عامل فرهنگي نياز دارد؛ بايد در فکر آنها اثر گذاشت! اگر مردم داراي عقل قوي و پيشرفته باشند و سطح فکرشان بالا باشد، مشکل ايجاد ميکنند. نقشه کلي فرعون درباره اکثريت، استفاده از تبليغات بود. مورخان نقل کردهاند که فرعون قطعه زمين مرتفعي را انتخاب کرده بود و قصري را بالاي آن ساخته بود. اين قصر بر فراز باغستانها و نهرهاي آب بسياري قرار داشت و آبنماها و صحنههاي جالب و تماشايي به وجود آورده بود. هرکس اين منظره را ميديد، تحت تأثير قرار گرفته و مرعوب ميشد. نَادَى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ؛13 با بياني مغالطهآميز و عوامفريبانه در جامعه اين مسئله را مطرح کرد که مگر نميبينيد برکاتي که شما داريد همه را به فضل حکومت من داريد؟! آيا اين سلطنت مصر مال من نيست؟! آيا اين نهرها از زير تخت من، از زير قصر من جاري نميشود؟! وقتي مردم ساده با چنين صحنهاي مواجه ميشوند، دستکم زمينهاي براي پذيرش در آنها فراهم ميشود و خيلي سخت مقاومت نميکنند. هيچ عاقلي نيست که اگر يک انسان عادي مثل خودش بگويد انا ربکم الاعلي، به آساني قبول کند، اما وقتي با چنين کاخ، نهرهاي آب، باغستانها و چنين عظمتي روبهرو شوند، زمينه نفوذ در آنها فراهم ميشود.

بلا، ابزاري براي رحمت 

مشکلي که براي تأثير اين تبليغات وجود داشت و ممکن بود جلوي پيشرفت آنرا بگيرد، داستان حضرت موسي و معجزاتي بود که ايشان اظهار کرد. بالاخره مردم تحت تأثير معجزات حضرت موسي واقع شده بودند؛ بهخصوص بلاهاي عجيبي که نازل شده بود و مردم به فقر، بيماري، خشکسالي و... مبتلا شده بودند. خداوند هنگاميکه پيامبري را براي قومي ميفرستد، زمينههايي را فراهم ميکند تا مردم اين هدايت را بپذيرند. يکي از سنتهاي الهي اين است که مردم را به سختيها مبتلا ميکند تا زمينه تضرع در آنها پيدا شود؛ وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ؛14 ما هر پيغمبري را ميفرستيم، مردم را به سختيهايي مبتلا ميسازيم تا زمينه تضرع برايشان پيدا شود و بفهمند به خدا احتياج دارند و بايد به يک جايي پناه ببرند. اين بلا ابزاري براي رحمت است. خداوند بلا را ميفرستد تا مردم خودشان به رحمت الهي احساس نياز کنند. ظاهرا اين سنت درباره حضرت موسي و قوم فرعون و مصريان نيز جاري بود. بعد از آمدن حضرت موسي، مردم مصر به اين بلاها مبتلا شدند و وقتي مبتلا شدند، اين اکثريت خاکستري انگيزهاي براي انديشيدن پيدا کردند که نکند گفتههاي موسي درست باشد و او بتواند براي ما کاري کند؟!

فرعون سعي کرد اکثريت خاکستري جامعه را جذب کند. او ميخواست مردم را وادار کند که او را بپرستند و از او اطاعت مطلق کنند. او ميخواست مردم او را مالک همه چيز خودشان بدانند. براي اينکار سعي کرد که مردم را در سطح نازلي از فکر و تعقل نگه دارد و نگذارد در جهات عقلاني رشد کنند. روشن است جامعهاي که پول، ثروت، زخارف و زينتهاي مادي را ملاک برتري ميدانند، بهخصوص وقتي با قدرتمندان و اطرافيان فرعون، با آن ابهت و جلال و جبروت روبهرو ميشوند، تحت تأثير قرار ميگيرند. فرعون هم به همين چيزها ميباليد. او ميکوشيد فکر مردم را در همين حد نگه دارد تا فکرشان متوجه مسائل عميقتر نشود.

اين يک راهبرد و نقشه کلي بود که براي خودش اتخاذ کرد. در اين راه سعي کرد که برتري خودش را به رخ مردم بکشد و چنان وانمود کند که من و اطرافيانم افراد فوقالعادهاي هستيم و شما در سطح نازلتري قرار داريد. ميگفت: أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ * أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِّنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ * فَلَوْلَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاء مَعَهُ الْمَلَائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ؛15 اگر حضرت موسي از طرف خدا آمده است، خوب بود چند تا فرشته همراهش بفرستد که نشاني بدهند و به وسيله آنها به مردم بفهماند که من حضرت موسي را فرستادهام؛ يا دستکم خدا دستبندهاي طلايي به او ميداد! خب، اگر عقل مردم کمي پيشرفته بود، ميپرسيدند که پيغمبر بودن چه ربطي به دستبند طلا دارد؟! ولي او با همين سؤالش ميخواست مردم را تحميق و توجه آنها را به همين زخارف دنيا جلب کند و بگويد مهم اينهاست. قرآن نسبت به اين کار فرعون اين تعبير را دارد؛ فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ؛16 قومش را خفيف شمرد؛ يعني خيلي سبک با آنها سخن گفت و عقلشان را عقل سبکي پنداشت. اينگونه سخنگفتن همانند سخن گفتن کودکان است که استدلال قابل قبولي در آن نيست. ولي او اينگونه سخن گفت، و مردم هم گفتند: درست است. فرعون اين همه جواهرات و کاخ کذايي دارد، مسلم است که بهتر از اين چوپان پشمينهپوش چوببهدست است. با اينکه اصلا سخن درباره بهتري و بدتري نبود؛ صحبت درباره اين بود که موسي ميگفت من رسول خدايم و پيغامي از طرف خدا آوردهام.

رابطه هواپرستي، خودکمبيني و ظلمپذيري

فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ؛ يک نکته روانشناختي بسيار مهمي است که اگر کساني شخصيت و هويتي براي خودشان قائل نباشند و به ضعف و پستي خود اعتراف داشته باشند، به آساني ميتوان از آنها سواري گرفت. از اينرو کساني که ميخواهند بر ديگران مسلط شوند، به هر صورتي که بتوانند ميکوشند که آنها در سطحي باقي بمانند که احساس عظمتي نداشته باشند و خودشان را چيزي حساب نکنند. فرعون اين راز را شناخته بود و از آن سوء استفاده کرد.

همچنين بين رشد شخصيت انسان و عظمت روحي او با هواپرستي رابطه معکوس وجود دارد. هواپرستان هيچگاه ملاک واحدي براي رفتارشان ندارند، و صرفا دنبال اين هستند که خواستههايشان تحقق پيدا کند؛ اما کساني که براي خودشان شخصيتي علمي، معنوي يا الهي قائل هستند، به اين زوديها تسليم نميشوند. خداوند در همين آيه ميفرمايد: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ؛ بين فسق، خفت و اطاعت از زورگويان رابطه وجود دارد. چرا فرعون توانست مردم را سبک کند؟ چون آنها دنبال هوس بودند. وقتي هوس، پول و شهوتشان از راه اطاعت فرعون حاصل ميشد، ديگر دنبال چيز ديگري نميرفتند، و گمشده ديگري نداشتند.

استهزاي پيامبر؛ راهکار فرعون براي جلوگيري از بيداري مردم

استخفاف استراتژي فرعون در برابر مردم بود؛ اما درباره حضرت موسي اينطور نبود. فرعون واقعا ميدانست که موسي دنبال هوا و هوس نيست و نميتواند او را به بازي بگيرد؛ بهويژه که معجزاتي را ارائه کرد و هم در خود فرعون و هم در ساير مردم تأثير گذاشت. قرآن درباره عکسالعمل فرعونيان نسبت به حضرت موسي ميفرمايد: فَلَمَّا جَاءهُم بِآيَاتِنَا إِذَا هُم مِّنْهَا يَضْحَكُونَ؛17 وقتي حضرت موسي دعوت و معجزاتش را ابراز کرد، آنها را مسخره کردند و به او خنديدند. البته اين يک روند کلي است و همه کساني که با پيغمبران و داعيان حق مواجه ميشوند، ابتدا ميکوشند شخصيت او را به وسيله مسخره کردن و استهزا بکوبند. قرآن نيز ميفرمايد: يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُون؛18 ما هيچ پيغمبري نفرستاديم مگر اينکه مورد استهزاء واقع شد. اين اولين عکسالعمل مخالفان انبياست؛ آنها را مسخره ميکردند تا کسي به سخنانشان گوش ندهد؛ ولي انبيا مقاومت ميکردند و ادامه ميدادند تا رسالت خود را به انجام رسانند. قوم فرعون هم همين کار را کردند، ولي داستان به اينجا ختم نشد و حضرت موسي دعوتش را ادامه داد.

داستان فرعون داستان يک شخص است که غرور او را گرفته بود و تصور ميکرد از همه فهيمتر و قدرتمندتر است و ميتواند بر همه مردم تسلط ربوبي پيدا کند. اين حالت براي دولتها نيز ميتواند مطرح باشد؛ يعني همان طور که يک شخص مغرور ميشود، گاهي يک دولت، به قدرت، ثروت، تکنولوژي و سياستهايش مغرور ميشود و دولت فرعوني ميشود. اين دولت همان نقشههاي فرعون را درباره دولتهاي ديگر اجرا ميکند. مصداق روشن اين دولت که امروز وجود دارد و با آن مواجه هستيم و از همين آيات ميتوانيم براي مواجه شدن با آن درس بگيريم، دولت شيطان بزرگ است.

پينوشت‌ها:

1. همان، 83 .

2. قصص، 81 .

3. «الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكَانَهُ بِالْأَمْسِ»؛ قصص، 82 .

4. همان، 79 .

5. همان، 82 .

6. اعراف، 127 .

7. طه، 63 .

8. بقره، 8 .

9. همان، 11 .

10. مؤمنون، 46 .

11. قصص، 83 .

12. اعراف، 127 .

13. زخرف، 51 .

14. اعراف، 94 .

15. قصص، 51-54 .

16. همان، 54 .

17. زخرف، 47 .

18. يس، 30.